پرترهای از یک شاه ناخواسته
کودک شاهی که تا آخر عمر جدول ضرب را یاد نگرفت، اما تاریخ ایران را تغییر داد
مظفرالدین شاه قبل از هر چیز هویت خود را از فرزند ناصرالدین شاه بودن میگیرد. اما فرزند ناصرالدین شاه بودن یعنی چه؟ ناصرالدین شاه مردی با دو پا در گلِ فرورفته میان سنت و مدرنیسم، عیاش و در همان حال فهیم، جمعِ دورویی و ریاکاری و لَشبودگی دربار، دارای مقداری طبعِ شاعری و روشنفکری و حتی هنری، و در عین حال خودبرتربین و بیجنبه؛ و اگر ناصرالدینشاه را بشناسیم، چیزی از خودِ ایران عهد ناصری را هم شناختهایم.
این متن، اما دربارهی پدر نیست؛ دربارهی پسریست که چهل سال در سایهی همین پدر زیست، و سرانجام، در واپسین ساعات عمرش، دستِ لرزانش را روی برگهای گذاشت که تاریخ ایران را از سلطنتِ مطلق به حکومتِ مشروطه رساند. مظفرالدینشاه قاجار نه فاتح بود، نه مصلح بزرگ، نه حتی حاکمی که آگاهانه انقلابی را رهبری کرده باشد. او مردی بیمار، مردد و خسته بود که در آخرین نفسهای سلطنتش امضایی کرد که پدرش هرگز حاضر به آن نبود. همین یک امضا، نامش را در تاریخ ایران به «شاه مشروطه» تبدیل کرد.
کودکی در سایهی رقابت و تحقیر
مظفرالدینمیرزا در سوم فروردین ۱۲۳۲ در تهران به دنیا آمد؛ چهارمین پسر ناصرالدینشاه قاجار و فرزند شکوهالسلطنه، دختر فتحعلیمیرزا و نوهی فتحعلیشاه قاجار. به روایتی که در میان قاجارپژوهان رایج است، این خون مادریِ قاجار بود که او را به تخت نشاند؛ وگرنه کامران میرزا، که به گفتهی همین روایت مادرش قاجار نبود، سلطنت را یکلقمه میکرد. در سال ۱۸۶۱ بهعنوان ولیعهد به حکومت آذربایجان فرستاده شد و دوران ولیعهدیاش در تبریز نزدیک به چهل سال به طول انجامید؛ رکوردی که هیچ ولیعهد دیگر قاجار به آن نرسید.
اما این چهل سال، دورانِ آمادهشدن برای سلطنت نبود؛ دورانِ بهحاشیهراندهشدن بود. به نوشتهی یاکوب ادوارد پولاک، پزشک اتریشیِ دربار ناصری، مظفرالدینمیرزای کودک، در حضور پدر، همواره در سایهی برادرش امیرقاسممیرزا قرار میگرفت؛ برادری که گاه برای ترساندنش باز شکاریِ مهیبش را به سویش پرواز میداد. حاکم وقت آذربایجان، امیرنظام، نیز برای بیاعتبارکردن ولیعهد نزد پدرش، عکسی از او در وضعیتی نامناسب کنار یک مادیان گرفت و برای ناصرالدینشاه فرستاد. مخبرالسلطنه هدایت در «خاطرات و خطرات» مینویسد دانش او در ریاضیات ساده از جمع و تفریق فراتر نمیرفت و حتی به جدول ضرب هم نرسیده بود.
در همین دوران بود که شورش شیخ عبیدالله در نواحی شمالغرب ایران درگرفت؛ ولیعهد نیرو فرستاد، اما آن نیرو شکست خورد و بیاطلاعیِ او از جزئیات ماجرا چنان دلسردیِ شاه را برانگیخت که شایعهی برکناریاش از ولیعهدی به نفع برادرش ظلالسلطان بر سر زبانها افتاد. نارضایتی ناصرالدینشاه از کفایت پسرش در خاطرات اعتمادالسلطنه نیز بازتاب یافته است. کودکی و نوجوانیِ او، به این ترتیب، در فضایی از مقایسه و کوچکشماری گذشت؛ الگویی که بهجای اعتمادبهنفس، عادت به کنارهگیری و اجتناب را در او پرورد.

ازدواجی از سرِ مصلحت
به روایت خاطرات ظلالسلطان، مهدعلیا برای دو نوهی دخترش همسر انتخاب کرده بود: دختر بزرگتر، تاجالملوک، را به عقد مظفرالدینمیرزای ولیعهد درآورد و دختر کوچکتر را به عقد ظلالسلطان. مظفرالدینمیرزا در پانزدهسالگی با تاجالملوک، معروف بهامالخاقان و دختر میرزا تقیخان امیرکبیر، ازدواج کرد؛ حاصل این پیوند محمدعلیمیرزا بود، ولیعهد و شاهِ بعدی. اما تاجالملوک هیچگاه رفتار خوشی نسبت به همسرش نداشت، و برخی این کینه را به خاندان مادریاش نسبت دادهاند که قتل امیرکبیر را هرگز فراموش نکرده بودند. سرانجام در سال ۱۲۸۴ اختلافات آنان به طلاق انجامید.
با اینهمه، مظفرالدینشاه در قیاس با پدرش مردی کمهمسر بود؛ به گفتهی یک تاریخپژوه، او در مجموع نُه همسر عقدی و صیغهای داشت، در برابر ۱۰۵ همسر ناصرالدینشاه. کلنل کاساکوفسکی، افسر روسی مأمور در ایران، دربارهی بودجهی اندرون در سالهای نخست سلطنتش نوشته است که با وجود داشتن «شش تا و نیمی» همسر، مخارج اندرون بهجای کاهش، افزایش یافته بود. حرمسرای او در قیاس با دوران پدرش بسیار محدودتر بود، هرچند همچنان چند همسر عقدی و شمار بیشتری همسر صیغهای داشت.
از ازدواج او با تاجالملوک سه فرزند به دنیا آمد: محمدعلیمیرزا، احمدمیرزا که در کودکی درگذشت، و فاطمهخانم عزتالسلطنه که به ازدواج عبدالحسینخان فرمانفرما درآمد و سالارالدوله از فرزندان همین ازدواج بود. پس از جدایی تاجالملوک، محمدعلیمیرزای خردسال زیر نظر شکوهالسلطنه، مادربزرگش، به یکی از صیغههای شاه به نام دلپسندباجی سپرده شد. محمدعلیمیرزا پس از تاجگذاری پدرش والی آذربایجان شد، و وقتی عثمانی گروهی از هوادران سید جمالالدین اسدآبادی را که در ترور ناصرالدینشاه دست داشتند به ایران تحویل داد، همو دستور داد سرشان را ببرند و پوستشان را کاهاندود کرده برای پدرش به تهران بفرستند.
فرزند دیگرش، ابوالفضلمیرزا، در سال ۱۲۶۲ در تبریز از مادری به نام نورالدوله به دنیا آمد. از پنجسالگی زیر نظر معلمان ایرانی و خارجی زبان و ادب فارسی و فرانسه آموخت و اندکی هم ریاضیات، تاریخ و جغرافیا خواند. در سال ۱۳۱۰ قمری، هنگامی که فرزندان ولیعهد دستهجمعی به حضور ناصرالدینشاه رسیدند، به او لقب عضدالسلطان و مواجبی سالانه داده شد؛ بعدها حکومت همدان، سلطانآباد عراق و گیلان را نیز بر عهده گرفت. عضدالسلطان مردی ثروتمند، وطنخواه و کتابدوست شناخته میشد که تا سال ۱۳۴۹ زیست.
سلطنتی که با قرض آغاز شد
پس از ترور ناصرالدینشاه به دست میرزا رضا کرمانی، مظفرالدینشاه از تبریز به تهران آمد و بر تخت نشست؛ در حالی که چهلوهفت سال داشت و سلامتش وضعیت مناسبی نداشت. به دلیل مشکلات جسمی از سنین جوانی، دچار نوعی خودبیمارانگاری نیز بود. آغاز سلطنتش چنان با تنگدستی همراه بود که ولیعهد حتی پول کافی برای سفر به پایتخت و مراسم جلوس نداشت، و این سفیر انگلیس بود که تعهد کرد برای تأمین این مبلغ به لندن تلگراف بزند.
خزانهی دولت با کسری بزرگ روبهرو بود، زیرا هزینههای دولت بهمراتب بیش از درآمدها بود. او کوشید امور مالی را اصلاح کند، اما بدهیهای پیشین دربار قاجار به انگلستان و روسیه این تلاش را دشوار کرد؛ و بهجای حل مشکل، با گرفتن وامهای تازه از بریتانیا، فرانسه و روسیه بر حجم بدهی افزود. این وامهای تازه عمدتاً صرف بازپرداخت بدهیهای قبلی شدند، نه توسعهی اقتصادی کشور. صدراعظمش عینالدوله اصلاحاتی محدود از جمله بهبود آموزش -از جمله برای دختران- لغو سانسور و اجازهی تشکیل انجمنها را پیش برد؛ با اینهمه، دانشنامهی بریتانیکا بیکفایتی او را عاملی میداند که زمینهساز انقلاب مشروطه در سال ۱۹۰۶ شد. خلقوخوی او مردد، درونگرا، بیثبات، احساساتی و مستعد خرافهپرستی توصیف شده، و افراد نزدیک به او از «حالت عصبی»اش سخن گفتهاند.

سه سفر به فرنگ
پس از رسیدن به سلطنت در چهلوپنجسالگی، مظفرالدینشاه سه بار به کشورهای اروپایی سفر کرد. هدف رسمیِ این سفرها آشنایی با سران دولتهای خارجی و معالجهی درد مفاصل و نقرس بود، اما مورخان دربارهی انگیزهی واقعی این سفرها -مداوا یا صرفاً سیاحت- نظرهای متفاوتی دارند؛ به گفتهی برخی روایتها، بیم او از جنبشهای فکری و اجتماعیِ زمانه نیز در ترجیحاش برای دوری از کشور بیتأثیر نبود.
اولین سفر او به اروپا در ۲۳ فروردین ۱۲۷۹ آغاز شد؛ امینالسلطان برای تأمین هزینهاش وامی ۲۲ میلیونمناتطلایی با بهرهی پنجدرصد از بانک استقراضی روس گرفت. سفر دوم در فروردین ۱۲۸۲ آغاز شد، شش ماه طول کشید و شامل بازدید از اتریش، آلمان، بلژیک، فرانسه، ایتالیا و انگلستان بود؛ در هر دو سفر، به توصیهی پزشکان اروپایی، مدتی طولانی در شهر ییلاقیِ کنترکسویلِ فرانسه، برای استفاده از آبهای معدنی، اقامت کرد. سفر سوم در ۱۶ خرداد ۱۲۸۴ آغاز شد، چهار ماه طول کشید، و با وامی ۲۹۰هزار لیرهای از بانک شاهنشاهی انگلیس ممکن شد. طبق گزارشهای رسیده از پاریس، هزینهی روزانهی اقامت او و همراهانش در هتلهای آن شهر حدود ششهزار فرانک، معادل ۲۴۰ لیرهی انگلیسی بود.
پس از بازگشت از سفر نخست، لقب اتابکاعظم به میرزا علیاصغرخان امینالسلطان داده شد. در سال ۱۲۸۱، برای واگذاری امتیاز ساخت راهی از جلفای روس تا تهران، وام دیگری به مبلغ دهمیلیون روبل با چهاردرصد سود از روسها گرفته شد. در این سفرها شهرهایی، چون کارلسباد، اوستاند، کنترکسویل، لندن، پاریس و برلین را دید و اتابک امینالسلطان، سعدالدوله، شمسالملک، وکیلالدوله، حکیمالملک و مخبرالسلطنه همراهش بودند.

گلولهای در پاریس، تابستان ۱۹۰۰
در دوم اوت ۱۹۰۰، در پاریس، فرانسوا سالسون، آنارشیست فرانسوی، کوشید به جان شاه سوءقصد کند. حادثه هنگامی رخ داد که شاه از هتلش به سمت ورسای در حرکت بود و ضارب به کالسکهی روباز حامل شاه، صدراعظم، پزشک دربار و یک ژنرال فرانسوی همراه پرید. به روایت سفرنامهی شاه، پزشک دربار میرزا محمودخان حکیمالملک با چابکی دستِ ضارب را، که اسلحه را به سمت سینهی شاه نشانه رفته بود، به سمت آسمان منحرف کرد و خود را نیز میان شاه و ضارب قرار داد تا در برابر شلیک احتمالی حائل شود.
مطبوعات بینالمللی، از جمله کوریره دلاسرا، تایمز لندن و نیویورک هرالد، این اقدام را برخاسته از سوءقصد گائتانو برشیِ آنارشیست ایتالیایی به جان اومبرتوی یکم، پادشاه ایتالیا، دانستند که تنها یک هفته پیش از آن رخ داده بود؛ و آن را با اقدام آنارشیست بلژیکی ژانباتیست سیپیدو علیه ولیعهد بریتانیا و سوءقصد لوئیجی لوکنی به جان الیزابت، ملکهی اتریش، نیز مرتبط دانستند. تصویر این سوءقصد در نشریهی لاویایلوستره در دهم اوت ۱۹۰۰ منتشر شد و روی جلد نشریهی لوپتیژورنال، در نوزدهم اوت همان سال، با عنوان «مهمانان فرانسه» به دیدار شاه از فرانسه اختصاص یافت. نشریهی طنز وانیتیفر نیز در سال ۱۹۰۳ کاریکاتوری از او با امضای «اسپای» منتشر کرد.
سینماتوگراف و نخستین صدای ثبتشدهی ایران
به گزارش سفرنامهی مبارکه، شاه در روز یکشنبه هفدهم تیر ۱۲۷۹ به اتاق میرزا ابراهیمخان عکاسباشی رفت، دستگاه سینموفتوگراف و لانترنماژیک را تماشا کرد و دستور خرید همهی تجهیزات مربوط را داد. بهگفتهی برخی منابع، آشنایی او با این وسیله در محل آبهای معدنی کنترکسویل فرانسه روی داد و آنقدر مجذوبش کرد که دستور خرید فوری آن را داد تا آن را بهعنوان سوغات برای زنان حرمسرا ببرد؛ او گمان میکرد این دستگاه تصاویری روی دیوار میاندازد که مردم در آن حرکت میکنند.
حدود یک ماه بعد، در بیستوسوم مرداد ۱۲۷۹، در جشن عید گل شهر اوستاند بلژیک، میرزا ابراهیم عکاسباشی نخستین فیلم را با این دستگاه گرفت؛ بخشی از این فیلمبرداری با مشارکت شرکت فرانسویِ گومون صورت گرفت. نمایش این فیلم از همان روزهای بازگشت شاه، ابتدا در دربار و سپس در میان اشراف، در مهمانیها و عروسیها آغاز شد، و معمولاً دو بار جداگانه برای مردان و زنان اجرا میشد. ورود این دستگاه به ایران را آغازگر تاریخ سینمای ایران میدانند. بخشهای دیگری از این فیلم، در ایران و کاخ گلستان -شامل رژه، بندبازی، عبور کالسکهی مظفری در میدان مشق و صحن حرم حضرت معصومه- ضبط شد. این فیلمها بعدها در مرکز ملی سینمای فرانسه بازیابی و مرمت شدند و در قالب یک فیلم دیجیتالی پنجاهوششدقیقهای به کاخ گلستان بازگردانده شدند.
پیشتر، در سفر سوم ناصرالدینشاه، دستگاه فونوگراف ادیسون به او هدیه شده بود که صدا را روی استوانههای مومی ضبط میکرد. صدای مظفرالدینشاه نیز در سال ۱۲۸۴، در زمان صدارت اتابکاعظم، در کاخ گلستان ضبط شد؛ در این ضبط، شاه خطاب به امینالسلطان از خدمات او تقدیر میکند. این ضبط صوتی امروز بهعنوان اولین صدای سینمای ایران در آرشیو اسناد سینمایی نگهداری میشود و کهنترین سند صوتیِ موجود از تاریخ ایران شناخته میشود.


کالسکهی دودی
در ۲۱ آذر ۱۲۸۱، اولین اتومبیل به دستور مظفرالدینشاه وارد ایران شد؛ مردم عادی این وسیله را «کالسکهی دودی» یا «ارابهی آتشین» نامیدند. دو دستگاه از این خودروها، بهروایتی مدل رنوی فرانسوی، همراه با رانندگانشان از اروپا آورده شدند؛ نفتسوز بودند، مدل سال ۱۹۰۰، و از نمایشگاه بینالمللی فرانسه به قیمت چهارهزار تومان و با وام بانک شاهنشاهیِ متعلق به انگلیسیها خریداری شده بودند. یکی از این خودروها هرگز به تهران نرسید و در مسیر رشت-قزوین-تهران از کار افتاد؛ خودروی دیگر نیز بعدها، در جریان سوءقصدی نافرجام به جان محمدعلیشاه در دوشانتپه، منفجر شد.
کمالالملک و شاهی که ذوقِ خود را میخواست
رابطهی مظفرالدینشاه با کمالالملک، نقاش بزرگ عصر قاجار، آمیزهای از احترام و تنش بود. نامهای رسمی با سربرگ دربار، به دستخط خودِ شاه، برای احوالپرسی از کمالالملک -محمد غفاری- در دست است که به همراه آن یکصد تومان «انعام» نیز فرستاده شده؛ نامهای که ظاهراً به زمانی برمیگردد که کمالالملک برای آموختن نقاشی در اروپا به سر میبرد، و در حقیقت نوعی درخواستِ شاهانه برای بازگشت استاد به وطن بود. کمالالملک این دعوت را در نهایت پذیرفت، هرچند گاهبهگاه شاه او را به ساختن تابلوهایی که مطابق ذوق و سلیقهی خودِ او بود وامیداشت، نه مطابق سلیقهی هنرمند.
سالها بعد، شاه با اصراری زیاد کمالالملک را که در بینالنهرین به سر میبرد به ایران فراخواند؛ استاد در ۱۳۲۳ قمری ناچار بازگشت و شاه از او دلجویی فراوان کرد، اما کمالالملک به بهانهی رعشهی دست، از فرمانبرداری و ساختن تابلو برای او سر باز زد. بازگشتش مصادف با انقلاب مشروطه بود و در آن نهضت، با ترجمه و نشر آثاری از روسو و دیگر آزادیخواهان انقلاب فرانسه، همراهی کرد. سالها بعد، سینمای ایران نیز روایتی نیمهافسانهای از تنش میان این دو مرد به یادگار گذاشت؛ در فیلم «کمالالملک» ساختهی علی حاتمی، صحنهای معروف، در قالبی دراماتیک، از درخواست شاه برای تصاویری که بهزعم نقاش «صوَر قبیحه» بودند روایت میشود -روایتی که بیش از آنکه سند تاریخیِ مستند باشد، بازتابِ تصویریست که حافظهی عمومیِ ایرانیان از دربار قاجار و لجاجت هنرمند در برابر آن ساخته است.
پرترهی رنگروغن مظفرالدینشاه، اثر همین کمالالملک، سالها در تالار برلیانِ کاخ گلستان نگهداری میشد، تا آنکه در سال ۱۳۷۸ از کاخ خارج شد. این تابلو در حراج کریستیز لندن، در یازدهم آوریل ۲۰۰۰، به مبلغ چهلوچهارهزار و ششصدوپنجاه پوند به فروش رفت. نام این تابلو تا سال ۱۳۱۷ در فهرست اموال کاخ گلستان ثبت بوده و پس از آن اثری از آن در اسناد کاخ دیده نمیشود؛ مدیرکل موزههای وزارت میراث فرهنگی، زمان خروج غیرقانونی این اثر را میان سالهای ۱۳۱۷ تا ۱۳۶۱ تخمین زده است.
پرنسی که در پاریس شکست خورد
همزمان با المپیک دوم که تابستان ۱۹۰۰ در پاریس برگزار شد، نمایشگاه بینالمللی پاریس نیز برپا بود و شاه به همین بهانه راهی فرانسه شده بود. فریدون ملکم، فرزند میرزا ملکمخان، در رقابتهای شمشیربازیِ همان دوره، در رشتهی اپه و در بخش انفرادی، به میدان رفت و در همان دور نخست شکست خورد و از مسابقات کنار رفت. حضور رسمیِ ایران در آن دوره از بازیها به ثبت نرسیده بود، و از همینرو کمیتهی بینالمللی المپیک شرکت او را بهرسمیت نمیشناسد؛ با اینهمه، این نخستین حضور یک ایرانی در المپیک نوین به شمار میآید. مظفرالدینشاه، هم بهپاس همین حضور و هم بهواسطهی هدیهی انگشتری برلیان از سوی میرزا ملکمخان، به فریدون لقب «پرنس» داد.

نفت، امتیاز، و بدهی به بیگانه
در سال ۱۲۸۰، قراردادی میان دربار مظفرالدینشاه و ویلیام ناکس دارسی به امضا رسید که امتیاز انحصاریِ اکتشاف و استخراج نفت جنوب ایران را به دارسی میداد؛ این امتیازِ هجدهمادهای در کاخ صاحبقرانیه، در ۲۸ مه ۱۹۰۱، امضا شد. در برابر آن، دارسی متعهد شد سالانه بیستهزار لیرهی نقد، سهامی معادل همین مبلغ، و شانزدهدرصد از سود خالص سالانه را به دولت ایران بپردازد. هفت سال بعد، در ۲۶ مه ۱۹۰۸، نفت در منطقهی مسجدسلیمان کشف شد؛ رویدادی که پس از پایان سلطنت او رخ داد.
این حقالامتیاز، همراه با وامهای فزاینده، به تشدید نگرانیِ نخبگان، بازرگانان و روحانیون از نفوذ خارجی دامن زد، و همین نگرانیها به اعتراضهای سال ۱۹۰۶ انجامید. افزایش نفوذ روسیه و ولخرجیِ او در سفرهای اروپایی سالهای ۱۹۰۰، ۱۹۰۲ و ۱۹۰۵ نیز مخالفت داخلی گستردهای برانگیخت. با اینهمه، در سال ۱۲۸۴، در پیامی به سفیر انگلیس تأکید کرد که جزایر ابوموسی و تنب مِلکِ مطلق ایران است و از این حق کوتاه نخواهد آمد. به دلیل ابتلا به بیماری سل، پزشکانش اقامت در مکانی با آبوهوای مناسب را برایش تجویز کردند و کاخ مظفریِ دارآباد برای همین منظور ساخته شد؛ همان مکانی که امروز در محوطهی بیمارستانی در تهران قرار دارد.
نشانی که یک پادشاه از دادنش خشمگین شد
لرد کرزن، دوستِ دورانِ آکسفوردِ سفیر بریتانیا سر آرتور هاردینگ، مظفرالدینشاه را در برابر دربار ایران بیشازحد مطیع میدانست و معتقد بود گاهبهگاه نمایش قدرت لازم است؛ با اینحال، همو به هاردینگ کمک کرد تا دولت هند تا پانصدهزار لیره به بانک شاهنشاهیِ ایران، برای وامدهی به دولت ایران، در اختیار بگذارد. در سفر به بریتانیا در اوت ۱۹۰۲، شاه امید داشت نشان گارتر را دریافت کند -همان نشانی که پیشتر به پدرش داده شده بود-، اما پادشاه ادوارد هفتم از اعطای این نشان به فردی غیرمسیحی خودداری کرد. وزیر خارجهی وقت، لرد لنزدون، طرحی تازه بدون صلیب سنتجرج برای این نشان طراحی کرد، اما پادشاه از دیدن آن چنان خشمگین شد که طرح را از پنجرهی کشتی تفریحیاش بیرون انداخت. سرانجام در سال ۱۹۰۳ پادشاه کوتاه آمد و شاه ایران عضو این نشان شد. در همان سفر پاریس، نمایندگان پادشاه اسپانیا نیز نشان جامهی زرین را در ششم سپتامبر ۱۹۰۲ به او اعطا کردند. نکتهی جالب آنکه یکی از خواهرزادگان همسرش، محمد مصدق، نخستوزیر بعدیِ ایران بود.

راهی که به عدالتخانه ختم نشد
صدراعظمش عینالدوله، در آغاز سلطنتِ او، مردی اصلاحطلب و نوگرا شناخته میشد؛ اما همو بود که با خشونت در برابر خواستِ مردم ایستاد. جرقهی نخستین اعتراضها را توهین به روحانیون زد؛ بهچوببستنِ تجار قند به دستور حاکم تهران، تحصنی بزرگ در حرم عبدالعظیم را در پی داشت که خواستارِ تأسیس «عدالتخانه» برای رسیدگی به شکایات مردم بود. شاه به این خواسته تن داد، اما تعلل در اجرای وعده، به مهاجرت علمای تهران -از جمله آیتالله سیدعبدالله بهبهانی و آیتالله سیدمحمد طباطبایی- به قم انجامید.
در تابستان ۱۲۸۵، تحصنی بزرگتر در باغ سفارت بریتانیا در تهران آغاز شد؛ جمعیتی که از پنجهزار نفر آغاز شد و تا ۱۱ مرداد به چهاردههزار نفر رسید. خواسته دیگر «عدالتخانه» نبود؛ خواسته، تشکیل مجلس شورای ملی با نمایندگانی از همهی طبقات مردم بود. سرانجام، در هفتم مرداد ۱۲۸۵، شاه عینالدوله را از صدارت عزل کرد و مشیرالدوله را جانشین او ساخت؛ و در چهاردهم مرداد همان سال، فرمان مشروطیت را صادر کرد. مجلس اول در هفدهم مهر همان سال گشایش یافت. نظامنامهی انتخابات، با پنجاهویک اصل، در هفدهم شهریور به تصویب شاه رسید و صدوپنجاهوشش نماینده -شصتتن از آنان از تهران- انتخاب شدند.
دربارهی یادگارهای مشروطه این دستاوردها را میتوان برشمرد: پارلمانیزهکردن حکومت، ورود تکنوکراتها به بدنهی نظام، کاستن از قدرت و اختیارات پادشاه، زمینهسازی برای نقشآفرینیِ افکار عمومی، ارتقای رعیت به مقام شهروندی، و ظهور مفهوم منافع ملی -همه از دستاوردهایی بودند که آن سیزدهم امرداد ۱۲۸۵، روزی که شاه دستخط فرمان مشروطه را نوشت، رقم خورد.
دستِ لرزان و امضایی در واپسین شب
قانون اساسیِ پنجاهویکاصلی، که دو ماه پس از گشایش مجلس تدوین شد، بر پایهی قانون اساسی بلژیک نوشته شده بود. اما رساندن این متن به دست شاهی رو به مرگ، خود داستانی جداگانه داشت. در روزهای پایانی، کسی اجازهی دیدار با شاه را نداشت و حتی شمار پزشکانِ حاضر بر بالینش نیز کاسته شده بود، تا او پیش از امضای قانون اساسی جان ندهد. این دکتر خلیلخان اعلمالدوله بود که پیشنهاد داد به بهانهی معاینه، نظامنامه را به رویت شاه برساند و امضایش را بگیرد.
دستِ لرزانِ شاه که روی کاغذ آمد، رو به اعلمالدوله گفت: «یعنی این ورقه را توشیح کنم، این هیاهویی که در شهر درگرفته تمام خواهد شد؟» اعلمالدوله گفت: «سلطان قاجار با امضای این برگه نام خود را برای همیشه به نیکی در تاریخ یادگار میگذارند.»
مظفرالدینشاه بار دیگر ورقه را خواند که در بالای آن مهرِ چهارگوش با نامش نقش بسته و در دوازده سطر و به خط دبیرِحضور -احمد قوامالسلطنه- خطاب به صدراعظم نوشته بود که مجلس شورای ملی، از منتخبین شاهزادگان و علما و قاجاریه و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف، در دارالخلافهی تهران تشکیل و تنظیم شود تا در تمام امور دولتی و مملکتی و مصالح عامه مشاوره و مداقهی لازمه را به عمل آورد. او در چهاردهم ذیالقعدهی ۱۳۲۴ قمری، برابر با هشتم دی ۱۲۸۵، این قانون اساسی را امضا کرد.
دربارهی فاصلهی زمانی میان این امضا و مرگ او، روایتهای تاریخی اندکی متفاوتاند: در روایتی که مخبرالسلطنه هدایت -کسی که تا آخرین روزها کنار او بود- نقل کرده، شاه همان شب درگذشت؛ در روایتهای دیگر، فاصلهای در حدود ده روز میان امضای فرمان و مرگ او ذکر شده است. به گفتهی برخی روایتها، بحران سیاسیِ آن روزها در وقوع سکتهی قلبیاش بیتأثیر نبود؛ به روایتی دیگر، درگذشتش را ناشی از نارسایی کلیه دانستهاند. اما در هر دو روایت، یک نکته مشترک است: به گفتهی همان مخبرالسلطنه، برپاییِ مجلس همواره آرزوی قلبیِ مظفرالدینشاه بود، هرچند شهامتِ اجرای قاطعِ آن را نداشت.

مرگی در وطن، خاکی در کربلا
پیکر مظفرالدینشاه در مراسمی باشکوه به تکیهی دولت برده شد و سپس، طبق وصیتش، به کربلا منتقل و در آنجا دفن شد؛ آرامگاهش در رواق پادشاهان قرار دارد و با موزاییک فرش شده است. ده روز پس از درگذشتش، پسرش محمدعلیمیرزا، بدون دعوت از نمایندگان مجلس، تاجگذاری کرد -نشانهای زودهنگام از آنچه در سلطنت او در انتظار مشروطهخواهان بود. مظفرالدینشاه، بهسبب امضای فرمان مشروطیت، در تاریخ ایران به «شاه مشروطه» شهرت یافته است؛ و او آخرین پادشاه قاجار بود که در خاکِ ایران درگذشت، هرچند در خاکِ عراق آرام گرفت.
سفرنامهنویسی نیز از میراثهای اوست. همچون پدرش سفرنامه مینوشت و خاطرات سفر دومش را بهصورت روزشمار ثبت کرد؛ سفرنامهای که در سال ۱۳۲۰ قمری، بههمت صنیعالسلطنه، در چاپخانهی دربار منتشر شد. علاقهی او به عکاسی و ابزارهای تصویری چنان بود که تقریباً در هر صفحه از سفرنامههایش اشارهای به عکس یا عکاسی دیده میشود؛ و با وجود مشکلات جسمیِ متعدد -از جمله قلبی ضعیف و عفونت مزمن کلیه- تا واپسین سالهای عمر همچنان به سوارکاری و شکار علاقه داشت.
به نوشتهی تاجالسلطنه، دختر ناصرالدینشاه و خواهر مظفرالدینشاه، برادرش از رعدوبرق سخت میترسید. به روایت او، هر بار که هوا رعدآسا میشد، شاه در پستویی تاریک و بیروزنه پنهان میشد و بیدرنگ سید حسین بحرینی، روحانیِ موردِ اعتمادش، و پسرانش را احضار میکرد. در آن حال، زیر عبای سید بحرینی پناه میگرفت، ذکر میگفت و مانند ابر بهاری میگریست، و به بخشش و نذر میپرداخت.
در پاسخ به انتقادی دربارهی سواد اطرافیانش، خودِ او نوشته بود که در میان درباریانش «حتی یک نفر ندارد که به دقایق الفاظ آگاه باشد تا به حقایق معنی چه رسد.» درباریان خلقوخوی او را مهربان و سادهدل توصیف کردهاند و از موضع غیرخصمانهاش نسبت به مشروطه یاد کردهاند؛ همین روحیهی ملایم و غیرسیاسی، بهگفتهی همین منابع، از دلایل ناتوانیِ او در ایستادگی برابر خواستههای مشروطهخواهان بود.
در سفرنامهی نخستش به فرنگ، از صدای پیانوی همسایهی محل اقامتش در بلژیک گلایه کرده، و در همان سفرنامه، خریدِ نخستین اتومبیل دربار را که پیشتر از بروکسل سفارش داده بودند، ثبت کرده است. به گزارش خبرگزاری کتاب ایران، سفرنامههای او عمدتاً خالی از مذاکرات سیاسی و پر از خاطرات ساده و گاه خندهدار روزمره است -سفرنامهی مردی که بیشتر به دنبال آرامش بود تا سیاست.
آبجی مظفر
در دربار، بهواسطهی نرمخوییاش، به او لقب «آبجی مظفر» داده بودند؛ لقبی که بهتنهایی گویای بخش بزرگی از شخصیت اوست؛ و شاید همین نرمی، این تلخکامیِ تاریخیِ ایران را نیز توضیح دهد: در تاریخ این سرزمین، شاهِ بیمار و ضعیف، اغلب به نفعِ رعیت تمام شده است.
مظفرالدین شاه و کمان نادرشاه
پرترهای از دور: شکلگیری در سایه
اگر بخواهیم از فاصلهی یک قرن به این زندگی نگاه کنیم، الگویی تکرارشونده در آن دیده میشود -الگویی که این متن، بیآنکه ادعای قطعیتِ علمی داشته باشد، تلاش میکند آن را در کنار هم بگذارد. کودکی و نوجوانیِ او در فضایی از مقایسه و کوچکشماری گذشت: برادرش با بازِ شکاریاش او را میترساند، حاکم آذربایجان تصویری تحقیرآمیز از او برای پدرش میفرستاد، و ناصرالدینشاه در طول سیوپنج سال ولایتعهدیاش هرگز در تصمیمهای مهم با او مشورت نمیکرد. نادیدهگرفتهشدن توسط پدر، و قرارگرفتن در معرض قضاوت بیآنکه فرصت اثبات خود را داشته باشد -این الگو میتواند زمینهسازِ شخصیتی باشد که بهجای اعتمادبهنفس، عادت به کنارهگیری و اجتناب را در خود میپرورد.

هراسش از رعدوبرق، و پناهبردن سریع به پستوی تاریک و دامان روحانیِ موردِ اعتمادش، نمونهای گویا از سبکِ مواجههی او با اضطراب است: نه رویارویی، بلکه فرار و توسل به نیرویی بیرونی که او را «حفظ» کند. همین الگو در سراسر زندگیاش تکرار میشود -چه در وابستگی به سید بحرینی برای دفعِ بلا، چه در وابستگی به امینالسلطان برای ادارهی کشور، چه در پناهبردنِ مکرر به سفرهای اروپایی بهجای ماندن و مواجهه با بحرانهای داخلی. خودبیمارانگاریِ او نیز، که منابع از سنین جوانی گزارش کردهاند، بخشی از همین سازوکار به نظر میرسد: بدن، بهعنوان زبانی برای بیانِ اضطرابی که راهِ دیگری برای ابراز نداشت.
او در جایگاه شاهی قرار گرفت بیآنکه هرگز آموزش دیده باشد چگونه تصمیم بگیرد؛ مخبرالسلطنه از سوادِ ابتداییِ او در ریاضیات مینویسد و خودِ او آشکارا اعتراف میکند که در میان اطرافیانش کسی به «دقایق الفاظ» آگاه نیست. این آگاهی از کاستیِ خود، بهجای برانگیختنِ تلاش برای جبران، بهنظر میرسد او را به تفویض کامل امور به دیگران -امینالسلطان، عینالدوله، پزشکان، حتی روحانیِ خانگیاش- سوق داده باشد؛ گویی اقتدار برای او باری سنگین بود که ترجیح میداد دیگری بر دوش بکشد. توصیفهای همعصرانش -مردد، درونگرا، احساساتی- و روایت خواهرش از گریستنِ او همچون «ابر بهاری»، تصویر مردی را پیش میکشد که از خشونت گریزان بود و آسانتر میگریست تا خشم میگرفت. همین نرمی در سیاست نیز بازتاب یافت: برخلاف صدراعظمهایش، با مشروطه مخالفت نکرد، نه از سر باوری سیاسیِ عمیق، بلکه، چون رویارویی و سرکوب در طبیعتش نبود؛ تسلیمش در برابر خواستِ مردم، بیشتر از خستگی و ناتوانی در ایستادگی سرچشمه میگرفت تا از انتخابی آگاهانه.
سفرهای پرهزینهی اروپاییاش را نیز میتوان تجلیِ بیرونیِ همین الگوی درونی دانست: بهجای حلِ بحرانِ مالی و سیاسیِ کشور، آسایشِ موقت را در دوری از آن میجست. علاقهاش به ابزارهایی، چون سینماتوگراف و عکاسی نیز شکلی از پناهبردن به سرگرمی و شگفتی بود، بهجای رویارویی با واقعیتهای سخت -رفتاری که با روحیهی کودکانه و کنجکاوش سازگار بود، اما با نقشِ یک پادشاه در میانهی بحرانِ مالی و سیاسی فاصله داشت. ازدواج ناموفق و پرتنشاش با تاجالملوک، که از همان ابتدا از سرِ مصلحتِ خانوادگی و بی هیچ میلِ دوطرفه شکل گرفته بود، تصویری از پیوندهای نزدیکِ او به دست میدهد: پیوندهایی تحمیلی که سرانجام به کنارهگیری یا جدایی میانجامید. در مقابل، وابستگیِ طولانیمدتش به امینالسلطان -کسی که صدارتش را در سه دورهی شاهی حفظ کرد- نشان میدهد که او به کسی نیاز داشت که نقشِ پدر یا تکیهگاهِ غایبِ دورانِ کودکیاش را برایش ایفا کند.

امضایی که بزرگتر از امضاکنندهاش بود
مظفرالدینشاه قاجار را نمیتوان اصلاحگری آگاه یا حاکمی دوراندیش خواند. سلطنتش با بدهی آغاز شد، با وامهای فزاینده ادامه یافت، و در میانهی بحرانی سیاسی به پایان رسید که خود هرگز نه در ایجادش نقشی آگاهانه داشت و نه در حلاش قاطعیتی از خود نشان داد. با اینهمه، در یکی از واپسین شبهای عمرش، دستِ لرزانِ همین شاهِ خسته و بیمار، سندی را امضا کرد که مسیر ایران را برای همیشه تغییر داد. شاید دقیقاً همین تناقض است که مظفرالدینشاه را در تاریخ ایران به شخصیتی یگانه بدل میکند: مردی که نه از سرِ قهرمانی، بلکه از سرِ خستگی و ناتوانی در مقاومت، دری را گشود که پدرش هرگز حاضر به گشودنش نبود. تاریخ، گاه، بزرگترین تحولاتش را نه به دستِ قهرمانان، که به دستِ لرزانِ مردانی رقم میزند که دیگر توانِ ایستادگی در برابر خواستِ زمانه را ندارند. مظفرالدینشاه، شاهِ مشروطه، یکی از همین مردان بود.
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۱۶
در انتظار بررسی: ۶
انتشار یافته: ۴
پاسخ ها
ناشناس
| ۰۱:۴۵ - ۱۴۰۵/۰۵/۲۶
رضا
| ۰۶:۲۱ - ۱۴۰۵/۰۵/۲۶

