بازخوانی تاریخ/ قصه «اکبر بیسوده»؛ مردی که دوست داشت قاتل باشد
شامگاه سهشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۵۸، ساعت حدود ده و نیم شب، استاد مرتضی مطهری از جلسهی مؤسسهی «متاع» در منزل یدالله سحابی بیرون آمد. کوچهی پارک امینالدوله، نبش کوچهی هفدهم فخرآباد، تاریک بود؛ چراغی که اهالی محل برای روشنایی گذاشته بودند خاموش شده بود. مردی پشت دیوار کمین کرده بود. صدایش زد، استاد مطهری برگشت، و همان لحظه گلولهای شلیک شد که از زیر گوش وارد و از ابروی چپ خارج شد.
کد خبر: ۱۳۹۰۴۰۹
| | 2221 بازدید
قاتل فرار کرد و به دو همدست دیگرش پیوست که در سر کوچه کشیک میدادند. صبح روز بعد، اعلامیهای از سوی گروهی به نام «فرقان» در سطح شهر پخش شد که مسئولیت این ترور را به عهده میگرفت. همین اعلامیه بود که چند هفته بعد سرنخ دستگیری قاتل واقعی را به دست داد. اما پیش از آن، و در فاصلهی همان روزهای پرالتهاب، ماجرای عجیبتری هم اتفاق افتاد که کمتر کسی از آن باخبر است.
مردی که دلش مرگ میخواست
لابهلای حوادث بزرگ تاریخی، گاهی ردپای آدمهایی باقی میماند که اصلاً ربطی به آن حوادث ندارند، اما در امواجش غوطه میخورند.
یکی از این آدمها اکبر بیسوده بود.
او به روایت کسانی که او را میشناختند، آدمی کاملاً آپولیتیک بود؛ کاری به جریانات سیاسی آن روزهای پرتلاطم نداشت، نه طرفدار کسی بود و نه دشمن کسی. آنچه او را آزار میداد چیز دیگری بود؛ دلش میخواست بمیرد. نه از سر اعتراض، نه از سر ایدئولوژی؛ یک تمنای خام و ساده برای پایان دادن به زندگی، بیآنکه شهامت خودکشی مستقیم را داشته باشد.
خبر ترور شهید مطهری که در شهر پیچید، اکبر بیسوده راهی کلانتری شد و خودش را بهعنوان قاتل معرفی کرد.
در فضایی که همه در جستوجوی سرنخی از قاتل واقعی بودند و اعصاب همه به هم ریخته بود، اعتراف داوطلبانهی یک نفر به قتل یکی از مهمترین چهرههای انقلاب، چیزی نبود که بشود ساده از کنارش گذشت. پاسبانها دستگیرش کردند. دو ماه تمام در بازداشت ماند و بازجویی شد، تا اینکه بالاخره روشن شد این مرد هیچ ربطی به گروه فرقان و به آن شب و آن کوچه ندارد؛ او فقط میخواسته با بهگردنگرفتن این جنایت، بار زندگی را از دوش خودش بردارد. دستگاه قضایی وقت که بعد از بازجوییهای مکرر به این نتیجه رسید، اکبرخان را با یک پسگردنی از بازداشتگاه بیرون انداخت.
چندی بعد، روزنامهی کیهان سراغش رفت و با او مصاحبه کرد. حرف اکبر بیسوده در آن مصاحبه ساده و صریح بود: او عاشق مرگِ خودخواسته بوده، و برای همین خودش را بهجای قاتل شهید مطهری جا زده بوده. آدمی که راهی برای رسیدن به مرگ پیدا نمیکرد، فکر کرده بود شاید اعدام راهی باشد برای رسیدن به همان چیزی که میخواست.
اکبر بیسوده؛ آدمی که در حاشیهی یک تراژدی ملی، با انگیزهای کاملاً شخصی و غریب، خودش را وسط ماجرا انداخته و بعد به همان سادگی از صحنه بیرون رفته.

ردی که به قاتل واقعی رسید
اما در همان روزهایی که اکبر بیسوده در بازداشت بود، تیم پیگیری پرونده مشغول کار روی سرنخ اصلی بود: همان اعلامیهای که فرقان پخش کرده بود. این اعلامیه روی کاغذی چاپ شده بود که وقتی ردش را گرفتند، به یک چاپخانه رسیدند. از آنجا به فهرست کارکنان یک شرکت زیراکس رسیدند و متوجه شدند یکی از کارمندان این شرکت، محمدعلی بصیری نام دارد و همین کاغذها را از محل کارش برای گروه فرقان میبرده است.
وقتی مأموران به خانهی بصیری رفتند، او فرار کرد، از روی دیواری پرید، افتاد و بیهوش شد. بعد از بههوشآمدن گفت که پیش از انقلاب با فرقان همکاری داشته، اما بعدها از آنها جدا شده. با این حرف، هنوز کسی مطمئن نبود که او همان کسی است که ماشه را کشیده. تا اینکه رهبر گروه، اکبر گودرزی، در راه انتقال به زندان اوین، وقتی از او دربارهی قاتل شهید مطهری سؤال کردند، نام بصیری را به زبان آورد. بصیری هم چند روز بعد، وقتی دید همدستش حمید نیکنام قبلاً اعتراف کرده، صحنهی جنایت را با جزئیات کامل توصیف کرد؛ اینکه چطور نزدیک به یک هفته خانهی شهید مطهری را زیر نظر داشته، چطور شب حادثه از پشت دیوار خانهی سحابی کمین کرده و از فاصلهی دو سه متری با یک رولور شلیک کرده است.
محمدعلی بصیری فرد چندان تحصیلکردهی دینی نبود؛ در یکی از دانشگاههای فیلیپین درس خوانده بود و اطلاعات مذهبی چندانی نداشت. آنچه در زندان بر او گذشت هم روایتهای متفاوتی دارد؛ گفتهاند از شدت پشیمانی و ناراحتی موهای صورتش را میکند و مدام گریه میکرد، و ظاهراً پس از خواندن یکی از کتابهای مطهری در زندان، نسبت به شخصیت او دیدگاهش تغییر کرده بود. سرانجام در پنجم بهمن همان سال اعدام شد؛ به روایتی، داماد شهید مطهری شخصاً حکم قصاص را اجرا کرد.
او تنها ضارب نبود. در کنارش حمید نیکنام و وفا قاضیزاده هم در کمین آن شب حضور داشتند؛ نیکنام سرِ کوچه کشیک میداد. تصمیم نهایی برای ترور مطهری را سه نفر گرفته بودند: همین حمید نیکنام، سعید واحد از شاخهی نظامی گروه، و کمال یاسینی. رهبری کل گروه، اما بر عهدهی اکبر گودرزی بود؛ طلبهای اهل روستای دوزان، بین خمین و الیگودرز، که تحت تأثیر افکار دکتر علی شریعتی، تفسیری از قرآن با عنوان «ایدئولوژی توحیدی» نوشته بود. فرقان اسلامی بدون روحانیت را دنبال میکرد و رویکارآمدن روحانیون پس از انقلاب را نوعی انحراف از مسیر اصلی نهضت میدید؛ تحلیلی که بعدها در بازجوییهای اعضای گروه و در اسناد بهجامانده از پروندهشان بهروشنی آمده است.
فهرست بلندبالای یک گروه کوچک
آنچه فرقان را از خیلی گروهکهای دیگر آن سالها جدا میکرد، دامنهی اهدافش بود. ترور شهید مطهری اولین اقدام این گروه نبود و آخرینش هم نبود. نُه روز پیش از آن، در سوم اردیبهشت، همین گروه سرلشکر محمدولی قرنی، نخستین رئیس ستاد کل ارتش جمهوری اسلامی، را ترور کرده بود. بعدتر، محمد مفتح و مهدی عراقی هم قربانی همین گروه شدند. در فهرست افرادی که فرقان برای ترور شناسایی کرده بود، نامهای شناختهشدهی بسیاری دیده میشود: شهید محمد بهشتی، شهید محمدجواد باهنر، عبدالکریم موسوی اردبیلی، علیاکبر ناطقنوری، ابوالحسن بنیصدر، اکبر هاشمی رفسنجانی و سید علی خامنهای، که سوءقصد به جان برخی از آنها ناکام ماند.
جالب اینجاست که در همان مراسم ختم شهید مطهری، پیش از آنکه هویت گروه فرقان روشن شود، هاشمی رفسنجانی بر اساس تحلیل خودش حزب توده را مسئول این ترور دانسته بود؛ ادعایی که همانجا از سوی کسانی که پیگیر پرونده بودند رد شد و گفتند گروهی به نام فرقان مسئولیتش را پذیرفته است. این نکته نشان میدهد که در همان ساعتهای اول، پیش از آنکه ردِ کاغذ چاپخانه به بصیری برسد، حدس و گمان دربارهی عامل ترور در میان چهرههای اصلی نظام هم چندان یکدست نبود.
دو ماجرا، یک شب
آنچه ماجرای اکبر بیسوده را از بقیهی حاشیههای پروندهی فرقان متمایز میکند، همین بیربطبودنش به کل داستان است. در حالی که تیمی حرفهای، با انگیزهای ایدئولوژیک و برنامهریزیشده، هفتهها خانهی شهید مطهری را زیر نظر داشت و شب حادثه را با خاموشکردن چراغ کوچه مهندسی کرده بود، در گوشهای دیگر از همان شهر، مردی که هیچ ربطی به این ماجراها نداشت، صرفاً برای رسیدن به مرگی که خودش نمیتوانست رقم بزند، دو ماه از عمرش را در بازداشتگاه سپری کرد. یکی برای کشتن یک انسان نقشه کشیده بود؛ دیگری برای کشتهشدنِ خودش، به دروغ، خودش را قاتل جا زده بود.
گزارش خطا