مناظره امام کاظم (ع) در کودکی با عالمان یهود که باعث اسلامآوردنشان شد

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، یکی از فعالیتها و مبارزات فرهنگی امام صادق (ع) و فرزندش امام کاظم (ع) در دوران خلفای بنی عباس، همانچیزی است که اینروزها با نام جهاد تبیین میشناسیم. دو امام مورد اشاره بهویژه امام صادق (ع) در حالیکه در محاصره سربازان خلفا بودند، شاگردانی داشتند و به سوالات و شبهات مردم و عالمان دینی پاسخ میدادند.
امروز ۲۰ ذی الحجه سالروز ولادت امام موسی کاظم (ع) هفتمین امام شیعه است که سال ۱۲۸ هجری قمری در اینروز متولد شد. اینمناسبت بهانهای است که تا روایتی معتبر و طولانی را که شخص امام کاظم (ع) روایت کرده و در کتاب «قربالاسناد» درج شده، مرور کنیم.
مشروح متن روایت مورد اشاره به اینترتیب است:
پنجساله بودم که تعدادی از یهودیان پیش پدرم آمدند و پرسیدند «تو پسر پیامبر این امت و حجت خداوند بر مردمانی؟»
فرمود: «آری»
گفتند «این نکته را در تورات دیده ایم که خداوند متعال به ابراهیم و فرزندانش کتاب و حکومت و پیامبری داده و فرماندهی و امامت را در اختیارشان قرار داده. نسل پیامبران نیز همینگونه بودند؛ هیچگاه پیامبری و جانشینی از نسل آنها بیرون نرفت پس چرا دربارۀ شما چنین نشد و جانشینی پیامبرتان به دیگران رسید و شما مستضعف ماندید و احترام پیامبرتان را نسبت به شما رعایت نمیکنند؟»
اشک از چشمان امام صادق جاری شد و فرمود «آری همیشه امانتداران الهى مغلوب و مظلوم بودهاند و به ناحق آنها را میکشتند همیشه ستمکاران پیروز بودهاند و بندگان شکرگزار خداوند اندکاند.»
یهودیان گفتند «پیامبران و فرزندانشان از دانش الهی برخوردار بودند و همین هم شایسته جانشین پیامبر است. شما هم چنین هستید؟»
حضرت مرا نزدیک طلبید و دستی به سینه من کشید و فرمود: «خدایا به حق محمد و خاندان وی او را با یاری خود تقویت فرما!»
سپس به یهودیان فرمود: «هرچه میخواهید از او بپرسید!»
یهودیان گفتند «چگونه از کودکی نادان مسئله بپرسیم؟!»
گفتم «پرسشهای واقعی و نه آزمایشیتان را از من بپرسید و لجاجت هم نداشته باشید!»
پرسیدند «نشانهای که به موسی بن عمران داده شد چه بود؟»
گفتم: «عصا، سفید شدن، دستان ملخ، شپش، قورباغه، خون، بالا رفتن از کوه طور، من و سلوا که روی هم یک نشانه بودند و شکافته شدن دریا.»
یهودیان «گفتند درست گفتی. پیامبرتان از چه نشانههایی برای برطرفکردن شک و تردید از مردم برخوردار بود؟»
امام کاظم میگوید «گفتم نشانههای فراوانی داشت که به خواست خدا برایتان برخواهم شمرد. پس گوش کنید و گردآوری کنید و بفهمید! اما نخستین آنها! شما هم قبول دارید که جنیان تا پیش از بعثت پیامبر ما خبرهایی از آسمان میربودند، ولی در همان اوایل رسالت پیامبر ما به وسیلهه سنگسار شدن و فروافتادن ستارهها و شهاب سنگها از اینکار آنها جلوگیری شد و در پی آن کاهنان و ساحران ناکام ماندند و کارشان نابود شد.
از دیگر نشانهها، به سخن درآمدن گرگ و اعتراف به رسالت آنحضرت، اجماع دوست و دشمن بر راستگویی و امانتداری آنحضرت دانایی آنحضرت از خردسالی تا پیری، نداشتن هیچ همتا و شبیه بود.
از دیگر نشانهها اینکه پس از تصرف حبشه بهوسیله سیف بن ذی یزن نمایندگان قریش و ازجمله عبدالمطلب پیش او رفتند. او درباره عبد المطلب جویا شد و وقتی او را برای وی توصیف کردند، همگی اعتراف کردند ایناوصاف همان اوصاف پیامبر آخرالزمان است که زمان بعثت او فرارسیده است؛ پیامبری که در یثرب خواهد زیست و همانجا وفات خواهد یافت.
از دیگر نشانهها اینکه ابرهة بن یکسوم پیش از به دنیا آمدن پیامبر، لشکر فیلی را برای نابودی کعبه دنبال خودش راه انداخت، عبدالمطلب گفت «این خانه پروردگاری دارد که آن را در امان نگه خواهد داشت.» سپس، مردم را جمع کرد و دست به دعا برداشت و این پس از ماجرای ملاقات نمایندگان قریش با سیف بن ذی یزن بود. خداوند نیز پرندگانی از جنس ابابیل فرستاد و آنها را از مکه و مردم آن سرزمین دور راند.
از دیگر نشانهها اینکه یکبار که پیامبر در پس دیواری خوابیده بود، ابوجهل تصمیم داشت او را با انداختن سنگی بکشد ولی سنگ به دست او چسبید.
از دیگر نشانهها اینکه عربی بیابانگرد تعدادی شتر به ابوجهل فروخت. ولی ابوجهل پول آنها را نمی داد. اعرابی شکایت به قریش برد و قریش هم برای مسخرهکردن وی، گفتند از محمد بخواه حق تو را بگیرد! پیامبر آنزمان کنار کعبه مشغول نماز بود. اعرابی پیش پیامبر آمده از او علیه ابوجهل یاری خواست. پیامبر با چهره ای متفاوت همراه اعرابی به در خانه ابوجهل آمد ابو جهل پرسید «چه کار داری؟» پیامبر فرمود حق این اعرابی را بده و او هم پذیرفت. اعرابی پیش قریش بازگشت و از آنها بابت راهنماییشان تشکر کرد و خبر داد پیامبر حق او را زنده کرده است. از آن طرف ابوجهل به جمع قریش رفت و قریش از او پرسیدند طلب اعرابی را دادی؟ که گفت: «آری»
قریش گفتند: «ما میخواستیم تو را علیه محمد بشورانیم و اعرابی را مسخره کرده باشیم» ابوجهل گفت «وقتی به در خانه ام آمد و از من خواست حق اعرابی را بدهم بالای سر او حیوانی را دیدم که دهان گشوده بود و میگفت: حق اعرابی را بده. کافی بود بگویم نه تا سر مرا فرودهد.»
از دیگر نشانهها اینکه قریش نضر بن حارث و علقمه بن ابو معیط را به مدینه پیش یهودیان فرستادند تا درباره حقانیت رسول خدا از آنها جویا شوند. یهودیان از این دو خواستند اوصاف وی را برایشان بازگو کنند. آن دو هم رسول خدا را توصیف کردند یهودیان از قریش هم خواستند او را توصیف کنند که گفتند «فرودستان ما پیروان او هستند.» یکی از بزرگان یهودیان فریاد برداشت «این همان پیامبری است که اوصاف او را در تورات دیده ایم و خواندهایم که قبیلهاش سرسختترین دشمنانش خواهند بود.»
از دیگر نشانهها اینکه قریش پس از هجرت رسول خدا سراقة بن جعشم را در پی ایشان به سوی مدینه فرستادند. همراه رسول خدا به ایشان گفت: ای رسول خدا، سراقه رسید. حضرت از خداوند خواست شرّ او را کم کند. در نتیجه پاهای اسب سراقه در زمین فرورفت. سراقه فریاد زد «محمد اگر مرا نجات دهی قول میدهم کاری علیه تو انجام ندهم.» رسول خدا هم از خدا خواست اگر راست میگوید او را نجات دهد و همینگونه شد.
از دیگر نشانهها اینکه عامر بن طفیل و اربد بن قیس نزد رسول خدا آمدند؛ در حالی که پیش از آن، با هم هماهنگ کرده بودند عامر رسول خدا را مشغول کند و اربد حضرت را بکشد. در طول سخن عامر با رسول خدا اربد هیچ کاری نکرد و عامر که چنین دید برخاست و بیرون رفت و بعد به اربد گفت «از هیچ آدم کشی بیشتر از تو نمیترسیدم ولی با رفتار امروزت، دیگر ترسی از تو ندارم.» اربد پاسخ داد زود قضاوت نکن هر بار تصمیم داشتم او را بکشم افرادی میان من و تو حایل می شدند که فقط تو را میدیدم.»
از دیگر نشانهها اینکه اربد بن قيس و نضر بن حارث تصمیم گرفتند از رسول خدا از مسائل غیبی بپرسند. رسول خدا به اربد ماجرایی میان وی و عامر بن طفیل را یادآور شد که اربد اعتراف کرد «در آنجلسه هیچکس دیگر به جز من و عامر نبود و تنها راه اطلاع تو از آن جلسه به این است که یکی از آسمان به تو خبر داده باشد.» سپس به رسول خدا ایمان آورد.
از دیگر نشانهها اینکه تعدادی از یهودیان نزد پدر بزرگ من ابالحسن امیرالمؤمنین آمدند و از او خواستند برای آنها از رسول خدا اجازه ملاقات بگیرد. امیرالمؤمنین خبر به رسول خدا رساند. حضرت فرمود «از من چه میخواهند؟ من یکی از بندگان خدایم و به جز آنچه خداوند به من آموخته چیزی بلد نیستم.» سپس به آنها اجازه ورود داد و به آنها فرمود «شما پرسشتان را مطرح میکنید یا خودم بگویم؟» گفتند «بگو»
فرمود: «آمدهاید درباره ذوالقرنین بپرسید. گفتند «آری» فرمود «ذوالقرنین یکی از غلامان رومی بود که به پادشاهی رسید و به محل طلوع و غروب خورشید رفت و سد را در مغرب ساخت.» یهودیان هم کلام حضرت را تأیید کردند.
از دیگر نشانهها اینکه وابصة بن معبد اسدی پیش رسول خدا آمد. او ادعا داشت همهجا از خوبی و بدی جویا شده و وقتی پیش رسول خدا آمد، برخی از یارانش به وی گفتند: وابصه، پیش این مرد نرو. ولی حضرت او را نزدیک طلبید و فرمود «تو میگویی یا خودم بگویم به دنبال چه آمدهای؟» گفت شما بگو! فرمود «آمدهای درباره خوبی و بدی بپرسی» گفت آری.
حضرت دستی به سینه وی زد و فرمود «وابصه خوبی آن چیزی است که سینه نسبت به آن آرام و قرار دارد و بدی چیزی است که در سینه و قلب آرام نمیگیرد.»
از دیگر نشانهها اینکه گروه نمایندگی عبدالقیس پیش رسول خدا آمدند و پس از پایان کارشان رسول خدا به آنها فرمود «هر نوع خرما که همراهتان هست برایم بیاورید.» افراد گروه نیز از هر نوع خرمایی که همراهشان بود تعدادی پیش ایشان آوردند و حضرت تمامی آنها را نام برد به گونه ای که گروه اعتراف کردند اطلاع او از خرماهای منطقه زندگیشان بیشتر از خود آنها است. رسول خدا این بار به توصیف سرزمین مسکونی آنها پرداخت. پرسیدند مگر به سرزمین ما آمده بودی؟ فرمود: «نه؛ ولی زمین بهگونهای برایم هموار شد که سرزمینتان را از همینجا دیدم.» یکی از افراد گروه برخاست و شخص دیگری را به رسول خدا نشان داد و گفت این دایی من است و هوش و حواس درست و حسابی ندارد. حضرت لباس او را گرفت و سه بار تکرار فرمود «دشمن خدا، بیرون شو.» سپس او را رها کرد و خوب شد. در ادامه گوسفندی پیر را برایش آوردند و یکی از دو گوش آن را میان انگشتانش گرفت و جای آن در گوش حیوان ماند و فرمود «این علامت تا روز قیامت در نسل این گوسفند خواهد ماند.»
از دیگر نشانهها اینکه یکبار که در مسافرت بود، به شتری رسید که در راه مانده بود. حضرت آبی طلبید و از آن در ظرفی مضمضه کرد و وضو گرفت و به صاحب شتر فرمود «دهان حیوان را باز کن و از این آب در دهان او بریز.» سپس دعا فرمود «خدایا، صاحبان این شتر را که چهار نفر بودند سوار کن.» در اثر آن آب و دعای رسول خدا حیوان سالم شد و چنان توانی یافت که جلوتر از اسب حرکت میکرد.
از دیگر نشانهها اینکه شتر یکی از یارانش در سفری گم شد. صاحب شتر ادعا کرد اگر این شخص پیامبر باشد از جای شتر خبر دارد. رسول خدا با اطلاع از حرف وی فرمود «فقط خداوند از غیب خبر دارد. برو که شترت در فلان جا است و افسارش به درختی گیر کرده.» همانگونه بود که حضرت فرموده بود.
از دیگر نشانهها اینکه گذر حضرت بر شتری افتاد که بر زمین افتاده بود و لبهایش را برای حضرت تکان داد. حضرت فرمود «اینشتر از بد سرپرستی صاحبانش شکایت دارد و درخواست دارد از آنها نجات یابد.»
سپس از صاحب شتر جویا شد و به او فرمود این شتر را بفروش! پس از آن شتر برخاست و دنبال رسول خدا راهی شد حضرت فرمود: «از من می خواهد سرپرست او باشم.» حضرت آن شتر را به امیرالمؤمنین فروخت و شتر تا زمان جنگ صفین پیش آنحضرت بود.
از دیگر نشانهها اینکه یک بار که رسول خدا در مسجد نشسته بود شتری آمد و سر به دامان حضرت گذاشت و صدا کرد رسول خدا فرمود: این شتر ادعا دارد صاحبش تصمیم دارد آن را برای ولیمه پسرش سر ببرد برای همین به من پناه آورده. مردی گفت: ای رسول خدا این شتر فلانی است و او چنین تصمیمی دارد حضرت لعل الله آن شخصی را طلبید و درخواست کرد از کشتن شتر بگذرد و او نیز پذیرفت.
از دیگر نشانهها اینکه رسول خدا قبیله مضر را نفرین کرد که دچار قحطی دوران حضرت یوسف شوند و چنین شد. یکی از افراد قبیله خودش را به رسول خدا رساند و از حال و روز خرابشان خبر داد. حضرت دست به آسمان برداشت و گفت «خدایا، از تو خواستم و پذیرفتی حالا میگویم خدایا بارانت را بر ما ببار؛ بارانی سریع و با شدت که گشایش و نوش جان و سودمند و بی ضرر باشد.» هنوز حضرت از جا برنخاسته بود که صحرا از باران آکنده شد و بارش یکهفته ادامه داشت تا آنجا که مردم قبیله پیش رسول خدا آمدند و گفتند «ای رسول خدا بس که باران آمده راههایمان بسته و بازارهایمان تعطیل شده.» حضرت دست به دعا برداشت و گفت «خدایا باران را از روی سر ما به سرزمینهای اطراف منتقل كن! بلافاصله ابرها از مدینه پراکنده شدند و در بیابانهای اطراف به مدت یک ماه باریدند.
از دیگر نشانهها اینکه رسول خدا در سفری که پیش از بعثت در میان تعدادی از قریش به شام داشت، به مقابل دیر بحیرای راهب رسیدند که از کتابهای پیشینیان آگاهی داشت و براساس تورات از گذر رسول خدا به آنمنطقه خبر داشت و زمان آن را به دست آورده بود. برای همین کاروان قریش را به سفرهاش دعوت کرد. میان آنها دنبال اوصاف یاد شده در میان حاضران میگشت، ولی هیچیک آنگونه نبود. پرسید «در کاروان شما شخص دیگری هم هست؟»
گفتند یکنوجوان یتیم هم همراه ما است بحیرا برخاست و سر از سرا بیرون کرد و رسول خدا را دید که گوشهای خوابیده بود و ابری بر سر او سایه انداخته بود. بحیرا خواست آنیتیم را نیز حاضر کنند و چنین کردند و در حال حرکت رسول خدا آن ابر همچنان بر سر وی حرکت میکرد. بحیرا درباره رسول خدا و رسالت وی در آینده و برخی ماجراهای ایشان با قریش سخن گفت و پس از آن بود که قریش احترام وی را نگه میداشتند. وقتی به مکه رسیدند خبر را به سایر قریش رساندند و خدیجه که بانوی زنان قریش بود مایل به ازدواج با آنحضرت شد و این در حالی بود که تمامی بزرگان قریش از خدیجه خواستگاری کرده بودند، ولی وی به خاطر خبر بحیرا با رسول خدا ازدواج کرد.
از دیگر نشانهها اینکه وقتی قوم و خاندان رسول خدا بر او فشار آوردند حضرت به علی دستور داد از خدیجه بخواهد غذایی تدارک ببیند و همچنین خویشان وی از خاندان عبدالمطلب را دعوت کند امیرالمؤمنین چهل نفر را دعوت کرد و آبگوشت آورد و برای هر سه یا چهار نفر یک ظرف میگذاشت و میفرمود «نام خدا ببرید و بخورید!» ولی آنها نام نبرده خوردند و همگی سیر شدند. ابوجهل گفت «محمد چنان سحرتان کرده که با خوراک سهنفر چهل نفر را سیر کرد. این سحری است که بالاتر ندارد. علی گفت «رسول خدا چند روز بعد دوباره دستور به تکرار دعوت داد و دوباره چهلنفر با غذای سه نفر سیر شدند و رفتند.»
از دیگر نشانهها اینکه علی بن ابیطالب فرمود «روزی وارد بازار شدم و مقداری گوشت و مخلفات با دو درهم تهیه کردم و پیش فاطمه آمدم. پس از پایان پخت و پز به من پیشنهاد داد رسول خدا را هم دعوت کنم. وقتی پیش حضرت رفتم، دراز کشیده بود و میفرمود خدایا از گرسنگی به تو پناه میبرم! گفتم «ای رسول خدا ما امروز غذایی تدارک دیدهایم!» برخاست و با هم پیش فاطمه آمدیم و به خانه که وارد شدیم فرمود فاطمه غذایت را بیاور! فاطمه هم نان و خوراکی را که تهیه کرده بود آورد. رسول خدا نان را مخفی کرد و سپس فرمود خدایا در خوراک ما برکت بده ! سپس به فاطمه (س) دستور داد برای عایشه و ام سلمه و زنانش سهمی از آننان بردارد تا آنجا که نه قرص نان و مقداری خورش برای همسرانش فرستاد و سپس فرمود حال برای پدر و همسرت غذا بیاور! پس از آن افزود برای خودت هم بردار و به همسایگانت نیز هدیه بده او نیز چنین کرد و رسول خدا چند روزی کنار آنها ماند و از آن غذا خوردند.
از دیگر نشانهها اینکه همسر عبدالله بن مسلم گوسفندی مسموم برای رسول خدا آورد که بشر بن براء بن عازب هم حضور داشت حضرت و بشر هر یک بخشی از گوسفند را لقمه گرفتند ولی حضرت بلافاصله لقمه را از دهان بیرون انداخت و فرمود: «اینگوسفند به من خبر داد که مسموم است.» ولی بشر آن لقمه را خورد و جان باخت. رسول خدا آنزن را طلبید و او نیز به نیت پلید خود اقرار کرد و در پاسخ رسول خدا از علت اینکار، گفت «این تو بودی که همسرم و بزرگان قبیله مرا کشتی! من هم با خودم گفتم اینکار را میکنم؛ اگر پادشاه باشد او را میکشم! و اگر پیامبر باشد، خدا او را آگاه خواهد کرد.»
از دیگر نشانهها اینکه به گفته جابر بن عبد الله انصاری، روزهایی که خندق را حفر میکردیم، مردم گرسنه بودند و رسول خدا هم با گرسنگی در اینکار شرکت داشت. به خانه آمدم و ماجرا را گفتم. همسرم گفت تنها همین گوسفند و مقداری ذرت داریم. از همان، نان درست کرد و گوسفند را هم سر بریده نیمی را آبگوشت و نیم دیگر را کباب کرد. غذا که آماده شد پیش رسول خدا رفتم و گفتم «غذایی تدارک دیدهام. با هر که دوست دارید به منزل تشریف بیاورید» حضرت نیز بلافاصله دستانش را دور گذاشته فریاد زد «جابر شما را به سفره اش دعوت کرده!» هراسناک و شرمگین پیش همسرم رفتم و گفتم «رسوا شدیم رسول خدا همه را دعوت گرفت.» همسرم پرسید تو همه را دعوت گرفتی یا او؟ گفتم او. گفت خب او خودش بهتر میداند.
رسول خدا دستور داد در کوچه ها سفره بیندازند و هر که ظرفی دارد بیاورد و به من فرمود «چهقدر غذا دارید؟» گفتم و فرمود «تنور و دیگ را بپوشانید و ظرفها را پر کنید!» چنین کردند. همینطور ظرفها را پُر میکردند و هیچ کم نمیشد. تا اینکه تمام حاضران که سههزار نفر بودند، همراه جابر و خانوادهاش سیر شدند و غذا تا چند روز برایشان باقی ماند.
از دیگر نشانهها اینکه یک بار سعد بن عباده پیش رسول خدا آمد و ایشان را که روزه بود، همراه امیرالمؤمنین به خانه دعوت کرد. پس از افطار حضرت او را دعا فرمود. سعد برای بازگشت حضرت الاغی کندرو در نظر گرفت ولی حیوان وقتی برگشت چنان راهوار شده بود که حیوانی بر آن سبقت نمیگرفت.
از دیگر نشانهها اینکه در راه بازگشت از حدیبیه، به چشمهای رسیدند که تنها به اندازه یک یا دو نفر از آن آب میآمد. حضرت فرمود «هر که زودتر به چشمه رسید، از آب آن برندارد.» وقتی به چشمه رسیدند، ظرفی طلبید. مضمضه نمود و آن را در آب چشمه ریخت و در نتیجه آب از چشمه جوشیدن گرفت و همه نوشیدند و ظرف ها را پر کردند و وضو گرفتند حضرت فرمود «هر یک از شما باقی ماند برای ذخیره آب از این چشمۀ پُرآب استفاده کند.» همانگونه شد که حضرت فرمود.
از دیگر نشانهها خبرهای غیبی حضرت از گذشته و آینده بود که مطابق واقع از آب درآمد.
از دیگر نشانهها اینکه صبح شبی که به معراج رفت، گزارش سفرش را اعلام کرد و برخی تکذیب و برخی دیگر تأیید کردند. حضرت نیز خبر از کاروانها و چگونگی و منزلگاه و کالاهای همراه آنها داد و در ضمن خبر از کاروانی داد که در فلان تاریخ همراه با طلوع خورشید خواهد رسید و همانگونه شد که حضرت فرموده بود. برخی او را ساحر و بعضی دیگر نیز او را تصدیق کردند.
از دیگر نشانهها اینکه مردم در راه بازگشت از تبوک دچار تشنگی شدند و از رسول خدا آب خواستند. حضرت از ابوهریره پرسید آبی همراهت داری؟ گفت به اندازه یک پیمانه در ظرف وضویم. حضرت ظرف وضوی او را طبید و آب را در ظرفی ریخت و دعایی خواند و سپس فرمود فریاد بزن هرکه آب میخواهد بیاید. حضرت آب می ریخت و ابوهریره به مردم میداد تا اینکه همگی سیراب شدند و ظرفهایشان را پُر کردند. رسول خدا خودش نیز نوشید و به ابوهریره نیز داد.
از دیگر نشانهها اینکه خواهر عبدالله بن رواحه انصاری در ایام حفر خندق از کنار رسول خدا گذر کرد. حضرت از او پرسید «کجا میروی؟» گفت این خرماها را برای برادرم میبرم. حضرت خرماها را طلبید و سپس زیراندازها را طلبید و خرماها را روی آنها تقسیم کرد و سپس آنها را پوشانید و برخاست و نمازی خواند. در اثر آن خرما زیراندازها فراوان شد. رسول خدا سپس فریاد برداشت «بیایید و بخورید!» همه از آن خرماها خوردند و با خود نیز بردند و خرماهای باقی مانده را نیز به خواهرعبدالله بازگرداند.
از دیگر نشانهها اینکه یکبار که در سفری دچار گرسنگی شدند، رسول خدا فرمود «هرکه توشهای همراه خود دارد بیاورد.» چند نفر آمدند و حدود یک مَن غذا جمع شد. حضرت زیراندازها را طلبید و خرماها را روی آنها تقسیم کرد و دعایی خواند و در نتیجه خرماها فراوان شد تا آنجا که توشه را تا زمان برگشت به مدینه همراه داشتند.
از دیگر نشانهها اینکه پس از برگشت از یکسفر گروهی پیش حضرت آمدند و گفتند ای رسول خدا چاهی داریم که تابستانها گرد آن جمع میشویم و در زمستان به چاههای مختلف اطراف سر میزنیم. امروزه قبایل همسایه ما با ما دشمن شدهاند و دیگر به آن چاهها دسترسی نداریم. دعا کن چاه آبمان برکت یابد. حضرت نیز در چاه آبشان آب دهان انداخت و در نتیجه آنچاهشان چنان شد که کف آن پیدا نبود. خبر که به مسیلمه کذاب (دروغگو) رسید، او نیز به سراغ چاهی کمآب رفت و آب دهان درآن انداخت و باعث شد چاه خشکید.
از دیگر نشانهها اینکه سراقة بن جعشم که از سوی قریش مأمور تعقیب رسول خدا در راه مدینه بود، پس از آنکه توبه کرد تیری از چلهاش به حضرت داد و گفت وقتی گذر شما به چوپانان من افتاد، اینتیر را به آنها نشان دهید و از آنها خوراک و شیر بگیرید! حضرت با رسیدن به چوپانان سراقه علامت را نشان داد و بزی بچهدار را پیش حضرت آوردند. حضرت دست بر پستانهای بز کشید که پر از شیر شدند. در نتیجه همه از آن شیر نوشیدند و ظرفهای خود را پر کردند.
از دیگر نشانهها اینکه یک بار رسول خدا به منزل ام شریک رفت و وی برای آنحضرت ظرفی شامل اندکی روغن آورد. حضرت و یارانش از آن روغن خوردند. حضرت سپس دعای برکت برای آن زن نمود. در نتیجه آن تا زمانی که زن زنده بود، آن ظرف همیشه پر از روغن بود.
از دیگر نشانهها اینکه پس از نزول سوره المسد (تبت یدی ابی لهب ...) همسر ابولهب سنگ به دست، خودش را به رسول خدا رساند تا به آن حضرت پرتاب کند. ابوبکر که همراه رسول خدا بود، اینخبر را به حضرت داد، ولی حضرت فرمود «او مرا نخواهد دید.» همسر ابولهب از ابوبکر پرسید رفیقت کجاست؟ گفت هرجا خدا بخواهد. گفت دنبال او آمدهام و اگر ببینمش به خاطر آنچه در نکوهش من گفته، با این سنگ او را خواهم زد. ابوبکر به رسول خدا گفت ای رسول خدا او واقعاً تو را ندید؟ فرمود «آری؛ خداوند میان من و او پرده ای قرار داد.»
امام کاظم (ع) گفت: از دیگر نشانهها کتاب چیره اوست که هر مطالعهکنندهای را به شگفت میآورد. گذشته از صفات دیگری که اگر بگویم وقت زیادی خواهد گرفت.
یهودیان گفتند «از کجا بدانیم آنچه گفتی درست است و واقعاً اتفاق افتاده؟»
امام کاظم خرد سال فرمود «ما از کجا بدانیم نشانه هایی که از حضرت موسی نقل میکنید درست است؟»
گفتند «ما آنها را از افرادی درستکار و راستگو شنیدهایم.»
حضرت فرمود «حال که چنین است راستی آنچه را گفتم، از ایننکته بدانید که آنها را از زبان کودکی خردسال شنیدهاید که خداوند این مطالب را بر زبان او جاری ساخته و نه کسی به او یاد داده و نه از کسی شنیده.»
یهودیان با شنیدن اینجملات به خدا و رسول خدا و امامان اهل بیت ایمان آوردند. امام صادق خیزی برداشته میان دو چشم امام کاظم (ع) را بوسید و فرمود «تو قائم پس از من خواهی بود.» همینجمله حضرت بهانه و دستاویز شد تا واقفیان، عقیده به زنده بودن عالم الالم امام کاظم و «قائم» بودن او پیدا کردند.
امام صادق (ع) در ادامه، لباسهایی به یهودیان مسلمانشده پوشانید و هدایایی نیز به آنها داد و آنها از حضور حضرت مرخص شدند.


