صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
گفتگو با امیر خلبان غلامعلی شیرازی/۲

بمباران لانه زنبور کرکوک به روایت تایگر پایگاه تبریز/کاخ تابستانی صدام را به فشنگ بستم

بله. ده پانزده مایل مانده به هدف دیدم، دو سه موشک از کنارم رد شد. قرار بود یک‌کلمه هم حرف نزنیم. اما دیدم فعالیت پدافند زیاد شد. گلوله‌های ضدهوایی را می‌دیدم می‌آیند. نتوانستم خودم را نگه دارم. گفتم «جناب سرگرد مرا بدجوری می‌زنند!» سرش را گرداند طرف من و ناگهان گفت «یا ابوالفضل! بکش پایین!» دو هواپیمای اسکرامبل بلند کرده بودند.
کد خبر: ۱۳۷۵۹۱۰
| |
577 بازدید

بمباران لانه زنبور کرکوک به روایت تایگر پایگاه تبریز/کاخ تابستانی صدام را به فشنگ بستم

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، پس از گفتگو با امیران خلبان حسین هاشمی، صمد ابراهیمی، کاظم عباس‌نژادی، شفیع حسین‌پور، فرشید اسکندری، بهنام اغنامیان و احمد مهرنیا که در سال‌های دفاع مقدس با شکاری F5 تایگر پرواز کرده و برای میهن انجام وظیفه کرده‌اند، سراغ یکی دیگر از خلبانان این‌شکاری خاطره‌انگیز رفتیم که در شروع دفاع مقدس ۸ ساله خلبان پایگاه دوم شکاری تبریز بوده است.

غلامعلی شیرازی ازجمله خلبانانی است که امروز پیشکسوت‌اند و در مقطع آغازین دفاع مقدس هشت‌ساله جوان و تازه عملیاتی‌شده بودند. او در روز اول مهر ۱۳۵۹ باعث سقوط ۲ هواپیمای جنگی دشمن در آسمان تبریز و دریاچه ارومیه شد و بعد در ماموریت‌های مرگباری چون بمباران کرکوک شرکت کرد. 

چندی پیش قسمت اول گفتگو با این‌خلبان جنگ را منتشر کردیم که در پیوند زیر قابل دسترسی و مطالعه است:

* «تیک‌آف که کردم شهید بربری گفت سه‌چهارهواپیما پشت سرت هستند!/اجازه نمی‌دادند قطعات حساس در ایران تعمیر شود»

در ادامه مشروح قسمت دوم این‌گفتگو را می‌خوانیم:

* یک‌ماموریت داشتید تقریبا ۱۰ روز بعد از شروع جنگ که با آقای بقایی رفتید برای بمباران یک‌تیپ دشمن.

بقایی مثل ما لیدرچهار بود. منتهی از نیروی زمینی آمده و سروان بود. او لیدر سه شد و اولین‌ماموریت برون‌مرزی لیدر سه‌ای‌اش را با من رفت.

* محلش کجا بود؟ کجا را بمباران کردید؟

یک تیپ یا لشکر بود که باید می‌زدیم. زیاد بودند. از موصل آمده و می‌رفتند طرف مرز تمرچین. محل استقرارشان که باید می‌زدیم، نیمه جنگلی و جایی بین موصل و مرز بود. نیروهایشان زیر درخت‌ها استتار کرده بودند.

* با موفقیت زدید؟

بله.

* نفر زدید یا زرهی و ادوات؟

در ماموریتی که داده بودند، گفتند نفرات. هرچه بود، از تیپ کمتر نبود. زمان ماموریت هم نزدیک غروب بود. اعتراض هم کردم و گفتم بابا بقایی تازه لیدر سه شده! گفتند بروید! این‌جمله آقای بقایی را یادم هست که گفت «شیرازی مثل شیر می‌رویم می‌زنیم برمی‌گردیم.»

* ماموریت بعدی، زدن نیروگاه برق دبیس بود که با آقای فراهانی رفتید.

یکی از ماموریت‌های خوبی است که به یاد دارم. نیروگاه بزرگ بود. چندسال پیش متوجه شدم ایرانی‌ها دارند درستش می‌کنند. این‌هدف بین کرکوک و موصل قرار داشت که برای زدنش با جناب اکبری رفتیم.

حیف است این را نگویم! با خیلی‌ها پریدم ولی آقای اکبری از آن‌خلبان‌هایی بود که ندیدم کسی مثل او لُو لِوِل پرواز کند. آن‌روز و در آن‌ماموریت، شرایط و موقعیت‌هایی پیش آمد که نزدیک بود بخورم به چادر دیده‌بانی دشمن یا کوه و تپه!

* این، همان‌ماموریتی است که با آتش اگزوز چادر را پراند؟

دقیقا. از روی کوه رد شدیم که اگزوزش گرفت به چادر دیده‌بان که چادر بلند شد و آمد سمت کاناپی من. گردش کردم و خدا رحم کرد چادر روی کاناپی ام نیافتاد.

* به چادر دیده‌بانی دشمن اشاره کردید. یکی از مخاطرات ماموریت‌های خلبانان، وجود دیده‌بان‌های کومله و دموکرات بودند که ...

ماموریت‌ها را لو می‌دادند.

* یعنی وارد محدوده مرزی که می‌شدید، شما را می‌دیدند و سریع گزارش می‌دادند.

مجبور بودیم تا به مرز برسیم، پایین باشیم. این‌ها قشنگ ما را می‌دیدند و خبر می‌دادند. این را هم بگویم؛ شاید بچه‌های ما قشنگ یادشان باشد. ما از آن‌طرف مرز نمی‌ترسیدیم. بیشتر از این‌طرف می‌ترسیدیم. چند نفرمان را هم زدند.

* ستون پنجم؟

نه. خودی‌ها شلیک می‌کردند؛ شهربانی، ژاندارمری، بسیج، پیشمرگه، ارتش و سپاه، همه بودند. هر هواپیمایی می‌دیدند می‌زدند. چون نمی‌دانستند ایرانی است یا دشمن.

* اوایل این‌طور بود.

بله، بعدا عکس‌ هواپیماها را نشانشان دادند و فهمیدند کی خودی است کی دشمن.

* اگر فرصت شد درباره خرابکاری‌ها و دستکاری‌ها حرف بزنیم اما فعلا به ماموریت زدن پادگان حاج‌عمران بپردازیم که گمانم با آقای دانشپور رفتید.

در طول دفاع مقدسه ۸ ساله، نشنیدم کسی با ۴۵ درجه بنک، بمب بزند. چون خطرناک بود. فقط یک‌بار سال ۱۳۵۶یا ۵۷ بود که برای یک‌رزمایش ۴۵ رفتم. آن‌جا با بنک ۴۵ درجه بمب زدم که موتورم رفت.

* علتش چه بود؟

زیادی (G) کشیده بودم که زمین نخوردم. در نتیجه موتورم خاموش شد. از این‌اتفاقات بود دیگر!

جایی که می‌خواستم بزنیم، بین دو کوه بود. به همین‌دلیل حتما باید با زاویه ۴۵ درجه بمب را می‌زدی. غیر از آن نمی‌شد. منتهی خیلی تاکید می‌کردند «زودتر باید (استیک) بکشی بالا و مبادا سرعتت چنین و چنان شود!» اولش هم اعتراض کرده بودم که ۴۵ درجه نزنیم ولی گفتند باید این‌طور بزنید! بله این‌ماموریت را با دانشپور رفتم.

بمباران لانه زنبور کرکوک به روایت تایگر پایگاه تبریز/کاخ تابستانی صدام را به فشنگ بستم

* ایشان لیدر بود و از جلو رفت و زد. بعد شما رفتید زدید...

... من هم پشت سرش.

* و ۴۵ درجه زدید؟

بله. ایشان خیلی مواظب بود چون ۴۵ درجه برای منِ لیدر چهار سخت بود.

* می‌رسیم به آن‌ماموریت قشنگ زدن کرکوک با آقای (یدالله) جوادپور. تاریخش کی بود؟ این هم جزو موضوعاتی بود که (پایگاه) همدان برود یا تبریز!

فکر کنم جناب (محمود) اسکندری بعد از ما رفت. چون او هم یک‌ماموریت کرکوک معروف دارد.

* بله.

برای رفتن به این‌ماموریت مرا تحت فشار نگذاشتند که باید بروی! وقتی ابلاغ شد بچه‌ها اعتراض کردند. مثلا شهید حسین‌زاده گفت چنین‌ماموریتی در رده شیرازی نیست که لیدر چهار و ستوان‌یک و دو است. جناب جوادپور پرسید می‌آیی؟ چون بچه‌ها زیاد گفتند «بگو نمی‌آیم.» می‌گفتند «تو نباید بروی! الان یک‌ماه هست کسی نرفته کرکوک را بزند!» گفتم «من نروم یکی دیگر می‌رود می‌زند. چه فرقی می‌کند؟»

جناب جوادپور یکی دوبار پرسید که می‌آیی یا نه؟ فرمانده پایگاه هم پرسید. گفتم می‌روم. چون این‌ماموریت خطر بیشتری داشت، گفتند وصیت‌نامه‌ بنویسید. تا آن‌موقع ننوشته بودم.

* آقای مدنی هم آمد!

بله. آقای سیدحسین موسوی دادستان انقلاب هم آمد. بعدش آقای بنی‌صدر آمد.

* بنی‌صدر قبل از رفتن به ماموریت آمد؟

نه. بعد از ماموریت آمد.

* پس ماموریت مربوط به زمانی است که بنی‌صدر هنوز بود.

بله.

* اسکندری پاییز ۱۳۶۲ که عراقی‌ها پالایشگاه تهران را زدند، برای تلافی رفت.

کابین عقبش خیلی قشنگ ماجرای پدافند آن‌جا را تعریف می‌کند.

ماموریت را بریف کردیم. در بخش لجستیک خانمی کار می‌کرد که وظیفه‌اش درخواست قطعه بود. بخش چتر و کلاه هم در پست فرماندهی بود. آن‌جا دیدم آن‌خانم گریه می‌کند. ترک آذری بود. وقتی علت گریه‌اش را پرسیدند، به ما اشاره کرد گفت «این‌ها برنمی‌گردند!»

آقای موسوی و مدنی هم بودند. آقای موسوی به آقای مدنی گفت برویم نماز جمعه! آقای مدنی گفت «سید! بگو یکی دیگر برود! ماموریت این‌ها خطرناک است! من می‌مانم و راز و نیاز می‌کنم تا برگردند.» آقای مدنی پیش از آن نمی‌دانست من آذری‌ام. اما بالاخره از صحبت‌ها فهمید من ترک‌ام. پرسید «ترکی؟» گفتم بله. گفت «ازدواج کرده‌ای؟» گفتم بله. پرسید «بچه هم داری؟» گفتم بله! گفت «چند وقته است؟» گفتم پنج‌شش‌ماه! دختر هم هست! این را که گفتم آهش بلند شد که «ای خدا!» [خنده] بعد بغلم کرد.

دیگر دل توی دلمان نبود. همه فکر می‌کردند برنمی‌گردیم.

* [خنده] با چه وضعی رفتید ماموریت!

مخصوصا من! جوادپور با تجربه بود! آن‌خانم بخش لجستیک هم گریه می‌کرد. گفتم «خانم گریه نکن! ان‌شالله برمی‌گردیم!»

خلاصه رفتیم پای هواپیما. گفتند «صبر کنید! از تهران دستور آمده فعلا نروید!» بعد گفتند دانشپور با یک‌نفر دیگر بناست نصف مسیر شما را بروند جایی را بزنند و برگردند. آن‌ها که آمدند می‌بینیم وضع چه‌طور است.

دانشپور که آمد، دیدم جلوی هواپیمایش نیست.

* دماغه!

بله. خدابیامرز ابراهیم قربانی بلند شد و رفت او را نشاند. چون (هواپیمای دانشپور) نشان‌دهنده سرعت و ارتفاع نداشت. چون بوم نداشت.

دانشپور که آمد گفت «(این‌ها را) نفرستید! لانه زنبور است.» گفتند «خب نروید!» ما هم گفتیم باشد و دوباره خواستیم برگردیم که گفتند نه بایستید! بروید.

* بگیرنگیرها بین ستاد و ...

بله. بین ستاد و پایگاه بود. دیگر خسته شدیم هواپیما را روشن کردیم و آمدیم سر باند. بلند شدیم و رفتیم. ایشان به من گفته بود این‌دفعه پشت من حرکت نمی‌کنی! می‌آیی کنار من که همدیگر را چک کنیم.

مرز را که رد کردیم رفتیم پایین. گفته بودند یک‌ماه است کسی نرفته کرکوک را بزند و هرکه رفته، او را زده‌اند. در جلسه بریفینگ عکس هدف را نشان دادند. دیدم دور تا دورش یک رینگ (پدافندی) عجیب و غریب است؛ از ۶۰ کیلومتری شروع می‌شد تا خود پایگاه.

حالا ماموریت من چیست؟ باید سایت‌های موشکی را بزنم که جوادپور راحت دپو تجهیزات را بزند. عکس‌ها را نشانم دادند که سایت‌ها این‌جا هستند و شما این‌طور می‌زنی و با مسلسل هم این‌طرف را بزن!

* جا به جا داده بودند که. باید قسمت سختش را می‌دادند آقای جوادپور و لقمه آماده را می‌دادند به شما!

آقای جوادپور قرار بود انبار را بزند.

* دپو در پایگاه کرکوک بود یا پالایشگاه کرکوک؟

همه‌اش کرکوک بود؛ پایگاه بزرگ کرکوک. دزفول چه‌طور است؟ قطار می‌آید و وسایل می‌آورد بعد از آن‌جا می‌فرستند تبریز. این هم، این‌طوری بود. هم پالایشگاه و صادرات نفت داشت هم پایگاه هوایی.

* پس ایشان قرار بود دپوی تجهیزات را بزند، نه دپوی نفت و سوخت را.

بله. هرچه قطعات و تجهیزات هواپیما با قطار می‌آمد پایگاه کرکوک، آن‌جا انبار می‌شد. پالایشگاه برای ما نبود. قرار بود خود پایگاه را بزنیم.

روی سردشت که رسیدیم، رفتیم پایین. سی‌چهل مایل که رفتیم، طبق بریف، رفتم جلوتر و کنار جوادپور قرار گرفتم. برایم آن‌طور پریدن در ارتفاع پایین سخت بود. معمولا پشت لیدر می‌ایستادیم و ...

* حرکات لیدر را می‌دیدید.

بله. ده پانزده مایل مانده به هدف دیدم، دو سه موشک از کنارم رد شد. قرار بود یک‌کلمه هم حرف نزنیم. اما دیدم فعالیت پدافند زیاد شد. گلوله‌های ضدهوایی را می‌دیدم می‌آیند. نتوانستم خودم را نگه دارم. گفتم «جناب سرگرد مرا بدجوری می‌زنند!» سرش را گرداند طرف من و ناگهان گفت «یا ابوالفضل! بکش پایین!» دو هواپیمای اسکرامبل بلند کرده بودند.

هرچه می‌رفتم پایین‌تر آقای جوادپور داد می‌زد برو پایین، برو پایین! روی زمین رودخانه خشکی بود که قشنگ خارهای کف آن را می دیدم. بعضی شب‌ها که یاد این‌ماجرا می‌افتم، خوابم نمی‌برد؛ هم به‌خاطر آن‌ارتفاع چسبیده به زمین و هم فریادهای جوادپور؛ آن‌آدمِ همیشه خونسرد که آن‌طور فریاد می‌زد برو پایین برو پایین!

در یک‌لحظه گفت بگرد به چپ! وقتی برگشتم دیدم یکی خورد زمین.

* یکی از آن‌هایی که تعقیب‌تان می‌کرد؟

بله. خوشبختانه جوادپور را ندیده بودند. دنبال من بودند. دیگر داشتیم علنا در رادیو حرف می‌زدیم که رسیدیم روی پایگاه. هم از زمین می‌زدند، هم از هوا می‌آمد. باران موشک و ضدهوایی را دیدم. یعنی به خودشان هم رحم نمی‌کردند. از همه‌جا می‌آمد. در آن‌شرایط یک‌جمله پیش خودم گفتم. گفتم «خدایا من را نگه دار و ببین از این به بعد، چه عبادتی برایت می‌کنم!» هرکه را توانستم صدا می‌کردم! یا خانم فاطمه زهرا! یا امام زمان! هر ۱۲ امام را صدا کردم!

در همان‌لحظات جوادپور گفت «دومی را زدم!» من هم بمب‌ها را زدم و راحت شدم.

بمباران لانه زنبور کرکوک به روایت تایگر پایگاه تبریز/کاخ تابستانی صدام را به فشنگ بستم

* یعنی سایت‌های موشکی را زدید؟

نه.

* پس کجا را زدید؟

خود پایگاه‌ را. درگیری شده بود و این‌قدر شلوغ بود که هواپیمای خودشان را هم می‌زدند. یادم هست نگاه می‌کردم بمب‌ها را کجا بزنم که ترکش‌شان به خودم نگیرد. وقتی جوادپور گفت برگرد به چپ و هواپیمای دشمن خورد زمین، برگشتم و دوباره از روی پایگاه درآمدیم. ساختمان بزرگی بود که سقف شیروانی داشت. بمب‌ها را آن‌جا رها کردم.

* جایی که چشم‌هایتان بلک آوت شد ...

بله همین‌جا بود. الان به آن می‌رسم. آن‌طور که ایشان داد می‌زد «بکش و برو پایین!»، باعث شده بود هشت G بکشم. جوادپور هم ۸ و نیم G کشیده بود.

از آن‌جا مشکل چشمم شروع شد. البته قبلا آسیب دیده بود اما آن‌جا بود که دیگر چیزی نمی‌دیدم.

* وقتی چشم‌تان سیاه شد، هواپیما را در چه حالی داشتید؟

وقتی G می‌کشی، هواپیما را کشیده‌ای بالا که زمین نخورد. وقتی این‌ G کشیدن از حدی بگذرد، مثل از ۴ جی بگذری، پلک‌ها روی هم می‌افتند. این می‌شود بلک آوت. اگر G منفی بدهی خون به چشم‌هایت می‌آید و قرمز می‌شود.

* رد آوت!

وقتی برگشتیم و هواپیما را بردند ایکس‌ری، متوجه شدیم بدنه هر دو هواپیما ترک برداشته. هواپیمای من بال راستش ترک برداشته بود. این‌فشارها مشکلات جسمی زیادی برایمان درست کردند. جوادپور هم وقتی با هم در امیدیه بودیم، از درد کمر ناله می‌کرد. این درد او به خاطر همین‌ماموریت بود.

* پس شما در این‌پرواز کمردرد و چشم‌درد گرفتید.

نه. در آن‌ماموریت که با اکبری رفتیم نیروگاه را بزنیم، قرار بود از جنوب به شمال برویم که مستقیم به سمت مرز برگردیم و یک‌بار بمب بزنیم. اگر بیشتر از یک‌بار از روی هدف می‌گذشتیم، بنزین کم می‌آوردیم. اکبری که آن‌طور لو لول رفت، همه‌چیز عوض شد. الان هم وقتی شب‌ها یادم می‌افتد، خیلی ناراحت می‌شوم.

* چرا؟

به یک‌اتوبان رسیدیم که یک‌تاکسی در آن در حال حرکت بود. اکبری که از بالایش رد شد، تاکسی چرخید و چرخید و از جاده رفت بیرون. گرد و خاکی بلند شد و بعدش رسیدیم به نیروگاه. اکبری نزد و دور شد. شاخ درآوردم که بریف‌مان این‌طور نبود! چرا نزد! این‌طور بنزین کم می‌آوریم. قرار نبود صحبت کنیم ولی در رادیو گفت «قسمت کامپیوتر نیروگاه را می‌زنم. تو این‌یکی‌ها را بزن!»

او زد. من هم زدم. بعد از بمباران هدف دیدم دوباره دور زد. گفتم «آقا قرار بود یک بار حمله کنیم!» گفت بیا! فرمانده گردانمان بود. گفت «شیرازی با مسلسل تانکرها را بزن!» تانکرهای بلندی بود که نمی‌دانم گاز بود یا چه. طوری که نتوانستم کنترل کنم و رفتم در آتش بمباران او. دیده‌ای جوش‌کاری می‌کنند؟

* بله.

چیزی که چشمم دید، خیلی بیشتر و شدیدتر بود. این‌ شد که اشکش همین‌طور سرازیر می‌شد و می‌ریخت.

من هم با مسلسل تانکرها را زدم.

* یعنی نمی‌دیدید و شلیک می‌کردید؟

نه چشمم باز بود ولی در آتش او می‌زدم. بعد برگشتیم. در راه با خودم می‌گفتم چرا این‌کار را کرد؟ حالا بنزین‌مان نمی‌رسد. در مسیر برگشت، آن‌تاکسی را دیدم. نزدیک تاکسی که شدیم، دیدم زن و بچه‌ای روی زمین پناه گرفته‌اند و دست روی سر گذاشته‌اند. نزدیک که می‌شدیم یک‌خانم را از همان اطرافیان تاکسی دیدم که شیرجه زد روی بچه‌اش! خیلی دلم سوخت. گفتم لعنت به هرکه جنگ را شروع کرده!‌ این چه کاری است ما می‌کنیم؟

از آن‌جا که آمدیم، چشمم همین‌طور اشک می‌ریخت. الان هم نگاه کنی چشم چپم مقداری بزرگ‌تر است.

آمدیم بیمارستان و معاینه کردند و قطره دادند.

* پس تا کرکوک چشم‌تان این‌مساله را داشت.

بله ولی به کسی نگفتم.

* وقتی از حالت بلک‌آوت درآمدید، روی رودخانه خشک بودید؛ نه؟ که به آقای جوادپور گفتید من روی رودخانه‌ام و می‌بینم.

نه. ایشان که گفت بگرد به چپ، دیدم هواپیمای دشمن خورد زمین. آن‌لحظه که شما می‌گویید روی پایگاه بودیم. شهید اردستانی هم در ستاد از من پرسید با چشم خودت دیدی؟ گفتم بله. روی پایگاه بودیم. درگیری‌ها همه روی آسمان پایگاه بود.

* پس از دو هواپیمای اسکرامبل دشمن، یکی را آقای جوادپور زد و دیگری خورد زمین. و این‌ماجرا قبل از آن است که بمب‌هایتان را رها کنید!

بله. هر دو اسکرامبل بودند.

* بعد از آن‌ها تازه رسیدید روی پایگاه و بمب‌ها را زدید.

بله. حدود ۱۰ مایلی پایگاه بودیم که این اتفاق افتاد. دیگر روی پایگاه رسیده بودیم و رینگ‌های پدافندی می‌زدند. آن‌جا درد چشمم بیشتر شد.

بعد که برگشتیم، دوباره مرا در یک‌پرواز چهارفروندی گذاشتند که آخرین دستخط شهید بربری از آن باقی مانده است. چون شهید بربری فلایت‌ها را ست‌آپ می‌کرد. فرمانده گردان ۲۲ بود. خودش را گذاشته بود لیدر و من شماره چهار بودم. به شوخی گفتم «جناب سروان این‌جای من [به پیشانی‌ام اشاره کردم] چه نوشته؟» گفت «نمی‌دانم. چه نوشته؟» گفتم «نوشته شماره چهار؟ بابا یک‌بار هم مرا بگذارید شماره دو!»

بمباران لانه زنبور کرکوک به روایت تایگر پایگاه تبریز/کاخ تابستانی صدام را به فشنگ بستم

* این‌ماموریت که می‌گویید بلافاصله بعد از کرکوک است؟ یعنی نشستید و دوباره خواستند بروید؟

بله. ولی لغو شد.

* در ماموریت زدن کرکوک، با موفقیت بمباران کردید و برگشتید که در مسیر برگشت مساله کمبود سوخت برای آقای جوادپور پیش آمد.

بله. یادش رفته بود و گذاشته بود در حالت مکس. در این‌حالت ۸ برابر حالت معمولی، بنزین مصرف می‌شود. داشتم می‌رسیدم به سردشت که انگار خدا به یادم انداخت بگویم «فیول چک!» در صورتی که لیدر این‌چک را کال می‌کند. ایشان گفت «یا ابوالفضل! من بنزینم نمی‌رسد. تو برو.» گفتم مگر کجایید؟ دیدم ۴۰ مایل از او جلوتر افتاده‌ام. دور زدم و برگشتم.

گفتم برمی‌گردم. گفت «دیوانه بازی در نیار! ترک‌بازی در نیار!» آخرسر عصبانی شد و گفت «شیرازی خر بازی در نیار! اینجا خطرناک است.» گفتم «نه. یا با هم برمی‌گردیم یا هیچ‌کداممان برنمی‌گردد. تکی برنمی‌گردم.» برگشتم و پیدایش کردم. دیدم بنزینش به پایگاه نمی‌رسد.

از روی سردشت رد شدیم و دیدم خودی‌ها به‌سمت‌مان شلیک می‌کنند. به همین‌دلیل رفتیم ارتفاع بالا. جلوتر از او رفتم که تیراندازی خودی‌ها بخوابد تا ایشان به‌راحتی در باند اضطراری مراغه بنشیند.

* شما به سمت پدافند خودی شلیک نکردید؟

نه. چرا؟

* بعضی از خلبان‌ها برایم گفته‌اند وقتی خودی‌ها به‌طرف‌شان شلیک می‌کردند، آن‌ها هم نزدیک پدافند خودی را می‌زدند تا دیگر به‌سمت‌شان شلیک نشود!

نه. من چراغ‌هایم را روشن کردم و چرخ‌ها را زدم پایین. چراغ‌ها را خاموش‌روشن کردم که خدا را شکر منظورم را فهمیدند. جوادپور روی باند اضطراری مراغه نشست. من هم با خیال راحت آمدم پایگاه و تا رسیدم به باند بنزینم رسید به مینیمم.

چون می‌دانستند ماموریت خطرناک است همه آمده بودند؛ خلبان‌ها، مکانیسین‌ها، آقای شهید مدنی و ... تا روی باند متوقف شدم، همه خشک‌شان زد. فکر کردند جوادپور را زده‌اند. گفتم نگران نباشید نشسته است! فرستادند ایشان را هم آوردند و ما را روی دست بلند کردند.

* همان عکس است؟

بله. با تهران صحبت کرده بودند و به هر سه نفرمان درجه تشویقی دادند و خدا حفظ‌شان کند چون بعد از ۱۱ ماه پس‌اش گرفتند. [خنده]

* ستوان یک شدید؟

نه سروان شدم.

* درجه‌های پس‌گرفته را بعدا ندادند؟

نه مال من را، نه درجه جوادپور و نه برای دانشپور را پس ندادند. به خداوندی خدا قسم، به تنها چیزی‌که فکر نمی‌کردیم درجه و حقوق و مصاحبه در تلویزیون بود. اتفاقا تلویزیون رفته‌ام و مصاحبه کرده‌ام. با اکبری که از ماموریت برگشتیم، با رییس عقیدتی سیاسی به تلویزیون رفتم.

از من پرسیدند اگر صدام به شهرها حمله کند چه می کنید؟ گفتم ما هم کاخ‌اش را می‌زنیم. سال ۱۳۷۴ هم همان خبرنگار دوباره مرا دی و گفت «من آن‌روز از شما چنین‌سوالی کردم»... گفتم من به قولم عمل کردم.

* چه‌طور؟

جایی هست در شمال عراق به نام سرسینگ که گفته می‌شد متعلق به صدام است. یک‌مرد کُرد به پست فرماندهی می‌آمد و خبر می‌آورد. او گفته بود. ظاهرا معلوم شد جاسوس دوجانبه بوده است. او می‌گفت آن‌جا کاخ تابستانی صدام است. یک‌بار که از ماموریت برمی‌گشتم، روی این‌کاخ درآمدم و هرچه فشنگ داشتم رویش خالی کردم.

* یادتان هست از چه ماموریتی برمی‌گشتید؟

اگر اشتباه نکنم هدفش طرف‌های موصل بود.

ادامه دارد ...

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
برچسب ها
سفرمارکت
گزارش خطا
مطالب مرتبط
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟
آخرین اخبار