بازخوانی تاریخ ؛ سید جمالالدین اسدآبادی؛ راز بزرگ مردی که جهان اسلام را تکان داد
به گزارش تابناک ، در ایران، او را سید جمالالدین اسدآبادی میشناسند؛ متولد اسدآباد همدان، فرزند سید صفدر. در افغانستان، سالهاست روایت دیگری درباره او وجود دارد و او را زاده اسعدآباد کنر میدانند. در نوشتههای اروپایی و عثمانی نیز غالباً با عنوان «افغانی» ظاهر شد. خودش هم در دورههایی از زندگی این عنوان را به کار برد. در اسناد و نوشتههای مختلف، نام و نسبتهای دیگری نیز برای او دیده میشود.
در ایران امروز، هم روشنفکران دینی، نظیر دکتر علی شریعتی و مهندس بازرگان خود را به او منتسب میدانند هم مورد احترام و تکریم حاکمیت است و هم مورد توجه بنیادگرایانی مانند نواب صفوی و فداییان اسلام و دنبالههای فکری آنان تا عصر حاضر.
واقعیت این است که سید جمال هرچه بود و هرچه کرد، دنیای اسلام را تکان داد..نگاه سنتی به عدم دخالت دین در سیاست را تغییر داد و تصمیم گرفت به هر قیمت با استعمار و استبداد بجنگد و در این راه با هر نیرو و نهاد موجود به وحدت برسد .
مسئله هویت سید جمال به بخش مهمی از زندگی سیاسی او مربوط میشود.
او در قرن نوزدهم در جهانی زندگی میکرد که مرزهای سیاسی، مذهبی و هویتی با معنای امروزی خود فاصله داشتند. دولتهای قاجار، عثمانی، افغانستان، هند تحت سلطه بریتانیا و مصر در حال کشمکش بودند و یک روحانی شیعه ایرانی که میخواست در میان مسلمانان اهل سنت، دربارهای عثمانی و افغانستان، روشنفکران عرب و اروپاییان رفتوآمد کند، با مسئله هویت به معنای سیاسی آن روبهرو بود.

از همینجا یکی از رازهای زندگی او آغاز میشود: سید جمال هر جا میرفت، فقط مکانش را عوض نمیکرد؛ گاهی نام و نسبتش را نیز تغییر میداد.
اسدآباد یا اسعدآباد؟
روایت ایرانی، سید جمالالدین را متولد اسدآباد همدان میداند. بر اساس این روایت، خانواده او سالها در این شهر حضور داشتند. پدرش سید صفدر بود و مادرش سکینه بیگم. بعدها برخی بستگان و نوادگان خانواده، اسناد و شواهدی برای اثبات پیوند خانوادگی او با اسدآباد ارائه کردند.
در دهههای بعد، موضوع به یک مناقشه هویتی تبدیل شد. طرفداران روایت ایرانی بر شجرهنامه، ارتباطات خانوادگی و اسناد محلی تکیه کردند و در مقابل، طرفداران روایت افغانستان بر حضور سید در افغانستان و استفاده طولانی او از عنوان «افغانی» انگشت گذاشتند.
اما یک نکته جغرافیایی مهم نیز وجود دارد. شهر اسعدآباد کنر، که امروز با این نام شناخته میشود، در دورههای بعدی به این نام شهرت یافت و همین مسئله روایتهایی را که او را متولد همان شهر میدانند، پیچیده میکند.
پژوهشگران غربی نیز درباره این مسئله اختلاف داشتهاند، اما بخش قابل توجهی از پژوهشهای دانشگاهی، از جمله آثار نیکی کدی، او را ایرانی میدانند. در مقابل، برخی پژوهشگران افغان همچنان بر ریشه افغانی او تأکید دارند.
با این حال شاید جالبترین نکته این باشد که خود سید جمال نیز همیشه در پی حل این مسئله به شیوهای که امروز انتظار داریم نبود. «افغانی» بودن برای او در دورهای از زندگی یک عنوان سیاسی و اجتماعی نیز بود. در محیط اهل سنت افغانستان و هند، این نسبت میتوانست موقعیت متفاوتی ایجاد کند و از سوی دیگر، حساسیت حکومت قاجار نسبت به یک روحانی سیاسی ناراضی را کاهش دهد.
به همین دلیل، مسئله هویت سید جمال را نمیتوان فقط با پرسش «ایرانی بود یا افغان؟» توضیح داد. هویت او در بخشی از زندگیاش به یک ابزار سیاسی تبدیل شده بود.
کودکی، حوزه و نخستین سفرها
از کودکی و نوجوانی سید جمال اطلاعات قطعی بسیار زیادی در دست نیست. روایت ایرانی میگوید آموزشهای نخستین را در زادگاه خود آغاز کرد و سپس برای تحصیل به قزوین، تهران و عتبات رفت.
در عراق با محیط علمی شیعه آشنا شد و با فضای حوزههای نجف و کربلا تماس پیدا کرد. همین دوره بعدها در فهم مناسبات او با علمای شیعه اهمیت پیدا کرد. سید جمال برخلاف تصویر سادهای که گاهی از او ساخته شده، یک روشنفکر بیرون از سنت اسلامی نبود؛ بخش مهمی از زبان و دستگاه فکری او از دل همان سنت دینی بیرون آمده بود.
اما در همان حال، به نظر میرسد که از همان جوانی به مسائل فراتر از مباحث معمول حوزه علاقه داشت. جهان اسلام در قرن نوزدهم با مسئلهای تازه روبهرو شده بود: اروپا فقط یک رقیب نظامی نبود؛ علم، صنعت، بانکداری، تجارت، چاپ، راهآهن و سازمان اداری جدید را نیز با خود آورده بود.
سید جمال خیلی زود دریافت که شکست مسلمانان فقط نتیجه شکست در یک جنگ نیست. مسئله عمیقتر بود: چرا جوامع اسلامی از نظر علمی، اقتصادی و سیاسی از اروپا عقب افتادهاند؟این پرسش بعدها تقریباً در همه سفرهای او تکرار شد.
هند؛ نخستین مواجهه جدی با استعمار
یکی از نقاط مهم زندگی سید جمال، سفر او به هند بود. هند برای او فقط یک مقصد جغرافیایی نبود؛ آزمایشگاهی بود برای مشاهده مستقیم یک جامعه اسلامی که زیر سلطه یک قدرت اروپایی قرار گرفته بود.
او در هند با ساختار حکومت بریتانیا، قدرت نظامی و اداری آن و وضعیت مسلمانان پس از تحولات بزرگ نیمه قرن نوزدهم روبهرو شد.
همین تجربه در شکلگیری نگاه ضد استعماری او اهمیت زیادی داشت. او بعدها بارها انگلستان را مهمترین قدرتی معرفی کرد که باید در برابر نفوذش در جهان اسلام ایستاد.
رساله معروف او درباره «نیچریه» یا ماتریالیستها نیز در همین دوره نوشته شد. در این اثر، او با نوعی جهانبینی مادیگرایانه درگیر میشود و تلاش میکند از ایمان دینی دفاع کند. این نوشته بعدها توسط محمد عبده به عربی ترجمه شد و در جهان عرب نیز شناخته شد.
در اینجا یک ویژگی مهم سید جمال دیده میشود: او در عین دفاع از دین، دشمن علم جدید نبود. مشکل او با غرب، بیشتر سیاسی و استعماری بود تا علمی. به اعتقاد او مسلمانان باید علوم و فنون جدید را بیاموزند، اما نباید استقلال سیاسی و فکری خود را در برابر قدرتهای اروپایی از دست بدهند.
افغانستان؛ سیاست در لباس اصلاح
در میانه دهه ۱۸۶۰ سید جمال وارد افغانستان شد. این دوره یکی از مهمترین فصلهای زندگی سیاسی اوست.افغانستان در آن زمان کشوری آرام و تثبیتشده نبود. رقابت میان نیروهای سیاسی، کشمکشهای درونی و فشار قدرتهای روس و انگلیس، این کشور را در موقعیتی حساس قرار داده بود.
سید جمال مدتی در کنار امیر محمد اعظم خان و سپس در فضای سیاسی افغانستان فعالیت کرد. او دیگر صرفاً واعظ یا مدرس نبود؛ وارد سیاست شده بود.
در اینجا نیز همان الگوی همیشگی او دیده میشود: اصلاح دینی برای او از اصلاح سیاسی جدا نبود. او اعتقاد داشت جامعهای که گرفتار جهل و استبداد است، نمیتواند در برابر قدرت خارجی مقاومت کند.با تغییر موازنه قدرت در افغانستان، موقعیت او نیز از میان رفت و مجبور شد کشور را ترک کند.
استانبول؛ شهری که هم دروازه بود و هم دام
پس از افغانستان، سید جمال به استانبول رفت. پایتخت عثمانی در آن زمان یکی از مهمترین مراکز فکری و سیاسی جهان اسلام بود.
در این شهر، سید جمال با محافل علمی و سیاسی ارتباط پیدا کرد و سخنرانیهایش توجه زیادی برانگیخت. اما یکی از همین سخنرانیها باعث شد مخالفتهایی با او شکل بگیرد.
مشکل او این بود که در جامعهای سنتی و در عین حال سیاسی، درباره نقش عقل، علم، حکومت و اصلاح اجتماعی حرف میزد؛ موضوعاتی که به آسانی میتوانستند با منافع صاحبان قدرت برخورد کنند.او خیلی زود استانبول را ترک کرد و به مصر رفت؛ سفری که شاید مهمترین دوره فکری زندگیاش را رقم زد.قاهره؛ جایی که شاگردان آینده تاریخ عرب را ساختند
قاهره دهه ۱۸۷۰ برای سید جمال نقطه عطف بود.
او در مصر حلقهای از شاگردان و علاقهمندان پیدا کرد. مشهورترین آنان محمد عبده بود؛ روحانی جوانی که بعدها یکی از مهمترین متفکران اصلاح دینی در جهان اسلام شد.
رابطه سید جمال و عبده فقط رابطه استاد و شاگرد نبود. عبده در بسیاری از مسائل از سید تأثیر گرفت، اما بعدها مسیر فکری متفاوتی پیدا کرد و بیش از استاد خود بر اصلاح آموزشی، دینی و اجتماعی تمرکز کرد.
در میان کسانی که بعدها از حلقه فکری او تأثیر پذیرفتند، نام سعد زغلول نیز مطرح شده است؛ هرچند میزان و شکل تأثیر مستقیم سید بر هر یک از این افراد موضوع بحث پژوهشگران است.
سید جمال در مصر به تدریج وارد فضای سیاسی شد. او با استبداد داخلی و نفوذ اروپاییان مخالفت میکرد و از اصلاح حکومت سخن میگفت.
مصر در آن زمان زیر فشار بدهیهای خارجی بود. نفوذ فرانسه و بریتانیا افزایش یافته بود و بحران مالی حکومت به مسئلهای سیاسی تبدیل شده بود.سید جمال در چنین فضایی حرفی میزد که شنونده داشت: اگر جامعه مسلمانان از درون ضعیف باشد، قدرت خارجی به آسانی بر آن مسلط میشود.در نهایت حکومت او را در سال ۱۸۷۹ از مصر اخراج کرد.
فراماسونری؛ یک فصل پیچیده
یکی از بحثبرانگیزترین بخشهای زندگی سید جمال عضویت او در محافل فراماسونری است.برخی اسناد و پژوهشهای تاریخی نشان میدهد او در مصر با یکی از محافل فراماسونری ارتباط پیدا کرد و مدتی در آن فعالیت داشت.اما این مسئله را نمیتوان با روایتهای سادهانگارانه توضیح داد. فراماسونری در مصر قرن نوزدهم فقط معنایی را نداشت که بعدها در ادبیات سیاسی ایران برای آن ساخته شد. برخی محافل آن محل گردهمایی روشنفکران، سیاستمداران و منتقدان حکومت بودند.سید جمال نیز احتمالاً از همین ظرفیت ارتباطی استفاده میکرد.با این حال، بعدها از این محیط فاصله گرفت و مسیر فعالیتش را به سمت شبکههای سیاسی و فکری دیگری برد.
پاریس و مناظرهای که از یک سخنرانی مهمتر شد
در سال ۱۸۸۳ در پاریس، سید جمال وارد یکی از معروفترین جدالهای فکری زندگی خود شد: پاسخ به ارنست رنان.رنان، نویسنده و مورخ مشهور فرانسوی، در سخنرانی معروف خود درباره «اسلام و علم» استدلالهایی درباره رابطه اسلام و پیشرفت علمی مطرح کرده بود. او معتقد بود اسلام در دورهای از تاریخ خود به نیرویی بازدارنده در برابر فلسفه و علم تبدیل شده است.
رنان همچنین میان «عرب» و «ایرانی» تمایز میگذاشت و سهم ایرانیان و دیگر اقوام غیرعرب در تمدن اسلامی را برجسته میکرد.سید جمال در پاسخ، برخلاف انتظار، صرفاً به دفاع عاطفی از اسلام نپرداخت.
او بخشی از انتقادات رنان درباره رفتار تاریخی جوامع مسلمان با دانشمندان را پذیرفت، اما استدلال کرد که مسئله دشمنی با علم را نمیتوان فقط به اسلام نسبت داد. او نمونههایی از برخورد کلیسا با علم در تاریخ اروپا را نیز یادآوری کرد.
استدلال او این بود که در آغاز ظهور اسلام، مسلمانان در علوم و فلسفه پیشرفت کردند و تمدنی ساختند که بخش مهمی از میراث علمی جهان را حفظ و توسعه داد.
اما پاسخ او یک بخش جنجالی نیز داشت: در پایان، نوعی تعارض میان دین و فلسفه را مطرح کرد که بعدها درباره اصالت، ترجمه و نحوه انتقال آن بحثهای زیادی شکل گرفت.
رنان نیز پاسخ او را جدی گرفت. تصویری که بعدها از این ماجرا ساخته شد، یعنی «سید جمال رنان را شکست داد و او از نظر خود برگشت»، چندان دقیق نیست. رنان برخی مواضع خود را تعدیل کرد، اما از اساس دیدگاهش درباره رابطه اسلام و علم را کنار نگذاشت.
اهمیت این مناظره بیشتر در چیز دیگری بود: یک متفکر مسلمان از شرق، در قلب اروپا، با یکی از مشهورترین مورخان فرانسه وارد گفتوگویی شد که موضوع آن آینده اسلام و رابطه آن با علم بود.این همان چیزی بود که سید جمال میخواست: تبدیل مسئله عقبماندگی مسلمانان به یک مسئله جهانی.
العروة الوثقی؛ روزنامهای که عمرش کوتاه بود
در پاریس، سید جمال و محمد عبده در سال ۱۸۸۴ نشریه «العروة الوثقی» را منتشر کردند.نشریه فقط هجده شماره دوام آورد، اما تأثیر آن بسیار بیشتر از عمرش بود.
موضوع اصلی آن اتحاد مسلمانان، مبارزه با استعمار، اصلاح جامعه، مقابله با استبداد و بازگرداندن اعتمادبهنفس سیاسی به مسلمانان بود. در این نوشتهها، انگلستان بیش از همه مورد حمله قرار میگرفت.
سید جمال اعتقاد داشت مسلمانان پراکندهاند و قدرتهای استعماری از همین تفرقه استفاده میکنند. از نگاه او، اتحاد اسلامی فقط یک شعار مذهبی نبود؛ یک پروژه سیاسی برای مقابله با سلطه خارجی بود.
با این حال، نباید سید جمال را به معنای امروزی «ضد غرب» دانست. او در بسیاری از نوشتههایش از ضرورت یادگیری علوم، فنون و سازمان اداری جدید سخن میگفت.مسئله او با اروپا، بیشتر سلطه اروپا بر شرق بود تا خود علم و تمدن اروپایی.این تفاوت مهم است: سید جمال میخواست مسلمانان مدرن شوند، اما غربزده نشوند.
بازگشت به ایران؛ تهران در آستانه بحران
در سال ۱۸۸۶ سید جمال از راه بوشهر وارد ایران شد.ایران آن زمان تحت حکومت ناصرالدینشاه بود؛ سلطانی که از یک سو شیفته برخی مظاهر تمدن اروپایی بود و از سوی دیگر حاضر نبود قدرت سیاسی خود را با اصلاحات جدی محدود کند.

ناصرالدین شاه قاجار
سید جمال با دربار ارتباط گرفت، اما خیلی زود رابطهاش با شاه و اطرافیان او تیره شد.او در تهران مهمان حاج محمدحسن امینالضرب، تاجر و سرمایهدار مشهور عصر قاجار، شد.
خانه امینالضرب به یکی از محلهای رفتوآمد سید تبدیل شد. جوانان، روحانیان، تجار و افراد ناراضی به دیدار او میآمدند.
در خاطرات حاج سیاح، تصویری زنده از این جلسات دیده میشود: شبنشینی، چای، قلیان، بحث سیاسی و حضور میرزا رضا کرمانی.
میرزا رضا در آن زمان هنوز قاتل ناصرالدین شاه نبود. مردی بود که از سید تأثیر گرفته بود و با شور فراوان از وطن، ملت و مبارزه با ظلم سخن میگفت.همین جزئیات ساده، بعدها معنای دیگری پیدا کردند. مردی که در خانه امینالضرب چای و قلیان مجلس سید را فراهم میکرد، چند سال بعد وارد حرم شاه عبدالعظیم شد و ناصرالدینشاه را کشت.
امینالضرب؛ میزبان محتاط یک مهمان خطرناک
میزبانی امینالضرب از سید جمال نیز کاملاً از سیاست جدا نبود.در فضای پررقابت دربار قاجار، افراد مختلف از حضور سید برای رقابت با رقیبان خود استفاده میکردند. بعضی گزارشها نشان میدهند که حتی در آغاز، حضور او در خانه امینالضرب میتوانست بخشی از رقابتهای درونی دربار باشد.اما به تدریج وضعیت تغییر کرد.
ناصرالدینشاه دریافت که حضور سید جمال در تهران فقط یک مسئله مذهبی یا روشنفکری نیست. او با زبان تند درباره قانون، حکومت، استبداد و امتیازات خارجی سخن میگفت.در نتیجه، نامهها و پیامهایی برای پایان دادن به حضور او در تهران ارسال شد.
سید نیز برخلاف بسیاری از رجال آن دوره، حاضر نبود با سکوت و سازش موقعیت خود را حفظ کند.
تنباکو؛ سید جمال پیش از فتوای میرزای شیرازی
ماجرای امتیاز تنباکو نقطه مهم دیگری در زندگی اوست.وقتی امتیاز تنباکو به شرکت انگلیسی واگذار شد، اعتراض اجتماعی و روحانی گستردهای شکل گرفت.سید جمال در تهران به شاه عبدالعظیم رفت و در آنجا بست نشست.
او در همین دوره نامه معروف خود را به علمای ایران، از جمله میرزای شیرازی، نوشت و از آنان خواست در برابر سیاستهای حکومت ایستادگی کنند.
بعدها درباره میزان تأثیر مستقیم این نامه بر فتوای تحریم تنباکو اختلاف نظر شکل گرفت. برخی روایتها نقش سید را بسیار پررنگ کردهاند و بعضی پژوهشگران معتقدند نباید این نقش را بیش از اندازه بزرگ کرد.
اما یک واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت: سید جمال از جمله نخستین کسانی بود که اعتراض به امتیازات خارجی را به یک مسئله سیاسی گسترده تبدیل کرد و آن را به رابطه میان استبداد داخلی و نفوذ خارجی پیوند زد.در نهایت حکومت او را از بست خارج کرد و به سوی مرز عثمانی فرستاد.
یک اخراج تحقیرآمیز
روایتهای مربوط به اخراج سید جمال از ایران، بسیار متفاوت و گاه آمیخته با خصومت سیاسیاند.ناصرالدینشاه در خاطرات خود نیز درباره او اتهاماتی شدید ، حتی علیه مسلمان بودن سید ! .
شاه سید جمال را مفسد میدانست و پس از آنکه نامههای او به علما منتشر شد، حتی احتمال ارتباط او با انگلیسیها را مطرح کرد.
این اتهام نیز بخشی از جنگ سیاسی آن زمان بود. سید جمال از یک سو با سیاست انگلیس مخالفت میکرد و از سوی دیگر با رجال و محافل سیاسی گوناگون در تماس بود؛ همین امر به مخالفانش امکان میداد او را به وابستگی به این یا آن قدرت متهم کنند.
میرزا رضا؛ شاگردی که به قاتل شاه تبدیل شد
هیچ بخش دیگری از زندگی سید جمال به اندازه رابطه او با میرزا رضا کرمانی بحثبرانگیز نیست.میرزا رضا از علاقهمندان جدی سید بود. در جلسات او حاضر میشد و حرفهایش را با شور دنبال میکرد.حاج سیاح از او به عنوان خادم سید یاد کرده و نوشته است که میرزا رضا به او ارادتی عجیب داشت.بعدها، میرزا رضا مدتی زندانی شد و حتی در زندان نیز از وطنخواهی و مبارزه با ظلم سخن میگفت.
وقتی ناصرالدینشاه در اول ماه مه ۱۸۹۶ یعنی ۱۳۷۵ شمسی در حرم عبدالعظیم هدف گلوله او قرار گرفت، بلافاصله نام سید جمال نیز وارد پرونده سیاسی ترور شد.اما اینجا باید میان «تأثیر فکری» و «دستور مستقیم» تفاوت گذاشت.

میرزا رضا کرمانی، ضارب ناصرالدین شاه
هیچ اجماع تاریخی معتبری وجود ندارد که ثابت کند سید جمال دستور قتل شاه را صادر کرده بود. رابطه فکری میان آن دو و نفرت میرزا رضا از حکومت روشن است، اما اثبات نقش مستقیم سید در طراحی ترور مسئله دیگری است.
میرزا رضا در بازجوییها سخنان تندی علیه حکومت گفت و سید جمال را مرشد و مرجع فکری خود دانست. همین موضوع برای حکومت ایران کافی بود تا خواستار تحویل سید جمال از عثمانی شود.عبدالحمید دوم، اما او را تحویل نداد.
عبدالحمید؛ حمایت یا زندان طلایی؟
سید جمال در سال ۱۸۹۲ به دعوت سلطان عبدالحمید دوم به استانبول رفت.عبدالحمید او را در نزدیکی کاخ یلدیز و در منطقه نیشانتاشی مستقر کرد.ظاهر ماجرا حمایت سلطان از یک چهره مشهور جهان اسلام بود. عبدالحمید خود را خلیفه مسلمانان میدانست و از ایده اتحاد اسلامی برای مقابله با فشار اروپا استفاده میکرد.

سلطان عبدالحمید، خلیفه عثمانی
اما رابطه میان این دو را نمیتوان صرفاً دوستی سیاسی دانست.عبدالحمید از نفوذ سید جمال سود میبرد، ولی همزمان از استقلال شخصیت او نیز هراس داشت.سید جمال در استانبول عملاً زیر نظارت شدید قرار گرفت. ارتباطاتش کنترل میشد و امکان فعالیت آزادانهای که در دورههای پیشین داشت، از او گرفته شد.
به همین دلیل برخی پژوهشگران سالهای پایانی زندگی او را نوعی «حبس طلایی» میدانند: مردی مشهور، با امکانات مالی و احترام ظاهری، اما محروم از آزادی عمل سیاسی.
در سالهای آخر، سید جمال دیگر آن چهره پرتحرک دهههای گذشته نبود.بیماری نیز به سراغش آمده بود. سرطان فک، سخن گفتن و زندگی روزمره او را دشوار کرداو در ۹ مارس ۱۸۹۷ در استانبول درگذشت.

مقبره سید جمال الدین اسدآبادی در کابل
در هنگام مرگ، نه در ایران بود، نه افغانستان، نه مصر و نه هند. مردی که تقریباً تمام عمر را در سفر و مبارزه گذرانده بود، در پایتخت عثمانی از دنیا رفت.ابتدا در استانبول به خاک سپرده شد.دههها بعد، در ۱۹۹۴ دولت افغانستان بقایای منسوب به او را به کابل منتقل کرد و آرامگاهی برایش در دانشگاه کابل ساخت.در ایران نیز اسدآباد همدان نام او را بر دانشگاه و بناهای یادبود گذاشت.بدین ترتیب، حتی پس از مرگ نیز نزاع بر سر هویت او ادامه پیدا کرد.
ده گزارهای که ستون فکری سید جمال را میسازند
اگر بخواهیم مجموعه گسترده نوشتهها و سخنان سید جمال را فشرده کنیم، چند محور دائماً تکرار میشوند.
نخست، استعمار اروپایی را یکی از بزرگترین عوامل عقبماندگی جوامع اسلامی میدانست.
دوم، معتقد بود مسلمانان بدون اتحاد سیاسی و اجتماعی نمیتوانند در برابر قدرتهای خارجی ایستادگی کنند.
سوم، تفرقه مذهبی و قومی را عامل ضعف میدانست و معتقد بود قدرتهای خارجی از آن استفاده میکنند.
چهارم، جهل عمومی و عقبماندگی علمی را از بیماریهای اساسی جوامع مسلمان میدانست.
پنجم، با خرافات و پیرایههایی که به نام دین وارد زندگی مسلمانان شده بود، مخالفت میکرد.
ششم، بر بازگشت به اسلام نخستین تأکید داشت؛ اما این بازگشت برای او لزوماً به معنای بازگشت به شکل اجتماعی قرون گذشته نبود، بلکه بیشتر به معنای بازیابی روح تحرک، عقلانیت و اعتمادبهنفس تمدنی بود.
هفتم، استبداد داخلی را همسنگ سلطه خارجی خطرناک میدانست.
هشتم، علم و فناوری جدید را ضروری میدانست و مسلمانان را به فراگیری دانش جدید دعوت میکرد.
نهم، معتقد بود مردم باید در سرنوشت سیاسی خود نقش داشته باشند و سیاست نباید در انحصار دربارها باقی بماند؛ و دهم، غرب را یکسره دشمن نمیدانست. او میان «علم و تمدن» از یک سو و «استعمار و سلطه سیاسی» از سوی دیگر تفاوت میگذاشت.این تفکیک برای فهم واقعی او بسیار مهم است.
سید جمال و انقلاب اسلامی؛ میراثی که بعداً بازخوانی شد
سید جمالالدین نزدیک به هشتاد سال پیش از انقلاب ۱۳۵۷ درگذشت؛ بنابراین هیچ رابطه سازمانی یا شاگردی مستقیمی میان او و انقلابیون ایران وجود ندارد.اما نام او در ادبیات سیاسی جمهوری اسلامی به یکی از چهرههای اصلی تاریخ «بیداری اسلامی» تبدیل شد.
آیت الله مرتضی مطهری در کتاب «نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر» جایگاه بسیار مهمی برای سید جمال قائل شد و او را آغازگر یک جریان گسترده اصلاحی در جهان اسلام معرفی کرد.
در برداشت مطهری، سید جمال هم با استعمار خارجی جنگید و هم با استبداد داخلی. همین دوگانه بعدها در ادبیات انقلاب اسلامی اهمیت زیادی پیدا کرد.بطوری که یکی از خیابانهای اصلی تهران به نام او نهاده شد.
در سخنان آیتالله خامنهای نیز سید جمال بارها به عنوان یکی از پیشگامان بیداری مسلمانان مطرح شده است. در یکی از سخنرانیهای خرداد ۱۳۶۹، از او به عنوان چهرهای استثنایی یاد شده که مسئله بازگشت مسلمانان به اسلام و مسئله حاکمیت را در فضای جهان مطرح کرد.
اما درباره امام خمینی تصویر پیچیدهتر است. برخلاف تصور رایج، سید جمال در آثار و سخنان امام جایگاهی به گستردگی جایگاه او در نوشتههای مطهری ندارد.
به همین دلیل میتوان گفت پیوند سید جمال با انقلاب اسلامی بیشتر یک «پیوند فکری و تفسیری» است تا رابطه مستقیم تاریخی نسلهای بعدی از میان اندیشه او عناصر مختلفی را بیرون کشیدند: مبارزه با استعمار، مخالفت با استبداد، اتحاد مسلمانان، بازگشت به اسلام، استقلال سیاسی و ضرورت آموختن علوم جدید.
سید جمال؛ اصلاحطلب، انقلابی یا بنیانگذار اسلام سیاسی؟
یکی از مشکلات شناخت او این است که هر نسل تلاش کرده برچسب خودش را روی سید جمال بزند. برای برخی، او نخستین روشنفکر مسلمان مدرن است.برای برخی، پدر اصلاحطلبی اسلامی است.برای گروهی دیگر، پیشگام اسلام سیاسی است. عدهای نیز او را از نخستین نظریهپردازان اتحاد اسلامی میدانند.اما هیچکدام از این عناوین به تنهایی تمام شخصیت او را توضیح نمیدهد.
او گاهی به حکومتها نزدیک شد تا از امکانات آنها استفاده کند و گاهی همان حکومتها را به شدت مورد حمله قرار داد. با روشنفکران اروپایی گفتوگو کرد، اما از استعمار اروپا بیزار بود. با سلطان عثمانی همکاری کرد، اما آزادی عمل خود را از دست داد. در مصر با اصلاحطلبان نشست و برخاست داشت، در ایران با دربار برخورد کرد و در هند علیه مادیگرایی نوشت.
حتی در زمینه دینی نیز شخصیت سادهای نبود. از یک طرف از اسلام نخستین و اتحاد مسلمانان سخن میگفت و از طرف دیگر در نوشتههایش درباره نسبت دین و فلسفه، حرفهایی میزد که با تصویر یک روحانی سنتی سازگار نبود.
او بیش از آنکه صاحب یک «نظام فکری بسته» باشد، صاحب یک پروژه سیاسی ـ فکری بود: بیدار کردن جامعهای که احساس میکرد در حال عقب ماندن است. یکی از دلایل ماندگاری سید جمال، شاگردان و مخاطبان او هستند. محمد عبده بعدها مسیر اصلاح دینی را دنبال کرد. رشید رضا بخشی از میراث او را به سمت جریانهای سلفی و سیاسی برد. در ایران، روشنفکران و روحانیان مختلف از اندیشههای او برداشتهای مختلفی در سیاست و حکومت و حتی انقلابی گری کردند
اما تفکر سید جمال الدین اسد آبادی بعنوان یک سرفصل و مبدأ همچنان زنده است، نمیشود تاریخ اسلام سیاسی را مطالعه کرد و از کنار او عبور کرد، در تاریخ اسلام سیاسی، اسلامی که تحت تأثیر پیشروی غرب تهییج شد تا وارد سیاست و حکومت شود، سید جمال چه ایزانی فرض شود چه افغانی، همچنان به نفس آفرینی ادامه میدهد.
جالبه در متن از تفکرات سید جمال می نویسید یکی از اهداف مشخصش اتحاد و مبارزه با جهل و قومگرای بود، روی ملیت او مانور میدهید؟ چرا اینقدر با کلمه افغان و افغانستان دشمنی دارید؟
حالا این مورد را حل کنید بقیه چی میشه (مولانا، بوعلی سینا، خوارزمی، رودکی و...) تا کی میخواین به این روش ادامه دهید و خود را جدا کنید مگه میشود درخت را از ریشه جدا کرد؟
حیفش که حرف حق نشر نمی شود.

