بروس ویلیس و مونیکا بلوچی؛ منجیهای نیجریه/دختران آفریقا نجات پیدا میکنند و دختران ایران کشته میشوند

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، شکست مفتضحانه ارتش آمریکا در عملیاتی که در استان اصفهان ایران ترتیب داده شده بود، یکی از واقعیتهای تلخ برای مردم آمریکا و البته دیگر مسخشدگان فیلمهای هالیوودی است که زندگی واقعی را با اینگونه فیلمها اشتباه میگیرند و تصور میکنند قهرمانهای پلاستیکی فیلمهای هالیوودی در قامت نیروهای دلتا و نیروهای مخصوص یا تکاوران دریایی آمریکا، قادرند فیل هوا کنند و هر غیرممکنی را ممکن کنند.
سینمای آمریکا در دهههای مختلف گذشته، فیلمهای اکشن نظامی مختلفی ساخته که در آن، سربازان آمریکایی وارد خاک کشورهای دیگر میشوند و ضمن رعایت مقررات سف و سخت ارتششان، متحول شده و به داد مردمان بیچاره آنکشورها میرسند. اما طبق اصول تبلیغات و مدیریت رسانهای که یهود بینالملل یاد آمریکاییها داده، بناست واقعیت امر با چیزی که در فیلم میبینید، فرق داشته باشد. به اینترتیب، هر چه جوانمردی و نجات مردمان بیگناه در قاب سینما تصویر میشود، ۱۸۰ درجه با واقعیتهای میدانی متفاوت است.
در طرح فیلمنامه و قصه اینگونه فیلمها که بنا داریم به یکی از آنها بپردازیم، فرمول ثابتی رعایت میشود؛ آمریکاییها فقط و فقط در پی اجرای ماموریتاند اما اتفاقاتی را میبینند که میفهمند باید منجی دیگران باشند و در نهایت، مردم آواره کشورهای دیگر را به چشم محموله یا موضوع ماموریت نمیبینند! بلکه میفهمند آنها هم انساناند و باید با زیر پا گذاشتن قواعد ارتش منظم و اسطورهای آمریکا، نجاتشان داد.
فیلمی که برای بررسی اینمثال در نظر گرفتهایم؛ «اشکهای خورشید» ساخته سال ۲۰۰۳ است؛ سالی که بروس ویلیس، هنرپیشه مرد آلمانیتبار آمریکایی هنوز روی بورس بود و مثل امروز به بیماری زوال گفتار دچار نشده بود. مونیکا بلوچی بازیگر زن ایتالیایی هم فعالتر از امروز بود و در فیلمهای مختلف اکشن و غیر اکشن آمریکایی و اروپایی ایفای نقش میکرد.
پی از این، در مطالب زیر، به اینرویکرد دروغین و گمراهکننده آمریکا در سینما پرداختهایم:
* «جورج کلونی و نیکول کیدمن؛ جادهصافکنهای حمله آمریکا به ایران»
* «کدگشایی دروغهای ادوارد زوییک در «دعوت به جنگ»/باید بدون آدمکشی به هدفمون برسیم!»
* «ترس از F35 از خود واقعیاش کارسازتر است/تام کروز را باور کردید قهرمانان خودمان را نه؟»
* «بودن بین نیروهای مقدس ویژه آمریکا ارزشش را دارد کچل کنی و زن نباشی!»
* ««مستند»هایی که جنایات گذشته را تطهیر و آینده را توجیه میکنند!»
* «نگاهی به فیلمی که آمریکاییها با کمک جن و پری اسناد ایرانیها را دزدیدند!»
* «باورتان میشود روزی از اینفیلمها خوشتان میآمده؟/قهرمان آمریکایی؛ ناجی مردم روسیه!»
* «چیطوری تامی؟/بگذار اینخوشی را با تو به اشتراک بگذاریم!»
* «نورنبرگ؛ تحمیق عجیب و غریب مخاطب/وقتی با سینما روی جنایتت سرپوش میگذاری و قهرمان میشوی!»
***
بیایید در ادامه سکانس به سکانس پیش برویم و مجموعه دروغهای فیلم «اشکهای خورشید» را تشریح کنیم!
فیلم با تصاویر هرج و مرج در نیجریه شروع میشود و صدای گزارشگر آمریکایی روی تصاویر شنیده میشود که در نیجریه کشت و کشتار است و خانواده سلطنتی به دست شورشیان کشته شدهاند و «آمریکا برای کمک میآید!» بعد هم ناو آمریکایی در قاب تصویر حضور پیدا میکند و چند هلیکوپتر شاهین سیاه (البته با استتار نیروی دریایی) روی آن فرود میآیند و قهرمان فیلم (بروس ویلیس) با کَتِ باز و ژست فاتح همراه با نیروهایش از هلیکوپتر پیاده میشوند.
سکانس بعدی، جلسه توجیهی نیروهای گروهبان (همان قهرمان فیلم) است که جنابسروان در اتاق جنگ ناو آنها را نسبت به ماموریتشان توجیه میکند؛ اینکه شورشیها سلاحهایی که آمریکا به نیجریه داده، میدزدند و اینکه باید یکخانم دکتر با نام کندریس (مونیکا بلوچی) را که بهدلیل ازدواج با یکمرد آمریکایی تابعیت آمریکایی پیدا کرده و امدادگر بینالمللی است نجات بدهند. دو راهبه هم همراه او در جنگل به مردم بیچاره کمک میکنند که باید نجاتشان داد!

ورود قهرمان و تیمش به قصه
در سکانس بعد هواپیمای C130 آمریکایی، تکاوران مغرور آمریکایی را با دماغهای بالاگرفته به منطقه مورد نظر منتقل میکند و با چتر پایین میپرند. عملیات انتقال هم در شب اتفاق میافتد تا نیروهای ویژه همراه فرماندهشان صحنههای اکشن و غرورآمیزی را خلق کنند و بعد هم با سر و صورت استتارشده از آب رودخانه بیرون بیایند و خود را به کلیسای محل خانمدکتر مورد نظر برسانند. اما خانم دکتر قصه با تابعیت آمریکایی مشغول جراحی یکانسان زخمی و خدمترسانی به خلقالله است و حاضر نیست زود راه بیافتد و جانش را نجات بدهد. جنابستوان هم اینسوال منطقی را مطرح میکند که «میدانید اگر شورشیها برسند، سر شما زنهای سفیدپوست چه میآورند؟» توجه داریم که این، سوالی است که دونالد ترامپ هم در دور اول رییسجمهور شدنش از زنهای آمریکایی پرسید و آنها را از کشورهای آمریکایی جنوبی و مکزیکیها و در کل، لاتینیجماعت ترساند!
بههرحال به یکی از بحثهای نمایشی همیشگی در فیلمهای هالیوودی میرسیم! اینکه خانم دکتر که ناجی قوم بدبخت و بیچاره آفریقایی و سیاهپوستان است، میگوید «بدون مردم نمیآیم!» و یکی از دوراهیهای تکراری فیلمهای آمریکایی را شاهدیم: وظیفه یا انسانیت! و مشخص است که جنابستوان قصه باید در ابتدای ماجرا، وظیفه را انتخاب کند و بعدا متحول شود. اما در انتخاب گزینه «وظیفه» رندی و سیاست به خرج میدهد که بناست در سکانسهای بعدی پرده از اینراز برداشته شود. صبور باشید! ستوان وانمود میکند راضی شده خانمدکتر مردمی را که میتوانند ۴۰ مایل تا مرز کامرون را پیاده طی کنند، با خود بیاورد. بعد هم کشیش سفیدپوست و چند مریض و راهبهها میمانند و خداحافظی پر سوز و گدازی رخ میدهد!
اینگونه است که اسطوره یهودی موسی یکبار دیگر در یکفیلم هالیوودی رخ مینماید و گروه تکاوران آمریکایی با فرماندهی ستوان، قوم بیچاره نیجریهای را از دام بلا خارج میکنند تا به هلیکوپترهایی برسند که قرار است آنها را نجات دهند. در طول مسیر هم ستوان سختگیر و جدی آمریکایی، نرم شده و به خواسته خانمدکتر تن در میدهد تا مردم خسته و نزار کمی استراحت کنند! در اینلحظات، مخاطب فیلم شاهد است که سربازان آمریکایی که فقط به انجام وظیفه و رساندن محموله به مقصد فکر میکنند، پاسداری ميدهند و نمیخوابند تا سیاهپوستهای بیچاره استراحت کنند. اما همینمهربانی و لطف ستوان باعث میشود شورشیها از راه برسند و خطر لو رفتن مردم به وجود بیاید. اما مگر بروس ویلیس مُرده؟ با چاقو یکیشورشی را از پا درمیآورد و قوم بیچاره دوباره حرکت میکند. اما پیش از اینحرکت دوباره، مخاطب باید دقایقی را با تزریق استرس و اضطراب پشت سر بگذارد! چون یک بچه خردسال سیاهپوست گریه کرده و باید جلوی دهانش را بگیرند و اگر صدایی از او در بیاید، واویلاست و حساب مردم با شورشیهای وحشی است! به اینترتیب پلانهایی را از نظر میگذرانیم که در آنها نفسها در سینه حبس شده و مردم بیچاره میترسند شورشیها آنها را ببیند.
پس از رفع خطر، خانمدکتر دوباره در نقش امتحان الهی ستوان ظاهر شده و میگوید شورشیها به سمت کلیسا در حرکت و اگر کشته نشوند، کشیش و راهبهها و زخميهای باقیمانده را میکشند! ستوان هم با خشکی و جدیت همیشگی ميگوید «تاسفبار است! ولی وظیفه او چیز دیگری است!»
بههرحال قوم بیچاره به محل قرار با هلیکوپترها میرسند اما خانمدکتر متوجه میشود ستوان خشک و مقرراتی، سرش کلاه گذاشته و ای داد بیداد! مردم آواره نیجریه و کودکان بیگناهشان، جزیی از معامله نبودهاند! به اینترتیب در زیر رگبار فحشها و گریهزاری خانمدکتر و لگدپراکنیهایش، او را به زور سوار هلیکوپتر میکنند و میروند و مردم بیچاره هم در علفزار رها میشوند! اما هنوز لحظاتی تا رسیدن به پیچ قصه و یکی از نقاط عطفش مانده؛ جایی که قرار است ستوان کمی تا قسمی متحول شود و دلش به درد آید! وجدان ستوان، با عبور از روی کلیسا و دیدن کشتههای سلاخیشده توسط شورشیها، به درد میآید و دستور میدهد هلیکوپترها دور بزنند تا اینبلا سر آوارگان رهاشده در علفزار نیاید. در اینسکانس، نگاههای معنادار اعضای گروه ویژه به قهرمان داستان را داریم. همه به هم نگاه میکنند که یعنی «ایبابا! ماموریت ما که در شرف اتمام است و داریم دکتر را میرسانیم ولی...» اما خب! ستوان جدی و مقرراتی ارتشی آمریکایی قصه ما هم آدم است دیگر! اشک توی چشمانش جمع شده و مگر میتواند سبعیت و وحشیگری شورشیها را ببیند و مردم بیچاره را در کام اژدها رها کند؟ اینگونه است که لحظاتی به نگاههای تکاوران و ستوان و بغضهای خانم دکتر میگذرد تا قهرمان دستور دهد: «برمیگردیم!»
قدم بعد کاراکتر ستوان این است که کودکان را سوار هلیکوپترها کند و با بزرگترهایشان پیاده راهی جنگل شود و اینبار دیگر واقعا قوم آواره آفریقایی را موساوار از نیل عبور دهد و به کامرون برساند. تا اینجای قصه، مساله انجام وظیفه بوده و از اینجا به بعد، پیچ قصه بهظاهر تغییر میکند.
بار اکشن و هیجانانگیزی فیلم از ایندقایق به بعد بیشتر میشود؛ با اینطرح قصه؛ جنگلی آفریقایی در پیش و شورشیانی از پی که یکتیم زبده نظامی باید تعدادی زن و مرد غیرنظامی را از میانش عبور دهند. اینمیان جنابسروان مستقر روی ناو آمریکایی با ستوان تماس و سراغ محموله (خانم دکتر) را ميگیرد و متوجه میشود ماموریت به صلاحدید ستوان تغییر کرده است. در مقابل درخواست فرستادن هلیکوپتر برای سوار کردن ستوان و همراهانش هم پاسخ منفی میدهد. به اینترتیب، ستوان است و خودش! و باید جماعت خسته و نزار آفریقایی را به دندان بکشد و به مقصد امن برساند.
حالا وقتش است آمریکاییهای قصه، کمی مهربانتر شوند و جیره شکلاتهای درجه یک خود را با سیاهپوستان تقسیم کنند. بعد هم در مسیر، به دهکدهای میرسند که صدای جیغ و فریاد از آن میآید و متوجه میشوند شورشیها مشغول کشت و کشتار و تجاوز به مردم آنجا هستند. وای که وجدان ستوان آمریکایی قصه ما چهقدر باید قلقلک داده شود! اینبار یکی از اعضای تیم به ستوان یادآوری میکند که «نباید درگیر شویم!» و سرکار ستوان با همانژست گاوچرانی آمریکایی و بازکردن دهان در حدی بسیار کم و کج، میگوید: «حالا که شدهایم!»
به اینترتیب فصل دیگری از صحنههای تحریککننده عاطفه و احساسات مخاطب قطاروار از پیش رویمان میگذرند؛ صحنههایی که اگر سربازان آمریکایی نباشند، ممکن است هرجای دیگر دنیا هم رخ بدهند! اینکه روی یکدهاتی بیچاره نفت بریزند و آتشش بزنند، به زنها تجاوز کنند و مردان را هم همینطور بیحساب و کتاب به رگبار ببندند! با آمدن موسیقی غمناک روی زمینه، سرباز آمریکایی به زخمی دهاتی میگوید «مقاومت کن! نمیر!» و بعد تکاورها باید به چندنفری برسند که دارند سینههای یکزن دهاتی را میبرند تا نتواند به نوزادش شیر بدهد! در اینلحظات است که دیگر اشک در چشم همه تکاوران آمریکایی جمع میشود و لبریز از خشونت و انتقام میشوند! وای که اگر نباشند، مردم آفریقا پناهی ندارند! تنها ستوان است که محکم و استوار در میان دهکده غارتشده ایستاده و در حالیکه از دست زخمیاش (یک شورشی با شمیر به او حمله کرد و کشته شد) خون میریزد، در پاسخ به امدادگر گروه که میپرسد «دستت چی شده؟» با همانلحن جانوین و لاتهای آمریکایی میگوید: «هیچی»! اما امدادگر داستان هم باید بداند که تیمار زخم دست جنابستوان، کار او نیست! خانمدکتر قصه، یعنی مونیکا بلوچی است که باید اینزخم را پانسمان کند!

نگاههای نافذ قهرمان
سربازان آمریکایی فیلم «اشکهای خورشید» که در دنیای واقعیت، خود مرتکب همه اینجنایتها میشوند، در ایندقایق فیلم، با بغض و گریه میگویند: «چهطور میتونن اینکارها رو بکنن؟» و کسی نیست اینسوال را از آنها بپرسد که چگونه توانستید در عراق، ویتنام، افغانستان، آنهمه کشور دیگر و در نهایت در ایران، دختربچهها را بکشید؟ فیلم است دیگر! بعد نوبت این میرسد که امدادگر آمریکایی با گذشت و فداکاری، مرفینهای خود را به مادر دهاتی آفریقایی که سینههایش بریده شده تزریق کند؛ مادری که افراد گروه با اندوه میفهمند شورشیها نوزادش را هم کشتهاند!
از اینجای قصه به بعد، بومیهای همراه تکاوران آمریکایی هم سلاح برمیدارند و بناست دوشادوش یانکیها، کشت و کشتار کنند! طراحان فیلمنامه، ایننقطه را هم برای نزدیکتر شدن مردم بومی و سربازان آمریکایی به یکدیگر در نظر گرفتهاند. حالا هر دوطرف با یکدیگر مهربانتر میشوند و همکاری بیشتری میکنند. با هم حرف میزنند و از قصه گذشتهشان برای هم میگویند. خانمدکتر هم وقت میکند دست زخمی ستوان را پانسمان کند و بیشتر به او نزدیک شود. ستوان هم که تا حالا یکشخصیت خاکستری بوده و نه یکقدیس، یکی از آنجملات ماندگار و کلمات قصار عالم سینما را میگوید تا به ایننتیجه برسیم که آمریکاییها در شخصیتپردازی فیلمهایشان اغراق نمیکنند و تصاویر واقعی از آدمهایشان نشان میدهند. اما جمله مهم ستوان چیست؟ خانمدکتر میگوید: «امروز کار خوبی کردی!» و ستوان میگوید: «نمیدونم کار خوبی کردم یا نه! خیلی وقته کار خوب نکردم!»
حالا وقت آن است که کمی چاشنی رمان پلیسی و معما هم به قصه فیلم افزوده شود. چهطور؟ اینگونه که ردیاب گروه با رایانهاش میفهمد شورشیهایی که در تعقیب گروه هستند، با علامت راهنمایی میشوند و یکی از گروه هست که به آنها علامت میدهد. جستجو درباره علامتدهنده به اینجا میرسد که ستوان بفهمد تنها پسر به جا مانده از رییسجمهور نیجریه در گروه پناهجوها مخفی شده و خانمدکتر هم میدانسته و از او مخفی کرده است! پسر رییسجمهور هم میگوید شورشیها همهجا دنبال او هستند که حذفش کنند. پدرش هم مردی آزاده بوده و برای آزادی و مردمش مبارزه کرده است. به اینترتیب جناب ستوان میفهمد رهبر نیجریه در گروه اوست و حالا یکماموریت دیگر به وظایف انسانیاش اضافه شده است؛ اینکه سلطان بعدی نیجریه را به سلامت به مقصد برساند!
اما اگر فکر کردهاید گرفتاریهای ستوان قهرمان فیلم «اشکهای خورشید» تمامی دارند، سخت در اشتباهید! چون دوباره سروان ناونشین فیلم در تماس رادیویی به او میگوید پسر رییسجمهور نیجریه یکبزهکار است و از آنجاکه آمریکا نمیتواند ریسک دیپلماسی را پذیرد، بهتر است رهایش کنند و خودشان با دکتر کندریس بهسمت کامرون حرکت کنند! و اینک همان آموزه جوانمردی و مشتیگری فیلمهای آمریکایی و ایننکته مهم که «کی گفته فردین مُرده؟» مگر ستوان میگذارد رییسجمهور آینده نیجریه در کام اژدها بماند؟ جمله مهم بروس ویلیس هم این است که «یعنی میگی ولش کنم؟ نه! وجدانم اجازه نمیده!» بله همانوجدان آمریکایی که به راحتی با ۲ موشک تاماهاوک مدرسه میناب را با فاصله زمانی هدف قرار میدهد تا شمار تلفات بالاتر برود، اینجا به درد آمده و نمیتواند ببیند رییسجمهور دستنشانده بعدی نیجریه، به دست شورشیها بیافتد!
در اینلحظات به جایی از فیلم میرسیم که ستوان و گروهش دیگر بهطور کامل متحول میشوند و پوستاندازی میکنند! سروان از روی ناوی که مرتب هواپیما رویش مینشیند و بلند میشود، میگوید آوارگان و فرزند رییسجمهور نیجریه را رها کرده و خود را به مرز کامرون برسانند اما ستوان میگوید با همیندستفرمان، ماموریت را به اتمام میرساند. اینجا لحظه مهم فیلم است! جایی که او باید با اعضای گروهش خلوت کند و حرف دلشان را درباره ماموریت بپرسد. اعضای تیم هم که دیگر مهربان و متحول شدهاند، میگویند «دیگر به چشم محموله به اینمردم نگاه نمیکنند!»
و به اینترتیب، وقتی آمریکاییهای متحولشده برای نجات قوم آواره آفریقایی، یکدل و همنفس میشوند، شورشیها از راه میرسند و ضرباهنگ فیلم بالا میرود. حالا وقت آن است که جوخه فداکار آمریکایی، یکییکی زخمی و شهید شوند و به پای مردم نیجریه بیافتند! وقتی ردیاب گروه تیر خورده و میافتد، از ستوان قول میگیرد که مردم را به مقصد و کار را به سرانجام برساند! کاری که اول قرار بود تحول محموله (خانم دکتر) باشد و حالا نجاتدادن آفریقاییهای بدبخت است. اینمیان، سلطان بعدی نیجریه (همان پسر رییسجمهور مقتول) هم ناامید شده و گریهزاری سر میدهد اما ستوان با توپ و تشر به او امید میدهد و میگوید «بلند شو! به خودت مسلط باش!» جواب مرد جوان آفریقایی به ستوان ارتش آمریکا هم قابل تامل است: «بله قربان! بله!»
و به اینترتیب لشکر مور و ملخ آدم بدها میرسند و آمریکاییها هم در راه دفاع از مردم نیجریه و رییسجمهور بعدیاش فدا میشوند و به زمین میافتند. یکی از آنها خود را به زنی میرساند که از ترس روی زمین مچاله شده و نمیتواند فرار کند و تیر میخورد. زن هم تیر میخورد. اما سرباز آمریکایی بعد از به زمین افتادن، سینهخیز خود را به زن رسانده و خود را روی او میاندازد تا آسیبی نبیند و مخاطب اینلحظات نفسگیر و احساساتی را با همراهی یکموسیقی حماسی و غمناک دنبال میکند!

سرباز آمریکایی خود را فدای زن نیجریهای میکند
طنز ماجرا در این است که مثل دیگر آثار اکشن هالیوودی و آمریکایی میتوانیم حدس بزنیم در لحظات بعد چه اتفاقی میافتد! از نیروی هوایی درخواست کمک میشود و طبق معمول نیروهای کمکی در قامت ۲ فروند F18 که در جنگ رمضان توسط ایران ساقط شد، به داد ستوان و یاران زخم و زیلیاش میرسند. سربازان آش و لاش آمریکایی هم (به جز چندشهیدی که تقدیم کردند) گلوله میخورند و مردم را از بین علفزار به سمت مرز کامرون میرسانند اما هرچه گلوله میخورند نمیمیرند! در یکلحظه هم F18ها آدمبدهای قصه را تبدیل به پودر میکنند و شعلههای آتش به آسمان میروند.
بله درست حدس زدید! ستوان و دو سرباز همراهش با تن خونین و لباس پاره زنده میمانند و هم خانمدکتر و هم رییسجمهور آینده نیجریه را به مقصد میرسانند. مردم را هم همینطور و پدر و مادرهای سیاهپوست فرزندان کوچک خود را آنسوی سیم خاردار میبینند و به سمت هم میدوند و با جیغ و گریه همدیگر را بغل میکنند. ستوان هم که نمیدانیم چرا ناگهان سر و صورتش از خون پوشیده شده، با تشکر و سپاسگزاری یکی از زنان سیاهپوست جمع روبرو میشود. بعد هم مثل یکقهرمان زخمی که هنوز سرپاست، سرش را کمی به عقب (به سمت زن) گردانده و میگوید: «رسیدیم!» زن هم به او میگوید: «فراموشتان نمیکنم! خدا هم فراموشتان نمیکند!» اینجمله را در فیلمنامه «اشکهای خورشید» باید برای مقابله با جمله شخصیت سروان در ابتدای فیلم در نظر بگیریم که میگوید: «خدا آفریقا را ترک کرده!» اما نه! تا وقتی آمریکاییها هستند که مردم آفریقا را نجات بدهند، خدا هم هست!
زن آفریقایی به خانم دکتر (با تابعیت آمریکایی) هم میگوید «لینا خیلی دوستت داریم!» دیگر پناهجویان نیجریهای هم که در کامرون بودهاند، رییسجمهور آیندهشان را شناخته و دورش حلقه میزنند و با هم شعر میخوانند و میرقصند. او هم مشتش را بالا برده و همه چیز به خوبی و خوشی به پایان میرسد.
اما با محو تصویر در سیاهی، جمله مهمی نمایش داده میشود که حاوی پیام فیلم «اشکهای خورشید» است: «تنها راه پیروزی پلیدی، این است که مردان نیک، هیچکاری نکنند!» تفسیر اینجمله بدون شرح با شمای مخاطب!
صادق وفایی




