مولانا بعد از هشت قرن هنوز حرف دارد/ آدمهای مثنوی هنوز کنار ما هستند
هشت قرن از روزگار مولانا گذشته، اما آدمهای قصههایش هنوز برای ما آشنا هستند؛ همانهایی که عجله میکنند، قضاوت میکنند و گاهی خودشان را درست نمیبینند.
به بهانه ۸ مهر، روز بزرگداشت مولوی، سراغ قصههای مثنوی رفتهایم؛ قصههایی که هنوز تازهاند.
به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، هشتم مهرماه، روز بزرگداشت مولوی است؛ شاعری که بیش از هشت قرن از تولد و زندگیاش گذشته، اما هنوز وقتی یکی از قصههای مثنوی معنوی را میخوانیم، آدمهایش چندان دور از خودمان به نظر نمیرسند.
مولانا را معمولاً با نامهایی مثل بلخ، قونیه، شمس تبریزی، مثنوی و غزلیات شمس به یاد میآوریم. اما برای شناختن او، شاید لازم نباشد همیشه از زندگینامه و تاریخ شروع کنیم. گاهی یک قصه کوتاه از مثنوی کافی است تا بفهمیم چرا شعر و حکایتهای مولانا هنوز خواننده دارند.
مولانا و مثنوی؛ شعری که فقط برای خواندن نیست
در میان آثار مولانا، مثنوی معنوی جایگاه ویژهای دارد؛ کتابی که بخش زیادی از آن در قالب قصه، گفتوگو و حکایت پیش میرود و در دل همین روایتها، موضوعات عرفانی، اخلاقی و انسانی مطرح میشود.
آیتالله سیدعلی خامنهای، رهبر شهید انقلاب، در ۲۵ شهریور ۱۳۸۷ و در دیدار با جمعی از شاعران، هنگام صحبت درباره شعر آیینی و عرفانی، بهطور مشخص درباره مولوی و مثنوی سخن گفتند:«یک بخش مهمی از شعر آئینی ما میتواند متوجه مسائل عرفانی و معنوی بشود… شعر مولوی را شما ببینید… مثنوی، مثنوی؛ که خودش میگوید: و هو اصول اصول اصول الدین. واقعاً اعتقاد من هم همین است.»
آیتالله خامنهای در همان دیدار، خاطرهای از شهید مرتضی مطهری نیز نقل کردند و گفتند زمانی که نظرشان درباره مثنوی از او پرسیده شده بود، همین عبارت را مطرح کردهاند و مطهری نیز با این دیدگاه موافق بوده است.
وقتی مثنوی از زبان خودش درباره خودش حرف میزند
عبارت «و هو اصول اصول اصول الدین» در مقدمه مثنوی آمده است؛ عبارتی که بعدها بارها در بحثهای مربوط به جایگاه مثنوی و اندیشه مولانا مورد اشاره قرار گرفته است.
این نگاه به مولانا سالها بعد هم در سخنان رهبر شهید انقلاب دیده شد. آیتالله سیدعلی خامنهای در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸ و در دیدار با جمعی از شاعران درباره مولوی گفتند: «مولوی که دیگر وضعش معلوم است؛ مولوی که یکسره عرفان و معنویّت و حقیقت و اسلام ناب و معرفت توحیدیِ خالص است… اینها قلّههای شعر فارسیاند.»
اما اگر بخواهیم به جای توضیح دادن درباره بزرگی مولانا، خود شعرش را ببینیم، راه چندان دوری نداریم؛ قصههای مثنوی هنوز همانجا هستند.

قصههای مولانا؛ آدمهایی که هنوز میشناسیم
طوطی و بازرگان؛ ماجرای قفسی که فقط میله ندارد
در یکی از معروفترین حکایتهای مثنوی مولانا، بازرگانی طوطیای دارد که در قفس نگهش میدارد. مرد قصد سفر به هند دارد و از طوطی میپرسد چه سوغاتی برایش بیاورد. طوطی از او میخواهد سراغ طوطیهای هندوستان برود و بگوید همنوعشان در قفس است.
بازرگان پیام را میرساند. یکی از طوطیها بعد از شنیدن این حرف روی زمین میافتد و بیحرکت میشود. بازرگان که از دیدن این صحنه متعجب شده، ماجرا را برای طوطی خودش تعریف میکند. طوطی هم خودش را به کف قفس میاندازد. بازرگان تصور میکند مرده است. او را از قفس بیرون میآورد و همان لحظه طوطی پرواز میکند.
مولانا قصه را جلو میبرد و مخاطب را به این فکر میاندازد که گاهی راه رهایی، همان چیزی است که تا پیش از آن حتی به ذهن آدم نمیرسیده است.
خرگوش و شیر؛ یک چاه و یک تصویر
قصه خرگوش و شیر هم از حکایتهای شناختهشده مثنوی است. شیر جنگل حیوانات را گرفتار ترس کرده و قرار شده هر روز یکی از آنها نزد شیر برود تا طعمه او شود. نوبت به خرگوش میرسد، اما خرگوش دیرتر از زمان مقرر نزد شیر میرود.
او برای تأخیرش میگوید شیری دیگر سر راهش قرار گرفته و ادعا کرده پادشاه جنگل است. خرگوش، شیر را به کنار چاهی میبرد. شیر تصویر خودش را در آب میبیند و خیال میکند رقیبش در چاه است. به سمت تصویر میپرد و سرنوشتش همانجا رقم میخورد.
یکی از جذابیتهای این قصه، بازی مولانا با غرور، قدرت و تصویری است که آدم از خودش دارد؛ تصویری که همیشه هم با واقعیت یکی نیست.
موسی و شبان؛ ماجرایی درباره ظاهر و باطن
در حکایت موسی و شبان، شبانی با زبان ساده خودش با خدا سخن میگوید. موسی از نوع بیان او ناراحت میشود و به او اعتراض میکند. ماجرا در ادامه به جایی میرسد که موسی درمییابد نمیتوان تنها از روی ظاهر کلمات درباره حال و نیت یک انسان حکم کرد.
همین حکایت قرنهاست محل بحث و تفسیر بوده است. مولانا در این داستان، مسئله قضاوت عجولانه و فاصله میان ظاهر سخن و حال درونی انسان را پیش میکشد؛ موضوعی که برای مخاطب امروز هم چندان غریبه نیست.
لقمان و خربزه تلخ؛ وقتی یک اتفاق همه چیز را خراب نمیکند
در حکایت لقمان و خربزه تلخ، لقمان از کسی خربزهای دریافت میکند. خربزه تلخ است، اما لقمان آن را میخورد و چیزی نمیگوید. ماجرا وقتی جالب میشود که درباره دلیل این رفتار از او سؤال میشود. حکایت به سابقه خوبیهای میان آدمها برمیگردد؛ اینکه یک تلخی، لزوماً نباید تمام خاطره خوبیها را از بین ببرد.
قصه کوتاه است، اما از همان حکایتهایی است که میشود نمونهاش را در روابط امروز هم پیدا کرد؛ جایی که گاهی یک اتفاق ناخوشایند، تمام آنچه پیش از خودش اتفاق افتاده را تحتالشعاع قرار میدهد.
طوطی بقال؛ همه شبیه ما نیستند
در حکایت دیگری، طوطی بقال پس از ریختن روغن، کتک میخورد و پرهای سرش میریزد. مدتی بعد مردی کچل وارد مغازه میشود. طوطی که فقط تجربه خودش را میشناسد، تصور میکند این مرد هم حتماً به دلیل ریختن روغن و کتک خوردن کچل شده است.
اینجا مولانا سراغ یک رفتار آشنای انسانی میرود؛ اینکه گاهی تجربه خودمان را معیار قضاوت درباره دیگران قرار میدهیم. طوطی چیزی از زندگی آن مرد نمیداند، اما بر اساس تجربه خودش درباره او نتیجهگیری میکند.
شتر و موش؛ وقتی موش میخواهد راهنمای شتر باشد
در داستان شتر و موش، موش خودش را راهنمای شتر میداند و تصور میکند میتواند مسیر حرکت او را تعیین کند.اما در ادامه، تفاوت میان این دو آنقدر روشن میشود که دیگر جایی برای این ادعا باقی نمیماند.
مولانا در این حکایت با همان زبان قصه، سراغ خودبینی و نشناختن جایگاه و توانایی واقعی خود میرود؛ بدون اینکه لازم باشد برای آن یک درس اخلاقی طولانی بنویسد.
بیشتر بخوانید:
چرا هنوز سراغ مولانا میرویم؟
بیش از هشت قرن گذشته است. مولانا جلالالدین محمد بلخی در زمانهای زندگی میکرد که نه خبری از تلفن همراه بود، نه شبکههای اجتماعی و نه شکل امروزی شهرها و روابط انسانی. اما آدمهای قصههایش هنوز قابل تشخیصاند.
هنوز کسی پیدا میشود که با یک تجربه شخصی درباره همه قضاوت کند؛ کسی که در قدرت خودش اغراق کند؛ کسی که از روی ظاهر درباره دیگری تصمیم بگیرد یا کسی که یک اتفاق را چنان بزرگ ببیند که خوبیهای قبل از آن به چشمش نیاید.
شاید یکی از دلایل ماندگاری مثنوی معنوی همین باشد. مولانا در قصههایش فقط از شیر و خرگوش و طوطی و شتر حرف نمیزند؛ او آدمهایی را روایت میکند که در هر دورهای شکل تازهای پیدا میکنند.
هشتم مهر؛ یک بهانه برای دوباره خواندن مولانا
روز بزرگداشت مولوی شاید بیشتر از آنکه فرصتی برای تکرار چند جمله درباره زندگی و آثار این شاعر اندیشمند باشد، بهانهای برای برگشتن به خود آثارش باشد. کتابی را باز کنیم و یکی از قصههای مثنوی را بخوانیم. شاید میان آن همه فاصله تاریخی، ناگهان به رفتاری برسیم که همین دیروز دیدهایم؛ در خودمان، در اطرافمان یا در آدمهایی که هر روز با آنها سروکار داریم.
این شاید یکی از رازهای ماندگاری مولانا باشد؛ هشت قرن گذشته، اما آدمهای قصههایش هنوز کنار ما هستند.
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۵
پیام اصلی مولانا این است که راه رهایی، در رها کردن همانیدگیها، فضاگشایی و بازگشت به اصل وجود انسان است؛ بازگشتی که او را از شادیهای مشروط ذهنی به شادی بیسبب میرساند و به یادآوری آن حقیقتی منتهی میشود که در «الست» با آن عهد بستهایم.
دریغا که انسان در طول زندگی بارها این سیگنالها را دریافت میکند، اما اغلب به جای فضاگشایی و رها کردن همانیدگیها، بیشتر به زندان ذهن خود میچسبد. مولانا با این قصه میخواهد همین حقیقت را به ما نشان دهد: راه رهایی بیرون از ما نیست؛ باید از زندان «منِ ذهنی» آزاد شویم و به اصل خود بازگردیم.
چون مسئله ای که مولانا درباره آن سخن می گوید هنوز مسئله انسان امروز است.
ما با وجود پیشرفت علم و فناوری و امکانات زندگی همچنان درگیر ترس خشم حرص قضاوت مقایسه وابستگی و بسیاری از گرفتاری های ذهنی هستیم. همان چیزی که مولانا قرن ها پیش با زبان خودش از آن سخن گفته است.
مولانا فقط یک شاعر یا عارف تاریخی نیست. او آینه ای است که به ما نشان می دهد چگونه از خود واقعی مان دور شده ایم و چگونه می توانیم دوباره به اصل خود بازگردیم.
مولانا به ما یادآوری می کند که راه رهایی لزوما در تغییر جهان بیرون نیست. رهایی از جایی آغاز می شود که انسان بتواند از چسبیدن به همانیدگی های ذهنی دست بردارد فضا باز کند و دوباره با زندگی و حقیقت وجود خودش ارتباط برقرار کند.
شاید به همین دلیل است که هنوز سراغ مولانا می رویم. نه برای اینکه پاسخ مسائل قرن هفتم را پیدا کنیم بلکه برای اینکه مسئله اصلی انسان هنوز همان است
من واقعا کیستم و چگونه می توانم از زندان ذهن خود آزاد شوم
