جنگ با نفتکشها، جنگ با اعصاب بازار؛ ایران چگونه هرمز را به میدان فرسایش کشتیرانی تبدیل کرد؟
برای از کار انداختن یک شاهرگ، همیشه لازم نیست آن را ببُری. گاهی کافی است هر چند ساعت یکبار انگشتت را روی نبضش فشار بدهی، راهش را تنگ کنی، عبورش را ترسناک کنی و کاری کنی که خون، هرچند هنوز جریان دارد، اما دیگر با اطمینان و آرامش از آن عبور نکند. تنگه هرمز دقیقاً همینجاست؛ جایی که در روزهای اخیر دوباره معلوم شد جنگ دریایی در خلیج فارس الزاماً با غرق کردن ناوها و بستن کامل آبراه تعریف نمیشود.
به گزارش تابناک، در نگاه اول شاید همهچیز شبیه یک تیتر تکراری به نظر برسد؛ «تنش در هرمز بالا گرفت»، «نفتکشها هدف قرار گرفتند»، «آمریکا پاسخ داد»، «بازار نفت نگران شد». اما اگر از لایه خبر عبور کنیم و به منطق صحنه نگاه کنیم، چیزی که در هرمز در حال وقوع است، بیشتر شبیه یک نبرد کنترلشده برای خسته کردن شبکه کشتیرانی است تا یک تلاش کلاسیک برای بستن کامل تنگه. این تفاوت مهمی است؛ چون بستن کامل هرمز، آن تصویر درشت و هیجانیای است که در ذهن افکار عمومی میماند، اما در عالم واقعی جنگ، آنچه بیشتر کار میکند گاهی نه انسداد مطلق، بلکه ناامنسازی تدریجی و مدیریتشده است. یعنی کاری کنی که عبور هنوز ممکن باشد، اما دیگر عادی، ارزان، سریع و بیدردسر نباشد.
اتفاقات همین چند روز اخیر، بهترین نمونه برای فهم این الگوست. گزارشهای منتشرشده از سوی رسانههای بینالمللی و نهادهای دریایی نشان میدهد پس از حمله به چند کشتی تجاری در تنگه هرمز و افزایش دوباره تنش میان ایران و آمریکا، ترافیک نفتکشها در این آبراه تقریباً به حالت ایستاده یا دستکم بسیار کند درآمده است. رویترز گزارش داده که در اوج بحران، تنها دو نفتکش در بازهای مشخص از هرمز عبور کردهاند و شماری از کشتیها یا مسیرشان را عوض کردهاند یا سیستمهای رهگیری خود را خاموش کردهاند تا در معرض دید کمتری قرار بگیرند. همزمان، بیمهگران دریایی و شرکتهای حملونقل هم بهطور جدی در حال بازنگری در ریسک عبور از منطقه بودهاند.
این دقیقاً همان نقطهای است که باید مکث کرد و پرسید: آیا هدف ایران واقعاً بستن کامل هرمز است؟ یا هدف، تبدیل هرمز به یک منطقه پرریسک و پرهزینه است که بدون نیاز به قفل کامل، همان اثر روانی و اقتصادی را تولید کند؟ شواهد میگوید پاسخ به احتمال زیاد دومی است. در واقع اگر بخواهیم رفتار ایران را در چارچوب منطق بازدارندگی و جنگ نامتقارن بخوانیم، هرمز بیشتر از آنکه صحنه «انسداد مطلق» باشد، صحنه کنترل شدت ناامنی است. یعنی تهران لازم نیست عبور را برای هفتهها صفر کند تا اثر بگذارد؛ کافی است کاری کند که عبور از هرمز، دیگر یک تصمیم صرفاً تجاری نباشد و به یک تصمیم امنیتی و سیاسی تبدیل شود.

برای رسیدن به چنین وضعیتی، ابزارها هم لزوماً ابزارهای درشت و پرسروصدا نیستند. بخشی از ماجرا با حمله مستقیم به کشتیها یا تهدید آنها پیش میرود، اما بخش مهمتر در لایهای اتفاق میافتد که کمتر دیده میشود: افزایش ابهام، بالا بردن ریسک، شکستن اطمینان و فرسودن زمان . وقتی یک نفتکش در میانه آبراه هدف یک پرتابه ناشناس قرار میگیرد، وقتی یک کشتی گاز مایع آتش میگیرد، وقتی خبر میرسد چند نفتکش مسیرشان را برگرداندهاند یا متوقف شدهاند، در واقع چیزی بیش از آسیب فیزیکی به یک یا دو شناور رخ داده است؛ اعتماد به امنیت مسیر ترک برمیدارد. بازار انرژی با «احتمال» هم میلرزد، نه فقط با «فاجعه». شرکت بیمه لازم نیست منتظر غرق شدن ده نفتکش بماند؛ همان حمله اول کافی است تا نرخها را بالا ببرد. شرکت کشتیرانی لازم نیست تا بسته شدن رسمی تنگه صبر کند؛ وقتی هزینه عبور و ریسک توقیف یا حمله بالا برود، خودش سرعت را کم میکند یا مسیر را عوض میکند.
در همین روزهای اخیر، گزارشهای مختلف از حمله به چند شناور در هرمز و اطراف آن منتشر شد. یورونیوز به نقل از UKMTO گزارش داد که یک نفتکش در جنوبشرق عمان هدف قرار گرفته و دچار آتشسوزی شده است. الجزیره هم از آسیب دیدن یک نفتکش گاز مایع قطری و یک نفتکش سعودی خبر داده و این حملات را بخشی از بحرانی توصیف کرده که دوباره هرمز را به نقطه جوش بازگردانده است. همزمان، آکسیوس و دیگر رسانهها گزارش دادهاند که مقامهای آمریکایی، ایران را مسئول حمله به چند کشتی تجاری در بازه ۲۴ ساعته دانستهاند.
اما نکته مهمتر از خود حملات، لگوی پس از حمله است. در یک جنگ کلاسیک دریایی، هدف ممکن است نابودی مستقیم شناور دشمن باشد. اما در نبرد فرسایشی علیه کشتیرانی، هدف لزوماً غرق کردن کشتیها نیست؛ هدف میتواند مختل کردن ریتم عبور، افزایش زمان انتظار، وادار کردن کشتیها به تغییر مسیر، خاموش کردن AIS، ترساندن بیمهگر، بالا بردن هزینه اسکورت و در نهایت تحمیل فشار به بازار باشد. در این الگو، هر کشتی که برمیگردد، هر محمولهای که دیر میرسد، هر بیمهنامهای که گرانتر میشود و هر شرکت کشتیرانی که تردید میکند، بخشی از اثر مطلوب را تولید کرده است.
برای ایران، این مدل چند مزیت مهم دارد. اول اینکه هزینه کمتری نسبت به بستن کامل هرمز دارد. اگر تهران بخواهد واقعاً هرمز را برای مدت طولانی ببندد، باید وارد یک تقابل مستقیم و سنگین با آمریکا و متحدانش شود؛ تقابلی که میتواند زیرساختهای ساحلی، بنادر، سامانههای موشکی و حتی اقتصاد خود ایران را زیر فشار ببرد. اما اگر هدف صرفاً فرسایش کشتیرانی باشد، سطح درگیری میتواند پایینتر و قابلمدیریتتر بماند. دوم اینکه در این مدل، ایران میتواند از ابهام بهعنوان سلاح استفاده کند. هر حملهای لازم نیست با پرچم رسمی انجام شود، هر حادثهای لازم نیست بهوضوح توضیح داده شود، و هر تهدیدی هم لازم نیست به اقدام علنی منجر شود. همین ابهام، هزینه واکنش را برای طرف مقابل بالا میبرد.
سومین مزیت، اثر نامتقارن بر بازار جهانی است. اگر یک موشک چند میلیون دلاری به یک کشتی چند ده میلیون دلاری یا یک محموله چند صد میلیون دلاری ریسک وارد کند، در واقع طرفی که ابزار ارزانتر را به کار برده، طرف مقابل را مجبور کرده هزینه بسیار بیشتری بپردازد. جنگ فرسایشی دقیقاً همینجا ارزش پیدا میکند؛ نه در نابودی کامل، بلکه در تحمیل نسبت نامتوازن هزینه. برای ایران، کافی است چند حمله محدود یا چند تهدید معتبر شکل بگیرد تا طرف مقابل مجبور شود ناو بیاورد، اسکورت راه بیندازد، سامانه دفاعی مستقر کند، مینروبی کند، بیمه بدهد، مسیرها را بازتنظیم کند و برای هر کشتی برنامه اضطراری بچیند. این یعنی یک جنگ فرسایشی کمهزینهتر برای مهاجم و پرهزینهتر برای مدافع.

اما این فقط داستان ایران نیست؛ داستان طرف مقابل هم هست. آمریکا و متحدانش در ظاهر هنوز توان برتر دریایی و هوایی را در منطقه دارند. ناوگان پنجم در بحرین، پایگاههای هوایی در قطر و امارات، شبکه راداری و حضور دائمی ناوشکنها و هواپیماهای گشت، همه اینها روی کاغذ به واشنگتن برتری میدهند. اما مسئله اینجاست که برتری نظامی لزوماً به معنای برتری در کنترل فرسایش نیست . آمریکا میتواند یک حمله را پاسخ دهد، یک سکوی موشکی را بزند، یک قایق را غرق کند یا حتی دهها هدف ساحلی را بمباران کند، اما نمیتواند بهسادگی تضمین کند که از فردا همه نفتکشها دوباره مثل روزهای آرام از هرمز عبور خواهند کرد. برای چنین تضمینی، باید شبانهروز در منطقه حضور داشت، اسکورت را افزایش داد، دادههای اطلاعاتی را تازه نگه داشت، کشتیها را متقاعد کرد و بازار بیمه را آرام کرد. اینجا همان نقطهای است که جنگ فرسایشی، حتی برای قدرت بزرگتر هم دردسرساز میشود.
نمونهاش را همین حالا میشود در آمار عبور و مرور دید. والاستریت ژورنال گزارش داده که پس از فروپاشی آتشبس و از سرگیری حملات، تعداد عبور کشتیها از هرمز نسبت به میانگین روزهای قبل کاهش یافته و بخشی از عادیسازی نسبی که بعد از توافق کوتاهمدت شکل گرفته بود، عملاً از بین رفته است. یعنی حتی اگر تنگه هنوز «باز» باشد، از نظر عملی دیگر شبیه یک شاهراه عادی رفتار نمیکند. این همان تفاوت میان «باز بودن فیزیکی» و «باز بودن امن و اقتصادی» است؛ تفاوتی که در جنگ دریایی از خود انسداد هم گاهی مهمتر میشود.
در این میان، نباید نقش روایتسازی و جنگ روانی را هم دستکم گرفت. وقتی ایران از حق خود برای کنترل امنیت هرمز حرف میزند یا رسانههایش حمله به کشتیای را به «نادیده گرفتن هشدارها» نسبت میدهند، فقط خبر تولید نمیشود؛ یک پیام ساخته میشود. پیامی که میگوید عبور از هرمز دیگر صرفاً تابع قواعد تجارت آزاد و اسکورت آمریکایی نیست، بلکه باید با واقعیت قدرت ایران هم کنار بیاید. این روایت برای تهران دو کارکرد دارد: از یک سو در داخل کشور بهعنوان نشانهای از بازدارندگی و قدرت دیده میشود، و از سوی دیگر در بیرون این پیام را میفرستد که اگر قرار است ایران تحت فشار بماند، هرمز هم نمیتواند منطقهای بیهزینه برای بقیه باشد.
اما این مدل جنگ، یک خطر مهم هم دارد: مرز باریک میان فرسایش کنترلشده و انفجار کنترلنشده . وقتی بازی بر پایه فشار تدریجی، حملات محدود و ناامنسازی کنترلشده پیش میرود، همیشه این احتمال وجود دارد که یک حادثه، یک کشتی بزرگ، یک کشته خارجی یا یک اشتباه محاسباتی، کل بازی را از سطح فرسایش به سطح جنگ باز منتقل کند. این همان نقطهای است که هرمز را خطرناک میکند. چون هرچه آبراه باریکتر و ترافیکش متراکمتر باشد، احتمال اینکه یک حمله محدود به بحران بزرگتر تبدیل شود، بیشتر است. یک نفتکش LNG اگر بهطور جدی آسیب ببیند، یک ناوشکن اگر درگیر شود، یا یک حمله اگر به کشته شدن اتباع چند کشور منجر شود، دیگر مدیریت بحران با همان ابزارهای قبلی آسان نخواهد بود.
به همین دلیل است که ایران ظاهراً تا اینجا بیشتر به سمت فرسایش حسابشده رفته تا انسداد مطلق. نه، چون ابزار بستن کامل هرمز را ندارد، بلکه، چون هزینه و تبعات بستن کامل، بسیار بیشتر و کنترلناپذیرتر است. در مقابل، فرسایش کشتیرانی این امکان را میدهد که هم پیام داده شود، هم هزینه تحمیل شود، هم بازار بههم بریزد و هم درِ بازگشت از لبه پرتگاه کاملاً بسته نشود. این همان چیزی است که در منطق بازدارندگی منطقهای، برای تهران ارزش دارد: نه شروع یک جنگ دریایی تمامعیار، بلکه نگه داشتن یک اهرم دائماً آماده.

از زاویه بزرگتر، آنچه امروز در هرمز میبینیم فقط یک بحران محلی میان ایران و آمریکا نیست؛ یک جنگ بر سر نظم کشتیرانی در یکی از حیاتیترین گلوگاههای انرژی جهان است. آمریکا میخواهد این آبراه را مثل شریان تحت حفاظت نظم دریایی خود نگه دارد. ایران میخواهد بگوید این شریان، اگر قرار باشد علیه تهران به کار گرفته شود، از منطق یک مسیر خنثی خارج میشود. همین تضاد است که هر آتشبس را شکننده میکند، هر حمله به کشتی را فراتر از یک حادثه عادی میبرد و هر نفتکش را به بازیگری ناخواسته در جنگ تبدیل میکند.
باید گفت آنچه ایران در هرمز دنبال میکند، دستکم در این مقطع، بیشتر شبیه نبرد فرسایشی علیه کشتیرانی است تا تلاش برای بستن کامل تنگه. نبردی که با چند حمله محدود، چند هشدار، چند کشتی آسیبدیده، چند نفتکش برگشته، چند بیمهنامه گرانتر و چند روز اختلال در ترافیک، میتواند همان اثری را بگذارد که یک محاصره رسمی با هزینهای بسیار کمتر بهدنبال آن است. در چنین نبردی، هر کشتی که با تردید وارد هرمز میشود، هر بازار که با ترس قیمتگذاری میکند و هر فرماندهی که مجبور است برای حفاظت از عبور نفتکشها نیروی بیشتری خرج کند، بخشی از هدف را محقق کرده است. این جنگ، جنگ موشک با موشک نیست؛ جنگ اعصاب با اقتصاد است، جنگ زمان با تجارت است و جنگ اراده با شاهرگ انرژی جهان؛ و هرمز، مثل همیشه، همان جایی است که دنیا تازه میفهمد یک آبراه باریک، چطور میتواند چند قاره را روی نوک انگشت نگه دارد.
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۳
در انتظار بررسی: ۶
انتشار یافته: ۲
بدون تردید اگر تنگه را رها کنیم با هجوم سنگین تر آمریکا و اسرائیل به زیرساخت های ایران و کشتار مردم مواجه خواهیم شد.
