بازخوانی تاریخ/ عجیبترین مأموریت آقای شاعر در دفتر رئیسجمهور!

به گزارش تابناک، بنی صدر در مرحله حضور امام در پاریس یکی از افراد شاخص نوفل لوشاتو بود و از همان بدو ورود به ایران همراه با امام خمینی در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ شروع به تلاش برای ایده اصلی خود یعنی رئیسجمهور شدن، کرد.
بنیصدر ملغمهای پرشور، اما خام از روشن فکری ایرانی اسلامی در دهههای ۴۰ و ۵۰ بود؛ که نتوانست محبوبیت و مشهوریت خود را به یک ائتلاف سیاسی پایدار تبدیل کند. بنی صدر به نوعی پایه گذار مناظرات و بحثهای آزاد دانشجویی سیاسی در اوایل انقلاب بود، اما عدم توجه به معادلات واقعی قدرت و غرور باعث شد که عمر اولین رئیسجمهور در ایران بعد از انقلاب تنها یک سال و چهار ماه و هفده روز باشد ...
بنی صدر نماد نخستین بحران جدی بر سر حدود قدرت رئیسجمهور در جمهوری اسلامی ایران بود، اختلافی که تاکنون ادامه دارد.
سال ۱۳۵۹ که ابوالحسن بنیصدر روی کار آمد، حلقهای از مشاوران دور او شکل گرفت که هرکدام از زاویهای متفاوت به قدرت رسیده بودند. ناصر کاتوزیان، احمد سلامتیان، احمد غضنفرپور، سودابه سدیفی، حسین نوابصفوی، محمد جعفری، ناصر نوبری؛ اینها هستهٔ اصلی افرادی بودند که بنیصدر در تصمیمهای حساس دولت به آنها تکیه میکرد. سرنوشت این افراد بعدها یکسان نشد. حسین نوابصفوی، برادر حسام نوابصفوی (بازیگر سینما و تلویزیون)، از میان همین جمع بود که بعد از عزل و فرار بنی صدر به حکم دادگاه انقلاب اعدام شد.
در همین فضا بود که علی موسوی گرمارودی، شاعر و مترجمی که پیشتر سابقهٔ زندان در دورهٔ پهلوی داشت، از سوی بنیصدر برای مشاورت فرهنگی و مطبوعاتی ریاستجمهوری دعوت شد.

اما شاید عجیبترین و دور از ذهنترین ماجرای حلقه مشاورین بنیصدر همین باشد.
وقتی بنیصدر از فرماندهی کل قوا عزل شد، موج بیاعتمادی به اطرافیانش هم رسید. برخی سوپرانقلابیهای آن زمان همچون محسن مخملباف، این بار سراغ گرمارودی رفتند و او را متهم کردند و خواستار برخورد با او بودند.
در فضای ملتهب آن سالها، هر برچسبی میتوانست سرنوشت یک نفر را عوض کند. گرمارودی اما دست به کاری زد که شاید کمتر کسی جرأتش را داشت؛ نامهای نوشت خطاب به امام خمینی و ماجرا را مستقیم با ایشان در میان گذاشت.

پذیرش با مشورت، نه با اشتیاق
نکتهای که در نامهٔ خودِ گرمارودی به چشم میخورد و کمتر کسی به آن توجه کرده، این است که او این مسئولیت را رأساً نپذیرفت. به گفتهٔ خودش، تصمیم به قبول این سمت را با صوابدید شهید آیتالله صدوقی گرفت؛ یعنی از همان ابتدا، ورودش به دستگاه بنیصدر پشتوانهای از جنس اعتماد روحانیت انقلابی داشت، نه انتخابی مستقل و بیپشتوانه.
اما این اعتماد اولیه دیری نپایید. به نوشتهٔ گرمارودی، تنها دو سه ماه از حضورش گذشته بود که نخستین نشانههای انحراف در رفتار بنیصدر را دید. واکنش او در این نقطه، واکنشی بود که از یک آدم مذهبیِ محتاط انتظار میرود؛ نه سکوت، نه ادامهٔ کار بدون پرسش، بلکه مراجعهٔ مستقیم به امام خمینی برای کسب تکلیف.
سهبار درخواست استعفا، سهبار پاسخ منفی
آنچه از دل نامهٔ گرمارودی بیرون میآید، داستان سه ملاقات است که هرکدام در یک برهه از دورهٔ کوتاه ریاستجمهوری بنیصدر رخ داده. در نخستین دیدار کوتاه، وقتی تازه نشانههای انحراف را دیده بود، از امام اجازهٔ کنارهگیری خواست. پاسخ امام روشن بود: بماند و تلاش کند بنیصدر را از انحراف اطرافیانش آگاه سازد.
چند ماه گذشت. گرمارودی بار دوم، اینبار در حضور حجتالاسلام رحمانی که مسئولیت بسیج کل کشور را برعهده داشت، دوباره درخواست استعفا کرد. باز هم پاسخ همان بود؛ بماند و انحرافات را به مسئولان گوشزد کند.
سومین و طولانیترین ملاقات، ۲۹ دیماه ۱۳۵۹ اتفاق افتاد، در حضور حجتالاسلام توسلی. اینبار گرمارودی مصرانهتر از دو بار قبل درخواست کرد؛ و اینجاست که امام جملهای گفت که گرمارودی سالها بعد آن را نقل به مضمون کرد: «آبرو مهمتر از خون نیست. جوانان ما برای این انقلاب الهی خون میدهند، شما هم آبرو بدهید.»
از فحوای پیام و نامههای رد و بدل شده میان امام خمینی و گرمارودی چنین برداشت میشد که عملا آقای شاعر در امنیتیترین و عجیبترین نقشآفرینی خود، مأمور رساندن اخبار مربوط به انحرافات رئیسجمهور بنی صدر به بنیانگذار فقید جمهوری اسلامی بود.
سکوت چند ساله و یک کتاب که همهچیز را بر هم زد
گرمارودی به توصیهٔ امام ماند. ماند تا زمانی که بنیصدر عزل شد و پروندهٔ او در تاریخ جمهوری اسلامی بسته شد. اما پروندهٔ گرمارودی بسته نشد؛ چون سالها بعد، کتابی منتشر شد که نام او را در کنار منحرفانِ دستگاه بنیصدر آورده بود. برای مردی که در تمام آن سالها به احترام سفارش امام دربارهٔ حفظ آبرو، حتی یک بار هم ماجرا را علنی نکرده بود، این اتهام غیرمنصفانه بود.
پانزدهم اسفند ۱۳۶۵، شش سال بعد از عزل بنیصدر، گرمارودی بالاخره سکوتش را شکست؛ نه برای افشاگری، بلکه برای دفاع از خودش. در نامهای به امام خمینی، ماجرای هر سه شرفیابی را یادآوری کرد و توضیح داد که چرا تا آن روز چیزی نگفته بود: «سعی کردم به ملاحظهٔ اینکه فرمودید آبرویتان را بدهید، شکیبایی کنم و قول و امر و فرمان آن رهبر عالیقدر را جایی نقل نکنم.»، اما حالا که اسمش در کتابی در کنار منحرفان آمده بود، ادامهٔ سکوت را وظیفهٔ شرعی خودش نمیدانست؛ بهخصوص که این اتهام میتوانست، به گفتهٔ خودش، «زمینهٔ مختصر خدمتی» را که در دانشگاه و محافل فرهنگی به انقلاب میکرد، از بین ببرد.

پاسخ امام؛ کوتاه، اما بیابهام
پاسخ امام به این نامه، برخلاف بسیاری از نامههای رسمی آن دوره، کوتاه بود و بدون هیچ پیچیدگی. امام نوشت که همانگونه که گرمارودی یادآوری کرده، او پس از کشف انحراف بنیصدر چند بار برای کنارهگیری آمده بود، و امام به دلایلی که خودش صلاح میدانست، با این درخواست مخالفت کرده و او را با اکراهی که داشت، از رفتن بازداشته بود؛ و در انتها، جملهای که اصل ماجرا را برای همیشه روشن میکند: «شما را در اعمال مخالف او هیچگاه شریک نمیدانم.»
بنی صدر در ششم مرداد ۱۳۶۰ به همراه مسعود رجوی و با کمک مجاهدین خلق معروف به منافقین(تنها گروه حامیانی که برایش باقی مانده بود) از ایران گریخت و در هفدهم مهر ۱۴۰۰ در پاریس درگذشت. او تا آخر عمر به سخنرانی و انتقاد از جمهوری اسلامی پرداخت و البته وارد هیچ ائتلاف و دسته بندی سیاسی هم نشد.

دکتر علی موسوی گرمارودی در دهه شصت سرپرستی انتشارات انقلاب اسلامی (فرانکلین سابق)، رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در تاجیکستان و مدیریت تالار وحدت را بر عهده داشته است و در سالهای اخیر به ترجمه قرآن، صحیفه سجادیه و نهج البلاغه در کنار تدریس در دانشگاه پرداخته است.