تیکآف که کردم شهید بربری گفت سهچهارهواپیما پشت سرت هستند!/اجازه نمیدادند قطعات حساس در ایران تعمیر شود

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، پس از گفتگو با امیران خلبان حسین هاشمی، صمد ابراهیمی، کاظم عباسنژادی، شفیع حسینپور، فرشید اسکندری، بهنام اغنامیان و احمد مهرنیا که در سالهای دفاع مقدس با شکاری F5 تایگر پرواز کرده و برای میهن انجام وظیفه کردهاند، سراغ یکی دیگر از خلبانان اینشکاری خاطرهانگیز رفتیم که در شروع دفاع مقدس ۸ ساله خلبان پایگاه دوم شکاری تبریز بوده است.
غلامعلی شیرازی ازجمله خلبانانی است که امروز پیشکسوتاند و در مقطع آغازین دفاع مقدس هشتساله جوان و تازه عملیاتیشده بودند. او در روز اول مهر ۱۳۵۹ باعث سقوط ۲ هواپیمای جنگی دشمن در آسمان تبریز و دریاچه ارومیه شد و بعد در ماموریتهای مرگباری چون بمباران کرکوک شرکت کرد.
***
تا بهحال گفتگوهای زیر را با خلبانهای شکاری نیروی هوایی و هوانیروز ارتش منتشر کردهایم که در اینپیوندها قابل دسترسی و مطالعه هستند:
گفتگو با امیر خلبان جهانگیر قاسمی - خلبان فانتوم F4 و بوئینگ 747:
* «نزدیک بود هواپیمای سوخترسان خودی را به اشتباه بزنیم!/آموزشهای استاد آمریکایی در جنگ به کارم آمد»
* «میراژ دشمن را که زدیم، میگ ۲۳ ما را زد/محققی مدیر آموزش بود ولی اسم خودش را برای پرواز مینوشت »
* «کشتیهای دشمن را در خلیجفارس با ملاحظه و وسواس میزدیم/خلبانهای اسرائیلی را درک نمیکنم!»
گفتگو با امیر خلبان حسین هاشمی - خلبان و معلمخلبان شکاری F5
* «۲۰ شهریور ۵۹ بمبارانهای برونمرزی را در خاک عراق شروع کردیم/گفتم بیرون نپر که اینجا لانه زنبور است!»
* «کمر نیروی هوایی در دیماه ۵۹ شکست/نامه میآمد که بهنام خلق قهرمان ایران به اعدام محکومی!»
گفتگو با امیر خلبان صمد ابراهیمی - خلبان و معلمخلبان شکاریهای F5، F14 و سوخو24
* «روایت انداختن سهفروند میراژ عراقی بدون شلیک یک موشک و فشنگ/احمد مرادی چرا خیانت کرد؟»
* «خلبانهای دزفول شهیدچمران را از محاصره تانکها نجات دادند/روایت شیطنت شهیددوران در ماموریت»
گفتگو با امیر خلبان کاظم عباسنژادی - خلبان و معلمخلبان شکاریهای F5 و سوخو 24
* «افپنجهای دزفول چگونه پایگاه ناصریه را کوبیدند/سهبار انگ خیانت خوردم و تبرئه شدم»
* «خلبان ایرانی چرا از زدن ستون نیروی دشمن منصرف شد؟/مقیمی نتوانست اجکت کند و با هواپیما به هدف خورد»
گفتگو با امیر خلبان شفیع حسینپور - خلبان شکاری F5
* «روایت کوبیدن پالایشگاه کرکوک با راکتهای زونی/با سرود «ای ایران!» به خودم روحیه میدادم»
* «بمباران کرکوک در حمله به اچسه ایذایی نبود، انتحاری بود/اسرائیل از پایگاه تبریز کینه داشت»
* «معمای شهادت علی اقبالی در آسمان عراق/شهیداردستانی پیگیر آزادیام از زندان بود»
گفتگو با امیر جانباز خلبان علیرضا میرزایی - خلبان هلیکوپتر 214 و شینوک هوانیروز نیروی زمینی ارتش
* «روایت نجات خلبان هلیکوپتر کبری از معرکه فتحالمبین/سختی پروازهایی که روز تشییع امام داشتیم»
* «شهیدشیرودی حین پرواز به دشمن پهلو میداد/اگر چندفرمانده مثل حسن باقری داشتیم...»
گفتگو با آزاده جانباز خلبان فرشید اسکندری - خلبان شکاری F5
* «سقوط و اسارت در سومینروز جنگ/وقتی برگشتم دیدم یکبچه ۱۰ ساله دارم»
* «اشهد را گفتم و دستگیره اجکت را کشیدم/لحظات سخت بازجویی و فلک در پایگاه کرکوک»
* «ریشهری که احضارم کرد ترسیدم!/روایت اعتصاب برخیخلبانهای تبریز در روزهای اول انقلاب»
گفتگو با امیر خلبان بهنام اغنامیان - خلبان و معلمخلبان شکاری F5
* «دو فروندی نقش یکپرواز ۱۶ فروندی را بازی کردیم/بچهها ترسیدند و گفتند نمیروند!»
* «چنگیز سپهر گفت اگر برنمیگشتم جوابی برای پسرم نداشتم/مختصات هدف را که ثبت کردم هواپیما را زدند»
گفتگو با امیر خلبان احمد مهرنیا - خلبان و معلمخلبان شکاری F5
* «شب پیروزی انقلاب در پست فرماندهی پایگاه تبریز بازداشت بودم/دیگران هم جای ما بودند انقلاب میکردند»
* «ترسیدم بمبهایم به مدرسه دخترانه بخورند/به اردستانی گفتم «مثل آبخوردنت» این بود؟»

در ادامه مشروح قسمت اول گفتگو با امیر خلبان غلامعلی شیرازی را میخوانیم:
* جناب شیرازی اجازه بدهید پیش از سوالات دیگر، اینیکی را بپرسم! روز اول مهر ۱۳۵۹ که برای اجرای ماموریت، در حال حرکت سمت هواپیماها بودید، یکی از خلبانها سوییچ ماشیناش را داده به شما. اسمش را در خاطراتتان نگفتهاید. فکر کنم برنگشت و شهید شد. اسمش چیست؟
من شهادتش را دیدم.
* از ماموریت که برمیگشتید؟
بله. وقتی برمیگشتیم نوبت فلایت اینبچهها رسید. آنروز سهنفر شهید شدند؛ یکی فرمانده گردان خودمان (غلامحسین) افشین آذر، یکی (مراد) جهانشاهلو و یکی هم محمد حجتی.
بله، سوییچ اش را داد به من که ماشین من اینجاست! گفتم «بابا من جلوتر از تو میروم پرواز. لااقل بده به کسانی که پرواز ندارند!»
یا نصیر عرفانی بود یا (محمد) دانشپور که گفت یا ابوالفضل! و آتش هواپیمای آنشهید را دیدم.
* خورد به کوه؟
بله خورد به تپه.
* خودش (بهدلیل اشتباه) خورد یا هواپیمایش را زده بودند؟
نه. در طول مسیر زده بودند و نتوانست کنترل کند. به همینخاطر به کوه خورد.
* اینماجرا برایم سوال بود.
فهمیدی کیست؟
* بله. یکی از آن سهنفر دیگر! میدانم کیست.
بله. خدا رحمتش کند.
* شما متولد ۱۳۳۱ در حوالی خوی هستید.
حوالیاش نه؛ خود خوی.
* سال ۱۳۴۹ هم دیپلم گرفتید و وارد ارتش شدید. ورودتان به ارتش در خوی بود یا تهران؟
تهران بود. شهریورماه آمدم تهران و تا دی طول کشید. اول رفتم همافری و بعد خلبانی.
* همافر سوم بودید که رفتید خلبانی.
بله.
* یکی از اتفاقات دوران همافری شما این بود که اجازه داده نمیشد قطعات حساس هواپیماها در ایران تعمیر شود.
یکنمونهاش CADC (کامپیوتر مرکزی) اففور بود. من در بخش آلات دقیق الکترونیک بودم. بله، ما مجاز نبودیم بازش کنیم. خدا آقای دنیاداری را حفظ کند. وقتی شیفت شب بودیم این را باز و عیبش را برطرف میکردیم.
* پس ایرانیها بلد بودند تعمیر کنند.
بله.
* ولی تخلف بود.
حتی به بچههای شیفت صبح هم نمی گفتیم. البته به سرپرست شیفت گفته بودیم اینکار را میکنیم.
* وقتی میخواستند قطعه را برای تعمیر بفرستند آمریکا، قطعه ایراد دار را میفرستادید دیگر. نه؟
نه. میگفتیم ما قطعه را تست کردیم. ایرادی ندیدیم.
* ورودتان به نیروی هوایی بهعنوان همافر، آبان ۱۳۴۹ بود.
نه؛ دی ۴۹ بود.
* پس آمدید تهران و همافر شدید. چهقدر طول کشید به خلبانی برسید؟
سهسال. دو سال هنرجو بودم و یکسال هم همافر. یکی به من توصیه کرد تو یا باید بروی خلبانی یا باید از همافری استعفا بدهی و از نیرو بروی. چون هر روز درگیری.
* که بود؟
درجهداری از بخش الکترونیک. آدم دنیادیده و پری بود. گفت اگر میخواهی بمانی، برو به گل سرسبد نیروی هوایی! باورم نمیشد معاینات خلبانی را قبول شوم.
* ولی شدید و آذر ۱۳۵۲ ثبت نام کردید برای خلبانی.
اردیبهشت هم رفتم دانشکده خلبانی.
* در خیابان پیروزی امروز.
بله؛ اوشان تپه آنروز.
* فکر کنم پیش از اعزام به آمریکا، اینجا فقط با بونانزا پرواز کردید.
۳۰ ساعت.
* شهریور ۱۳۵۳ هم سولویی بونانزا را گرفتید.
و ۱۳۵۴ رفتم آمریکا.
* آنجا هم که با T37 و T38 پرواز کردهاید. با T41 هم پرواز کردید؟
بله. شاگرد اول شدم و رفتم تی ۳۷.
* طبق روال معمول، اول برای دوره زبان رفتید پایگاه لکلند؛ بعد هم پایگاه مدینا برای پرواز.
بله. اول دوره تخصصی زبان در لکلند بود و بعد رفتیم مدینا.
* اردیبهشت ۱۳۵۶ هم برگشتید ایران و برای F5 انتخاب شدید. خودتان F5 را دوست داشتید و اعلام تمایل کردید یا انتخاب شدید؟
روزی که آمدیم ایران، همه رفتند خانه و من تنها ماندم.
* از مهرآباد؟
بله. من هم تاکسی گرفتم و گفتم مرا ببر یکهتل! هرجا برد، جا نداشت. به همینخاطر آمدیم ستاد (نیروی هوایی). ساعت ۱۲ و نیم نصفهشب بود. خدا دژبان آنشب را حفظ کند! یکاتاق در پشتیبانی به من داد ولی تا صبح نخوابیدم. نزدیکهای صبح خوابم برد. به همینخاطر برای رفتن به ستاد دیر کردم و زمانی رسیدم که بچهها بیرون میآمدند. گفتم چه شد؟ گفتند «قرار شد برویم F5. تو هم برو داخل!» رفتم تو و یکسرگرد را دیدم. گفت «دیر آمدی. به همینخاطر میروی C130.» شاخ درآوردم و با ناراحتی آمدم بیرون. یکژنرال آمریکایی مرا در راهرو دید و شناخت. چون اتیکت لباسم هنوز آمریکایی بود. ماجرا را که برایش تعریف کردم، گفت «تو که شاگرد اول بودی!» در نتیجه دوباره برگشتیم به اتاق!
* واقعا می خواستند شما را بفرستند C130 یا اذیت می کردند؟
نه. سرگرد میخواست اذیت کند.
* بعد از انتخاب برای F5 هم که برای آموزش رفتید دزفول. شما معتقدید کیفیت آموزشهای خلبانی در دزفول، بالاتر از آمریکا بوده، نه؟
خیلی!
* بیشتر توضیح میدهید؟
آنجا یکاستاد آمریکایی بهاسم سروان ونکلیف داشتم که آموزش پرواز TR را با او دیدم. وقتی رفتم برای ACM (درگیری هوایی) گفت «میدهمت دست حسین یزدانشناس!» گفتم چرا؟ گفت چون یزدانشناس در ACM استاد است. اینطور شد که با یزدانشناس پرواز کردم و برای اولینبار مانور کبرا را از او یاد گرفتم. خدا رحمتش کند! اینمانور را انجام داد و قول گرفت انجامش ندهم. بعد هم رفتیم برای تیراندازی هوا به زمین و بمباران که استاد آمریکایی گفت «میگویم ایندوره را با فرماندهگردان بپری!» گفتم چرا؟ گفت «چون تاپگان است!»
میدیدم هرچه دوره سختتر و درگیریهای هوایی بیشتر میشود، نقش آنآمریکایی و اساتید آمریکایی هم در آموزش کمتر میشود. آنجا بود که دیدم اساتید ایرانی ما خیلی بالاتر از آمریکاییها هستند؛ ازجمله حسین یزدانشناس.
* خیلی از او تعریف میکنند.
هرچه در درگیری هوایی دارم، از او دارم. بگذار اینطور بگویم؛ اگر روزی توانستم هواپیما بزنم و مانور کبرا را به شاگردم نشان بدهم، از او یاد گرفتم.
* یزدانشناس در تمرینها نفس آمریکاییها را میگرفته و تعارف هم نداشته.
استاد درگیری هوایی من؛ حسین یزدان شناس بود.
* خدا رحمتش کند! پس آموزشها را در دزفول دیدید و آبان ۱۳۵۶ خلبان پایگاه تبریز شدید.
بله.
* در تبریز سهگردان و سه فرمانده گردان بود که هرسه سرگرد بودند؛ یکی منوچهر خلیلی ...
فرمانده گردان ۲۱ ...
* دیگری آقای فرهادی ...
فرمانده گردان ۲۲ ...
* و سرگرد رسول زاده.
فرمانده گردان ۲۳؛ که من هم در ۲۳ بودم.
* پس شما در گردانِ ...
... شاهپرستها [خنده] اینگردان منحل شد.
* با آقای مهرنیا که صحبت میکردم، بحث گردان انقلابیها شد...
انقلابیها گردان ۲۲ بودند.
* گردان ۲۳ در پاکسازیها منحل شد.
بله. من در ۲۳ بودم. بعد منحل شد و چند خلبانش را فرستادند به گردانهای ۲۱ و ۲۲. من افتادم ۲۱ که (اسدالله) اکبری فرماندهاش و (مصطفی) ارستانی معاون عملیاتش بود.
* شما ۲۴ اسفند ۱۳۵۷ ازدواج کردید. میرسیم به سال ۱۳۵۸ که ماموریتهای زمینی شما شروع میشوند. در پیرانشهر و یکنقطه دیگر، افسر ناظر مقدم بودید. بله؛ بهار ۱۳۵۹ هم در پادگان خوی افسر ناظر مقدم بودید. بعد هم که آخرین پرواز گروه آکروجت انجام شد.
سال ۵۸ بود.
* بله ۲۹ فروردین ۱۳۵۸؛ که شما در آن پرواز بودید.
بله.
* ماجرا چه بود؟
از آمریکا که برگشتم آقایان لطف کردند و بعد از عمری گفتند میروی آکروجت! انقلاب که شد ستوان ۲ و لیدر چهار بودم. یکپرواز گذاشتند که جناب (نصرتالله) دهقارخوانی لیدرش بود؛ من بال راست بودم و افشین آذر فرمانده گردانمان بال چپ. جناب خلیلی لیدر آکروجت هم رفت در کاروان.
حین پرواز از خیابان ارتش که الان پستخانه آنجاست، عبور کردیم. یکجرثقبل بلند بود آنجا قرار داشت که از رویش رد شدم. شب که تلویزیون پروازمان را نشان داد، بدنم لرزید. دیدم هنگام عبور از رویش، دو متر بیشتر با آن فاصله نداشتهام.
* روز مانور از روی تبریز عبور کردید.
بله. لو پس کردیم و گردش شدید. بعد پرواز، سرگرد خلیلی، خیلی تشویقمان کرد. این آخرین پرواز آکروجت بود و بعد برچیده شد.
* ماجرای انحلالش چه بود؟ گفتند تیم طاغوتی است یا لزومی به ادامه حیاتش نیست؟
آکروجت شناسنامه نیروی هوایی هر کشوری است. یعنی قدرت و استخوانبندی نیروی هوایی است. نمیدانم علتش چه بود. ولی قلع و قمعش کردند. مخصوصا که در تبریز ماجرای خلق مسلمان پیش آمد.
* پس گروه خلق مسلمان در برچیده شدن آکروجت تاثیرگذار بوده!
بله.

* برسیم به ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ که جنگ ایران و صدام شروع شد. عموما می دانیم که عملیات انتقامی آنروز از پایگاههای بوشهر و همدان انجام شد و یکچهارفروندی از هر پایگاه برای زدن اهداف پرواز کرد. پایگاه تبریز هم قرار بود عملیات چهارفروندی برای زدن موصل انجام دهد که ماموریتش لغو شد.
لیدر ما در آنپرواز جناب دانشپور بود. شماره ۲ دسته هم محمد طیبی بود. خدا هر دو را حمت کند! شماره سه نصیر عرفانی بود و من چهار بودم. از ساعت ۲ ظهر، نه صبحانه خورده بودیم و نه ناهار که آمدیم پای هواپیما. من و عرفانی در یکشلتر بودیم. پرسید فکر میکنی چهقدر طول بکشد؟ گفتم «فکر کنم دو ماهه تمام است.» ولی ۸ سال طول کشید. تا شب نگذاشتند برویم.
* پای هواپیما بودید؟
بله. در همانشلتر ماندیم و روز اول اینطور گذشت.
* که گفتند ماموریت افتاد برای فردا.
به ما گفتند دست نگه داریم. شب رفتیم خانه و ساعت ۴ صبح آمدند دنبالمان.
* اول مهر همینتیم چهارفروندی روز ۳۱ شهریور رفتید و شدید اولین دستهای که از تبریز رفت.
دومین دسته بودیم. اولی یکدسته دو فروندی بود.
* خاطرتان هست چهکسانی در دسته اول بودند؟
فکر کنم سلیمانی بود و یکی دیگر.
* شما با هواپیمای آکروجت رفتید دیگر! نه؟
بله.
* از نظر امنیتی درست بود؟
[خنده] از نظر هیچی درست نبود.
* سهفروند دیگر طرح استتار داشتند و شما آبی بودید؛ یکلقمه چرب و نرم برای پدافند دشمن که راحت در آسمان پیدایتان کند و بزند.
فرصت نکرده بودند رنگ استتار بزنند. فکر میکردند آکروجت دوباره میآید بالا و شروع به پرواز میکند. بله من با اینهواپیما رفتم.
* چرا اینهواپیما را به شما دادند. آخر جوانتر از بقیه و لیدر چهار بودید!
این را بگو که چرا همیشه شماره چهار بودم؟ [خنده]
* [خنده] پس ماموریت را رفتید و بدون مخاطره برگشتید!
ساعت ۴ آمدند دنبالمان. روز قبل بریف را انجام داده بودیم ولی دوباره هماهنگی کردیم. موقع حرکت آژیر خطر زدند که در شلوغیها سرم به درخت خورد و اولین خون از سر من جاری شد. چسبزخم زدند و رفتیم ماموریت. هوا هنوز تاریک بود و تازه داشت روشن میشد.
پیش از رسیدن به هدف، یکدکل بزرگ با سیم مهارهای زیاد روبرویم دیدم. نزدیک بود بروم توی سیمها. به هرکسی هم که میرفت میگفتم. اتفاقا شهید دلحامد پرسید رفتی موصل چهطور بود؟ گفتم انتهای باند پایگاه، یک دکل با سیمهای زیاد گذاشتهاند که دیده نمیشود! مواظبش باش!
* تنها مخاطره ماموریت این بود؟
بله. البته در برگشت هم آنصحنه شهادت دوستمان را دیدم.
* و روحیهتان خراب شد؟
بله.
* وقتی فرود آمدید ماموریت زدن کرکوک را ابلاغ کردند.
بله.
* یعنی پیاده نشدید؟
نه. آمدیم پایین. صبحانه هم نخورده بودیم. دیبریف ماموریت را انجام دادیم و دو خرما برداشتم که بخورم. داشتم با دانشپور حرف میزدم که گفتند «آماده باشید برای ماموریت. (پایگاه) همدان یادش رفته کرکوک را بزند!» این شد که دوباره بریف کردیم برویم پرواز. حدود ظهر بود.
* پس صبح علیالطلوع رفتید موصل و ظهر رفتید برای کوکرک.
بله. پروازهای صبح همه رفتند و برگشتند. سهتا هم شهید داده بودیم.
* همینماموریت کرکوک بود که آقای (اسدالله) بربری گفت مواظب باش یکی پشت سرت است؟
ببینید! بمبهای ۵۰۰ پوندی داشتیم.
* MK82!
بله. به اضافه سِنِر تانک که ۲۰۰۰ تا بنزین دارد. ۴۴۰۰ تا هم خود هواپیما دارد. در چنینوضعیتی هواپیما سنگین است.
بریف کردیم و رفتیم پای هواپیما. روشن کردیم و تازه حرکت کرده بودیم که برج گفت «آقا دارند میآیند بزنند.» همانلحظه صدا قطع شد. جناب دانشپور که لیدر بود برنگشت. پرواز کرد و رفت.
برای پرواز، اول می رویم سر باند که منطقه کوییک چک ایریا است. لیدر آنجا دوسه چک نهایی پرواز را انجام میدهد؛ کاناپی پایین، صندلی پایین و پینها درآمده! آقای دانشپور اینچکها را نکرد و مستقیم بلند شد. برج هم صدایش نمیآمد. چون هوایپمای دشمن داشتند می رسیدند و بچهها هم با چشم آنها را دیده بودند. من هم نفر آخر بودم.
معمولا با ۵ ثانیه اختلاف از هم تیکآف میکنیم تا در جتواش جلویی نیافتیم. تا بلند شدم و چرخها را جمع کردم، صدای شهید بربری آمد: «هواپیمای آکروجت دارند تو را میزنند! سه چهارتا پشت سرت هستند.» نگو ۶ فروند آمده و بمبهایشان را زده بودند. اینها پشت سرم بودند. چیزیکه خلبان عراقی گفته این است که «من گفتم هواپیمای ایرانی را برویم بزنیم.»
اصلا نمیتوانستم درگیر شوم چون وزن هواپیما سنگین بود. به همینخاطر گفتم «جناب بربری بیا کمکم! من شیرازیام!» گفت من بنزین کم دارم. درگیر هم شدهام. یه همچنین چیزهایی گفت و معنای جملاتش این بود که «خودت میدانی!»
مجبور شدم درگیر شوم. میدیدم موشک از کنارم رد میشوند. پایین (روی زمین) هم کسی نبود بگوید چه بکن و چه نکن! دانشپور و بقیه هم که رفته بودند. من مانده بودم روی آسمان پایگاه و مجبور شدم درگیر شوم. اولی را زدم.
* با مسلسل!
بله. آتش گرفتنش را دیدم و خوب شد نرفتم توی آتشش! چون کنترل هواپیما سخت بود. این را که زدم، دیدم با چتر پرید بیرون. حتی در رادیو هم گفتم که خلبان عراقی با چتر پرید! حین گردش، دیدم دومی اینطرفم است؛ یکی از اینطرف حمله کرده بود و یکی از آنطرف. دوباره درگیر شدیم. نمیتوانستم بمبها را رها کنم. چون رسیده بودیم روی شهر و مناطق مسکونی بود. فرصت هم نداشتم رهایشان کنم یا دستگیره را بکشم که همگی با هم بروند.
حساب کنید یکخلبان جوان لیدر چهار که تازه عملیاتی شده، با اینها درگیر شود؛ آن هم سوخو ۲۲. آقای بنی صدر هم سر اینماجرا یکجوک برای ما گفت که بعدا جریانش را برایت میگویم.
من دومی را نزدم. بارها هم گفتهام که یک تیر هم بهسمتش شلیک نکردهام. چون همه تیرهایم را از ترس سر آناولی خالی کرده بودم.
* واقعا چیزی نداشتید؟ دو موشک سایدوایندر سر بالتان چه؟
نه، نه؛ نبود. موشکی در کار نبود.
* فقط بمب داشتید و مسلسل.
بله. گفتم که هرچه در جنگ هوایی دارم، از یزدانشناس دارم. آنآموزشها اینجا به دادم رسید. خلبان عراقی ظاهرا فکر کرد چندثانیه دیگر به هم برخورد میکنیم. به همیندلیل گذاشت توی بنک و رفت توی آب.
* دریاچه ارومیه؟
بله. جیغ زدم و گفتم عه! رفت توی آب! آمدم برای نشستن و اشتباهی که کردم، این بود که با بمبها نشستم. با خودم گفتم میدانی قیمت هرکدام از اینبمبها چهقدر است؟
آمدم بنشینم؛ نگو باند را زدهاند. کسی هم نبود در رادیو بگوید آقا ننشین!
یک گریز بزنم! یکی از برادان که از قدیمیتر و استاد ما و خارجنشین است، بعد از شنیدن اینماجرا، گفته بود «شیرازی باید در دانوین نگاه میکرد و میدید باند را زدهاند. خلبان اشتباه کرده!» جوابش را دادم و گفتم شما استاد ما هستید و به شما احترام میگذاریم. ولی در جنگ دانوین کجا بوده؟ همه بچهها اِستِرِیتینگ میآمدند مینشستند. حالا من با بمب و آنهمه بنزین چهطور آنطور بنشینم؟ ۶ هزار گالن بنزین داشتم! روی باند که حرکت میکردم، دیدم چندنفر اینطرف و آنطرف هواپیما بالا و پایین میپرند. فکر کردم دارند تشویقم میکنند که هواپیما زدهام. جلوتر که رفتم، ناگهان هواپیما در یکچاله افتاد.
هواپیما ۳ متر بلند شد و خورد زمین و چرخهایش شکست. بعد هم شروع کرد به آتشگرفتن.
* در اینبرخورد، سر شما به داشبورد جلو خورد؟
بله. اشتباهم این بود که برای خروج سریع از هواپیما، کلاه و کمربندها را باز کرده بودم. سنر تانکم هنوز پر بود.
* یعن از آنجا آتش گرفت؟
بله. بیهوش شدم و چیزی نفهمیدم. ولی این را یادم هست که فقط خدا خدا میکردم از باند خارج نشوم. یکدفعه دیدم کاناپی باز شد و جانشین پایگاه
* آقای تهمورپور....
بله. شاید هم فیروز احمریپور بود. دیدم به صورتم میزد. با داد و فریاد میگفت «پاشو بیا بیرون! هواپیما آتش گرفته! بیا بیرون! زود باش!» مرا میکشید.
بیرون که آمدم دیدم آتشنشانی دارد هواپیما را خاموش میکند. سریع با آمبولانس مرا به بیمارستان بردند. سرم را که از قبل شکافته بود، کمی پانسمان کردند. اصلا حالیام نبود درگیری داشتهام و هواپیما زدهام. وقتی به پایگاه و کماند پست برگشتم، فرمانده پایگاه گفت چه شد؟ آنجا بود که یادم آمد. گفتم آقا من یکهواپیما زدم که خلبانش پرید بیرون و یکی دیگر هم رفت توی آب. پرسید دیدی کجا پرید؟ گفتم بله. گفت هلیکوپتر را بردار برو او را بیاور!
با شهید قزانی بود. فیلم و عکسش هست. خدا سردار (مصطفی) مولوی را حفظ کند! فیلم را او گرفته است. به خلبان که رسیدیم دستهایش را از انگشتها بسته بودند؛ با بند پوتین.
* اینخلبان، همان است که اسمش قاسم بود؟
نه؛ هاشم فضع! با هلیکوپتر که نشستیم، مردم به ما حمله کردند. داد زدم «بابا ما خودمان مال اینجا هستیم!» سردار مولوی را از قبل میشناختم ولی آنجا خیلی با هم آشنا شدیم. پادگانِ آنها بود. پادگان بچههای سپاه در مسیر ارومیه بود که آنجا دوره میدیدند.
* کجا؟
خاصبان. ایشان گفت «دیدیم چهطور با اینخلبان درگیر شدی.» بعد هم خلبان را گرفته و آورده بودند. گفتم «بابا دستهای این را باز کنید. اینبدبخت که گناه نداره.» گفتند نه دروغ میگوید! گفتم یعنی چه؟ چرا؟ گفتند «هرچه میپرسیم توپچی کجاست، میگوید لا توپچی لا توپچی!» گفتم بابا این بدبخت توپچی ندارد که! همهچیز هواپیما خودش است! ما (خلبانها) خودمان تیراندازی میکنیم.
دستش را که باز کردیم و مرا با لباس پرواز دید، کمی شاد شد. سیگار هم خواست که به او دادم. رویش کمی باز شد. [خنده] سیبیل و قد بلند داشت! من هم کوچولو! به من نگاه کرد و به انگلیسی پرسید تو مرا زدی؟ گفتم بله! گفت آخر چهطوری؟ گفتم با این! (انگشتم را نشان دادم) فشار دادم و خورد به تو! با اینخلبان در هلیکوپتر عکس دارم.
متاسفانه سراغ آنیکی خلبان نرفتند.
* پرید بیرون؟
نه. اگر پریده بود، میدیدم. نمیدانم هول شد یا چه؟ ولی فکر کردم داریم به هم میخوریم. دیدم لیدرش در فضای مجازی گفته «ما گفتیم برو F5 ایرانی را بزن!» از من که پرسیدند گفتم «ایشان چیزهایی میگوید که من یادم نمیآید. شاید روی من قفل کرده باشد!» من موشکها را میدیدم که از کنارم عبور میکردند.
* گفتید لاشه هواپیما را از دریاچه بیرون آوردهاند؟
بله. الان در موزه دفاع مقدس تبریز است.
* چندسال بعد از ماجرا درش آوردند؟
همینکه دریاچه خشک شد، اینهواپیما هم معلوم شد. [خنده] از برکات خشکشدن دریاچه بود!
صادق وفایی
ادامه دارد ...


