تحول در راهبرد بازدارندگی ایران پس از جنگ ۴۰ روزه

جنگ چهلروزه آمریکا-اسرائیل علیه ایران یک نقطه عطف در ظهور راهبرد «بازدارندگی سرزمینی» در استراتژی امنیت ملی کشورمان به حساب میآید. در راهبرد جدید، عناصر قدرت ملی ایران همچون انسجام ملی و مردمی، وجود یک دولت تمدنی، و یک ایدئولوژی قوی به پشتیبانی ژئوپلتیک برتر ایران آمدند. این تحول مفهوم جدید «مقاومت تمدنی» و شروع دفاع از عمق فلات قاره ایران را در راهبرد بازدارندگی کشورمان تقویت کرده است.
راهبرد بازدارندگی ایران پیش از جنگ ۴۰ روزه (و جنگ ۱۲ روزه) عمدتا بر «دفاع پیشرو» (offensive defense) استوار بود. به این معنا که خط دفاعی بازدارندگی ایران عمدتا در خارج از مرزهای ملی تعریف میشد و شبکه محور مقاومت و نیروهای متحد ایران در لبنان، سوریه، عراق، و یمن عمق راهبردی ایران برای دفاع از سرزمین اصلی کشورمان به حساب میآمدند. اما با بروز جنگ ۴۰ روزه، ایران دریافت که ژئوپلیتیک برتر آن، بهویژه توانایی کنترل کامل بر تنگه هرمز، خود یک اهرم جدی و کارآمد در حوزه بازدارندگی عمدتا به لحاظ تاثیرگذاری بر قیمت انرژی بین المللی و فرسایشی کردن جنگ به حساب میآید که خود آثار جدی بر رکود اقتصاد جهانی میگذارد.
به واقع جنگ سبب شد تا ایران به اهمیت جغرافیا و ژئوپلتیک برتر خود بیشتر پی ببرد و به این باور برسد که راهبرد «دفاع پیشرو» وقتی کارآمدتر میشود که نقطه اصلی مقاومت از درون سرزمین اصلی ایران و هدایت موثر جنگ به منطقه به عنوان نقطه آسیب پذیر اقتصاد جهانی صورت پذیرد. بر مبنای این استراتژی، نیروهای مسلح ایران به منافع نظامی و اقتصادی آمریکا در سرتاسر منطقه خلیج فارس حمله کرده و کنترل کامل تنگه هرمز را به دست گرفتهاند.
اکنون راهبرد جدید بازدارندگی ایران به ترکیبی از دو الگو تبدیل شده است: دفاع از درون سرزمین ملی به موازات دفاع پیشرو فراسرزمینی و تکیه به حمایت نیروهای متحد در صورت نیاز. در این راهبرد، برخلاف گذشته حلقه اول بازدارندگی در سرزمین اصلی صورت گرفته و حلقه دوم تکمیلی در بازدارندگی با حمایت نیروهای متحد در قالب دفاع فراسرزمینی شکل میگیرد. به واقع، ورود مستقیم ایران به صحنه منازعه به عنوان یک دولت تمدنی به نیروهای متحد ایران در منطقه فرصت جدیدی برای بازیابی توان عملیاتی و تقویت روحیه در تداوم مبارزه با آمریکا و اسرائیل داده است.
برای سالها غربیها این حس را به ملتهای مقاومت تلقین میکردند که آنها ابزار ایران برای تامین اهداف ملی خود هستند، اما شروع مقاومت ایران از سرزمین ملی و به ویژه حمایت این روزها از حزب الله در روند آتش بس با اسرائیل به عنوان پیش شرط ورود به هرگونه توافق صلحی با آمریکا نشان داد که ایران همچنان به الگوی مقاومت فراسرزمینی به عنوان یک اهرم بازدارندگی شبکهای اهمیت میدهد. مواجهه دشمنان با سد محکم مقاومت نیروهای مسلح و اتحاد مردم، راهبرد بازدارندگی ایران را از سطح یک بازیگر منطقهای به یک سطح فراگیر جهانی تغییر داده که این خود به نفع نیروهای مقاومت است.
همزمان یک تحول ژئواستراتژیک جدی در نتیجه این جنگ در حال وقوع است. اکنون موضوعات جدیدی به معادله بازدارندگی و توازن قوای منطقهای همچون منفعت یا ضرر وجود پایگاههای نظامی آمریکا در خاک کشورهای عربی و ضرورت حاکمیت ملی ایران بر تنگه هرمز مطرح شدهاند. این تحولات به نوبه خود مستلزم شکل گیری یک نظم جدید منطقهای به نفع ایران است.
در این میان وضعیت اسرائیل در معادله قدرت منطقهای هم تغییر کرده است. پیش از جنگ و به دنبال وقایع ۷ اکتبر، رژیم اسرائیل با حملات خودسرانه به جغرافیای جهان عرب و متعاقبا در جنگ ۱۲ روزه به ایران به نوعی خود را یک ابرقدرت منطقهای تعریف میکرد که در هر زمان و مکانی قادر به عملیات نظامی برای اهداف هژمونی طلبانه خود در منطقه بوده و نیاز به پاسخگویی به هیچ مرجعی را ندارد. اما جنگ ۴۰ روزه و مقاومت نظامی و تاب آوری اقتصادی ایران نتیجه معکوس برای اسرائیل داشته است. شاید بتوان ادعا کرد که ایران به جای اسرائیل به یک ابرقدرت منطقهای تبدیل کرده که این تحول هم به تمرکز کشورمان بر مزایای راهبرد بازدارندگی سرزمینی مربوط میشود.
این جنگ همچنین منجر به تحول در رویکرد و نگاه به مفهوم سنتی «سیستم امنیت دسته جمعی» در توازن قدرت منطقهای در خلیج فارس شده است. پیش از جنگ، روابط ایران با کشورهای حوزه خلیج فارس در قالب و ضرورت شکل گیری یک نظام امنیت دستهجمعی تعریف میشد. اما جنگ تناقض در این نوع نگاه را آشکار کرد. در روند جنگ، کشورهای عربی جنوب خلیج فارس با یک معمای امنیتی جدید مواجه شدند. بدین معنی که مورد هدف مستقیم ایران قرار گرفتند، اما هزینههای سنگین خرید تسلیحاتی و وجود پایگاههای آمریکا امنیت کافی و لازم برای سرزمین اشان به همراه نیاورد. اکنون آنها در مرحله تصمیم گیری برای انتخاب بین ایران و آمریکا هستند و احتمالا سرنوشت محتوم آنها این است که روابط با ایران را به دلیل جبر جغرافیایی و آسیب پذیری شدید خود مدیریت کنند و همچنان به چتر امنیتی آمریکا وابسته باشند.
جنگ مشخص کرد که اکنون معادله نظام سیاسی-امنیتی خلیج فارس بیشتر وابسته به نوع مواجهه ایران و آمریکا است و اعراب منطقه ناخواسته و بنا به جبر باید خود را با وضعیت جنگ یا صلح بین این دو قدرت هماهنگ کنند. در این شرایط، چون تداوم جنگ منجر به بی ثباتی منطقهای و کاهش رشد اقتصادی و سیاستهای توسعهای اعراب منطقه میشود، آنها به ناچار گرایش به صلح پایدار بین ایران و آمریکا برای پرهیز از بی ثباتی بیشتر دارند. تقاضای چند روز اخیر اعراب خلیج فارس از آمریکا برای پذیرش توافق صلح حتی با دادن امتیازاتی از سوی آمریکا به ایران در همین راستا است. اکنون «دامنه بازی» ایران گستردهتر شده و جایگاه کشورهای عربی خلیج فارس در معادله سیاسی-امنیتی ایران در منطقه تضعیف شده است. البته روند غالب همچنان بر شکل گیری یک نظام امنیت دسته جمعی محلی با تمرکز بر قرارداد عدم تعرض است. اما بر کسی پوشیده نیست معادله کنونی بازدارندگی منطقهای بیشتر بین دو بازیگر اصلی، یعنی ایران و آمریکا، در جریان است و بقیه به ناچار دنباله روی تصمیمات آنها هستند.
نهایتا، فراتر از تمام چالشهای جنگ، این مواجهه نظامی حداقل از یک منظر برای کشورمان ضروری بود تا دشمن آمریکایی-اسرائیلی و متحدان عربی آنها در منطقه به قدرت واقعی ایران در نظم منطقهای پی ببرند. این جنگ همچنین سبب شد تا ایران به نقطه تعادل، انتظارات و حتی محدودیتهای استراتژیک خود در معادلات نظامی-امنیتی پی ببرد و سعی در رفع آنها داشته باشد. تحولات این جنگ سبب شد که موضوع هستهای در کوتاه مدت از نقطه ثقل دیپلماسی ایران خارج شود و هدایت سیاست خارجی متمرکز بر ابعاد ژئوپلتیک راهبرد بازدارندگی کشورمان گردد. همه این تحولات در پرتو شکل گیری مفهوم مقاومت تمدنی و اهمیت بازدارندگی سرزمینی نمود مییابند. ایران باید از این فرصت برای تثبیت موقعیت منطقهای خود در نظم جهانی پسا جنگ ۴۰ روزه استفاده کند.
* استاد روابط بین الملل و رئیس دانشکده حقوق و علوم سیاسی واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی


