رفتنتان از تهران قلبمان را آتش میزند!

گپی خودمانی با آقای شهید ایران:
آقا جان،
نخستین روز، اولین ساعات شروع مراسم، زمانی که جمعیت منتظر بودند پیکرتان را بیاورند، همان شعارِ همیشگی بلند شد. هزاران نفر. یکصدا:
ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم.
به همان عادت همیشگی. انگار قرار بود مثل همیشه، بعد از شعار، شما بیایید.
ما که در ایوان کناری مصلی بودیم، اما چیزی میدیدیم که جمعیت نمیدید.
میدیدیم که شما همانجایید. این شمایید که منتظرید. و مردم نمیدانستند شما از قبل آمدهاید.
پرده که پایین آمد همه دیدند که باز هم، مثل همیشه، از همه جلوترید.
آقا جان،
این مردم عمری است که وقتی میآیند مصلی، منتظر میمانند تا شما بیایید و جلو بایستید، و آنها پشت سرتان نماز بخوانند. و هر بار که پشت سرتان ایستادند، خیالشان راحت بود که راه را درست آمدهاند.
امروز هم نماز خواندند.
آخرین نماز شما در مصلی. و باز، مثل همیشه، شما اولین نفر بودید. جلوتر از همه. جلوتر از میلیونها نفر. بزرگترین جمعیتی که این مصلی به خود دیده، پشت سر شما صف بسته بود.
بامعرفتها آمده بودند. برای شما که بامعرفتترین بودید.
چرا الّلهُمَّ أهلَ الکِبریاءِ وَالعَظَمَة… مدام توی سرم میپیچد؟
ای کاش.
ای کاش فقط یک بار دیگر…
«ای کاش» زیاد داریم آقا جان. و همین «ای کاش»ها ما را خواهد کشت.
---
این دو روز، مصلی باید یک هیئت تمامعیارمی بود.
این دو روز، در مصلی، همه چیز تکمیل بود. مستمع بود، سینهزن بود، سیاه پوشیده بودند و بیرق میچرخاندند، روضهخوانها همه آمده بودند، با اینکه اینجا هر کسی خودش روضهخوان بود. خلاصه بساط هیئت فراهم بود. اما با هیئت یک تفاوت بزرگ داشت.
در هیئت دوست داری بروی یک گوشه تاریک و برای خودت گریه کنی. اما اینجا مدام دنبال کسی میگشتی که داغ دار تر از بقیه است. که بغلش کنی و با هم زار بزنید. که الکی و فقط برای آرام کردنش به او بگوید همه چیز درست می شود. او هم به شما نگاه کند و بگوید خدا بزرگ است و باز هم هر دو بزنید زیر گریه. از دیروز، هر مردی را که در حال گریه می بینم، حس می کنم برادرم است. انگار بینمان غریبهنداریم. اصلا دلم میخواست بروم دم در ورودی بایستم و به تکتک کسانی که وارد میشدند تسلیت بگویم. ولی اینجا همه صاحب عزا بودند.
---
آقا جان،
اینکه دارید برای همیشه از تهران میروید، قلبم را آتش میزند.
این شهر به شما عادت داشت. به انتظارِ آمدنتان. به قدمهایتان. به صدایتان؛ صدایی که با کمترین گرفتگی، هزار دعا پشتش راه میافتاد.
راستی خیلیها حواسشان به شما بود، ولی کاری جز دعا از دستشان برنمیآمد. حواسشان بود کدام انگشترتان را دست کردهاید. حواسشان بود با عصا آمدهاید یا نه. حواسشان به کوچکترین نشانهٔ درد در چهرهتان بود، از وقتی شنیده بودند کمرتان درد میکند.
اینها همانهایی بودند که وقتی سرما میخوردید میفهمیدند. و امروز، برای همین آدمها، ایستادن مقابل آن جعبه چوبیِ زیبا سختترین کار دنیاست. آقا اینها دارند دق میکنند.
برای آرامش قلب این بامعرفتها دعا کنید.
تصاویر هوایی نماز را نگاه می کنم. دریایی است از سر. همه رو به یک سمت. و باز هم پشت سرِ شما.
نمیدانم فردا چه میشود، آقا جان.
فقط این را میدانم که ما سرِ جایمان ایستادهایم. همانجا که چهل سال است.
و چشممان به همان نقطه است.
به همان جای همیشگی.
جایی که شما ایستاده بودید.منتظریم.
فقط این بار… نمیدانیم انتظارمان کِی به سر میرسد.
اَللّهُمَّ عَجِّل لِولیکَ الفَرَج



