اگر تهران دمشق شده بود .../حقوقهای نجومی مدافعان حرم و مردم حاضر در خیابان!

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، دستگاه تبلیغاتی و رسانهای دشمن صهیونیستی همیشه فعال بوده و وقتی ایران، دورتر از مرزهای خود با آمریکا و اسرائیل میجنگید، دروغهایی مبنی بر حقوقهای نجومی برای رزمندگان مدافعان حرم در رسانههای فارسیزبان یهودی پخش میشد و عدهای از عوامل دشمن هم در داخل به ایندروغها دامن میزدند؛ مثل همینشایعاتی که اخیرا درباره کشتههای دی 1404 و بعد هم درباره حضور جهادی و متحیرکننده شبانه مردم در خیابانهای ایران پخش کردهاند و میگویند به هر شهروند چندمیلیون پول و باک بنزین اختصاص پیدا میکند. البته مشخص نیست چرا بودجه مملکت پس از پرداخت اینهمه پول در بازه زمانی حدود 80 شب به پایان نرسیده است!
در روزهایی که عدهای با نیش و کنایه در فضای مجازی میگفتند «عوضش امنیت داریم...» مدافعان حرم با تدبیر رهبر انقلاب، در سوریه مشغول عقبزدن اسرائیلیها برای عدم تجاوز به خاک مقدس ایران بودند و هدف تیر تهمت دشمنان هم قرار میگرفتند. اما وقتی به خانه و زندگیشان سر میزدیم، میدیدیم جز طبقات متوسط به پایین جامعه هستند و خبری هم از آن حقوقهای میلیونی دروغی نیست!
در همانروزها بود که شایعات و دروغهای دشمن، عدهای را در داخل کشور سست کرده و میگفتند «راستی ما در سوریه چهکار میکنیم؟» بعضیهایشان که کمی تا قسمتی منصف بودند، ایران را همسنگ آمریکا و اسرائیل میدیدند و میگفتند هر دو طرف دعوا دارند برای منافع خودشان میجنگند!
بههرحال در اینروزها که حکمت مواضع رهبر انقلاب و جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل در زمین سوریه مشخص شده (خدا کند تا الان مبهم نمانده باشد!) بد نیست سرکی به برخی روایتها بکشم؛ روایتهایی که در شعارهای اینشبهای مردم هم ریشه دارند: «منافق بیریشه! ایران دمشق نمیشه!»
یکی از کتابهایی که طی سالهای گذشته درباره فتنه یهود در عراق و شام منتشر شد، «اینجا سوریه است»، نوشته زهره یزدانپناه قرهتپه است که روایتهایی از زنان سوری جنگزده را شامل میشد و به قول نویسندهاش میخواست صدای اینزنان باشد.
بنا داریم در ادامه مطلب، فرازهایی از اینکتاب را که البته خیلی هم تلخ و غمگین نباشند مرور کنیم؛ در حدی که حکمت جنگ در سوریه را درک کنیم و متوجه شویم چرا عدهای در داخل در برههای از زمان، شعار انحرافی و دروغین «نه غزه نه لبنان! جانم فدای ایران» سر دادند.
***
حماه – صَبّوره:
درمانگاه میدانی و خیریه امام سجاد (ع)، حمله مسلحین و زنان اسیر
در صبوره هستیم؛ جایی که هنوز از خطر خمپاره مسلحین در امان نیست. در حال حاضر، مردم روستاهای اطراف آن در محاصرهاند. این یعنی اینکه باید هر روز و شب ذکر شهادتین بر لبمان جاری باشد.
به درمانگاه میدانی و خیریه صبوره میرویم. در خیابان، جلوی در ورودی، تابلویی بالای میله نصب است که روی آن نوشته شده: «مستشفی الامام السجاد (ع)، جمعیه جهاد البناء الخیریه». حیاط بزرگی دارد که قسمت ورودی مسقف آن، به سمت ساختمان اصلی هدایتمان میکند. در سمت چپ و راستش، باغچه سرسبزی قرار دارد. روی دیوارهای ساختمان اصلی که به راهرو و اتاقها میرسد، تصاویری از موش و گربه و شخصیتهای کارتونی نقاشی شده است. مشخص است که اینجا قبلا مهد کودک بوده است. جوانی به استقبالمان میآید که خودش را مالک معرفی میکند. حدس میزنم از کارکنان درمانگاه باشد. راهنماییمان میکند تا در اینفرصت قیس ابراهیم مدیر درمانگاه خودش را برساند. تا قهوهای بخوریم، او هم زود خودش را میرساند. بعد از گپ و گفتهای کوتاه با دوسه نفر از کارکنان زن کشیک شب آنجا، ترجیح میدهم اول با مدیر درمانگاه گفتوگو کنم. سراغ قیس میروم.
قیس
قیس که خودش از مجروحان جنگی است، مدیریت درمانگاه خیریه امام سجاد (ع) را به عهده دارد. درمانگاه را جهادالبناء بهصورت میدانی و همچنین خیریه راهاندازی کرده است. قیس برخلاف بقیه کارکنان درمانگاه، لباس غیرنظامی پوشیده است؛ همراه کاپشن. گشادهروست. تهریشی هم دارد. میگوید: «من سه فرزند دارم؛ دو پسر ده و چهارساله و یکدختر ششماهه.» از او درباره مالک میپرسم. میگوید: «مالک، از کارکنان درمانگاه نیست. اولش راننده بود، اما الان با جهادالبناء همکاری میکند. یکپسر کوچک دارد که هنوز دو سالش نشده است.»
از قیس میخواهم درباره درمانگاه و چگونگی راهاندازی و کارهایی که میکنند بگوید.
«روستای صبوره، آخرینروستای امن در مسیر حلب بود. وقتی نیروهای نظامی برای آزادسازی حلب میرفتند، نیاز داشتند درمانگاهی میدانی داشته باشند تا نیاز درمانی ایننیروها را در مسیرشان تامین کند. به همیندلیل، دو دکتر ایرانی به اینجا آمدند. آنها که اسم جهادیشان ابراهیم و حسین بود، در هرکدام از محورهای صبوره و اِثریا و حلب درمانگاهی میدانی احداث کردند. مهمترینشان همیندرمانگاه صبوره بود که اواخر سال ۲۰۱۳ تاسیس کردند.
اگر نیروها زخمی میشدند یا به کمین میخوردند، آنها را به ایندرمانگاههای میدانی میآوردند. سرپایی درمان میکردند تا به بیمارستانهای اصلی شهر ببرند. در واقع درمانگاه، نیازهای درمانی نیروهای نظامی درگیر جنگ را تامین میکرد. ضمنا چون منطقه فقیرنشین است، داروخانه و بخشهای دیگر هم راه انداختند تا نیازهای درمانی مردم منطقه را هم برآورده کنند.
برای همین، درمانگاه کادر درمان و پزشکی دارد؛ از پزشک و پرستار و کمکپرستارو قابله گرفته تا خدمه و نگهبان. حتی گاهی در درگیریها زخمیهای مسلحین را که اسیر شده بودند به اینجا میآوردند و درمانشان میکردیم. وقتی درگیری میشود، زخمیها را در سالنی که تختهای بیشتری دارد بستری میکنند. مرکز شبانهروزی است و خود من گاهی تا ساعت دو سه شب اینجا هستم. وقتی درگیری نیست، وضعیت عادی است، اما موقع درگیری همه آمادهباش میشوند. کادر درمانی شبانهروز یا اینجا مشغول درمان هستند، یا به محل درگیری میروند و زخمیها را آنجا درمان میکنند.
در مواقع اورژانسی، با همین ماشینها پرستارها را به محل درگیری میرسانیم، اما اگر حالت آمادهباش باشد، با آمبولانس میرویم. شهدا را از اینجا به پزشکی قانونی یا سردخانه درمانگاه منطقه سَلَمیه میبرند و بقیه مراحل کارشان آنجا انجام میشود.»
وقتی از او میخواهم از خاطراتش درباره درمانگاه و اتفاقات آنجا بگوید، لبخند کمرنگی میزند.
«خاطرات درمانگاه معمولا شیرین نیستند، اما تولد نوزادها امیدوارکننده است. شهادت رزمندهها قابل هضم است، اما شهادت بچهها خیلی برای ما سخت است. مثلا چهارماه پیش، دختر هشتسالهای را برایمان آوردند که دکترها علت خونریزی سرش را نمیدانستند. بعدا فهمیدیم تیر هوایی خورده است. وقتی سربازی در حال جنگ زخمی میشود، میگوییم خب در درگیری زخمی شده است، اما وقتی بچهای، آنهم بر اثر اصابت تیر هوایی زخمی و شهید میشود، تحلمش برایمان سختتر است.
مسلحین داعش بارها به صَبّوره، مَبعُوجه، عَقارِب و روستاهای دیگر حمله کردهاند. پیش از تاسیس درمانگاه، ما در دل معرکه، نقطه میدانی پزشکی تاسیس میکردیم و شروع میکردیم به درمان زخمیها.
پنجششماه پیش، مسلحین داعش به روستای عقارب حمله کردند. حدود ۵۰ نفر از مردم روستا را قتلعام کردند که بینشان زن و بچه هم بودند. در آنروستا، مسلحین یکخانواده را بهطور کامل قتلعام کرده بودند؛ حتی نوزاده ۲ ماههشان را هم کشته بودند. مگر جرم آنبچه دوماهه چه بود؟! دو سال پیش، تقریبا اواخر سال ۲۰۱۵ داعشیها با حمله به روستای مبعوجه، قتل عام فجیعی به راه انداختند. حدود ۱۵۰ نفر را دزدیدند که هنوز مفقودند. در اینمواقع مسلحین جبههالنصره وارد مذاکره میشوند، اما داعش اینطور نیست. داعش وقتی اسیر میگیرد، مردها را میکشد و زنها را هم برای کنیزی میفروشد.
حدود دو سال پیش، مسلحین داعش به محل زندگیام، صبوره حمله کردند. به روستایی حمله کرده بودند و موقع برگشت به خانه من هم هجوم آوردند. آنروز همسر و بچههایم خانه بودند. احمد هشتساله و ابراهیم دوساله را به اتاق عقبی فرستادم و خودم با مسلحین درگیر شدم. یکی از آنها را کشتم و یکیشان هم زخمی شد. من هم تیر خوردم.»
قیس درباره شهادت دو نفر از نیروهای ایرانی میگوید:
«اوایل سال ۲۰۱۵ در یکی از روستاها بمبی منفجر شد. ما آنموقع با دو نفر از فرماندهان ایرانی آنجا بودیم. از نیروهای اطلاعات آنمنطقه بودند. حاجسهراب همانجا شهید شد. حاجدهقان را هم که ترکش خورده و زخمی شده بود به اینجا آوردیم. بعد از درمان به حماه بردیم، اما طولی نکشید که او هم به شهادت رسید.»
***
نویسنده کتاب «اینجا سوریه است» در بخش دیگری از همینفصل کتابش، از حمله مسلحین و زنان اسیر گفته و خاطرات زنی 47 ساله و جنگزده بهنام غفران را مرور میکند:
زنان و کودکان همیشه از قربانیان اصلی یورشهای مهاجمان جنگطلب بودهاند؛ مخصوصا اگر اینمهاجمان نه از خدا بترسند، نه ذرهای انسانیت در وجودشان باشد. در جنگ تحمیلی سوریه، وقتی ترویستهای تکفیری مسلح به روستاهای اطراف منطقه صبوره حمله میکنند، علاوه بر مردان، تعدادی از زنان نیز شهید و مجروح و اسیر میشوند. غفران صالح السنکری نمونهای از همینزنان است که به اسارت گرفته شده است.
غفران (ام احمد)
شبانه راهی خانه غفران صالح السنکری میشویم. نگرانم که مصاحبه با او را به روز دیگری موکول کنم و از دستش بدهم. چون روز بعد باید راهی حلب شویم و در مسیر برگشت هم ممکن است غفران در خانه نباشد. آنشب باسل و مادرش نمیآیند، اما شیخرضا میدان را خالی نمیکند. قیس همراه مالک، ماشین را میآورد و همراه قیس، با دو ماشین راهی میشویم.
به منطقهای روستایی با خانههای روستایی محقری میرسیم. محل زندگی غفران هم اتاق محقر است که مال خودشان نیست. بعدا از فاجعهای که بر او رفته است، خانه خودش دیگر برای سکونت مناسب نبود. به کمک اقوام به اینجا نقل مکان میکند؛ اتاق کوچکی که بخاری وسط آن قرار دارد. تنها زینت اتاق، عکسهای سه پسر غفران است که روی دیوار اتاق نصب شدهاند؛ سامی معن السنکری و قیس و احمد. برق ندارند. غفران با لباس مشکی بلندی میآید. شال مشکی هم بر سر دارد. هنوز آثار اندوه توام با مظلومیت در چهرهاش باقی مانده است. تالِه با بلوز و شلوار گوشهای ایستاده است؛ با کاپشنی تیره و کلاه بافتنی گوجهای رنگ.
وقتی مینشینیم، از او میخواهم ماجرای حمله مسلحین به روستایشان را برایم تعریف کند. بغض میکند. نگاه معصومانه تاله هم بهسوی مادرش کشیده میشود. این از همانلحظات سختی است که من هم در آن شریک میشوم. غفران با گوشه شالش اشک کنار چشمهایش را پاک میکند.
«قبل از این، در روستای دیگری زندگی میکردیم. سال ۲۰۱۵ مسلحین جبههالنصره حمله کردند. آنشب اولش، صدای رد شدن چندین ماشین و بعد صدای تیراندازی آمد. تنها چیزی که آنلحظه به ذهنم رسید، این بود که بچههایم سامی و تاله را گوشه اتاق ببرم و نگذارم از جایشان تکان بخورند که تیر بهشان نخورد. مردم روستا تا صبح با آنها درگیر شدند، اما چون تعداد مسلحین زیاد بود، شکست خوردند. مسلحین با تیراندازی و گلولههای خمپاره خانهمان را آتش زدند. سامی تیر خورد و توی خانه آتشگرفته گیر افتاد.
مسلحین به زنها و بچهها هم رحم نکردند و صبح روز بعد، بقیه را چه زخمی و چه سالم با خودشان بردند. من و دخترم و سامی هم جزء آنها بودیم. اولش ما را به روستای کناریمان ابُوهَیِّج بردند. مجروحها را پانسمان کردند، اما سامی که زخمی شده بود، شهید شد. پسرم با همیندخترم تاله، دوقلو بودند؛ هر دو هشتساله. پسر دیگر، قیس هم که زخمی شده بود، همانجا شهید شد. همه اینمصایب پیش چشمهای من و دخترم تاله اتفاق افتاد؛ تنها زنهای اسیر. بقیه اسرا مرد و بچه بودند. در هجوم آنشب مسلحین، ۶ نفر از اهالی روستا به شهادت رسیدند؛ دوتا از پسرهایم، برادر، پسرعمه و شوهرخواهرم هم جزء آنها بودند. بعدش ما را از روستای ابوهیج به منطقه بابالهوا بردند؛ سمت استان ادلب، در مرز سوریه و ترکیه. در نهایت هم به روستای عَقَربا رفتیم.
من و دخترم حدود ۳ سال اسیر بودیم. در دوران اسارت، ظاهرا شکنجه نمیکردند، اما خود ماندن در آنجا برایمان عذاب بود. از ما برای کارهای مختلف مثل نظافت کار میکشیدند. همانجا سه زن دیگر هم اسیر بودند؛ ولی سلولشان با ما فرق داشت. مسلحین به ما میگفتند: «چون علوی هستید تا ابد اینجا میمانید. امیدی به آزادی نداشته باشید.» میگفتند: «آنقدر باید در زندان بمانید تا بالاخره دولت، اسرای ما را آزاد و با شما مبادله کند.»
ما در زیرزمین تاریکی زندانی بودیم؛ داخل اتاقکهایی که دستشویی هم همانجا بود. من و دخترم باید با همان آب سردی که بهمان میدادند، در همان اتاق حمام هم میکردیم. هرچند وقتبار اجازه میدادند دخترم بالا برود و در حیاط زندان، زیر نور آفتاب کمی بازی کند و برگردد. وضعیت روحی دخترام در زندان خیلی ناراحتکننده بود. تاله دوست داشت بازی کند، اما نمیتوانست. درسش هم عقب افتاده بود. شهادت برادر دوقلویش سامی هم خیلی در روحیهاش اثر منفی گذاشته بود. گذشت تا اینکه گروه مسلح احرارالشام آمدند و با جبههالنصره درگیر شدند. ما که اینبار اسیر دست دشمن دیگری شده بودیم، به «محکمه بابالهوا» رفتیم.
اینجا تعداد زنها زیاد بود و ۹۰ نفری میشدیم. با اینکه بعضی از زنها باردار بودند، اما غذایمان بیشتر مواقع بلغور بود. موقع زایمان، زایوها و گاهی هم زخمیها را به بیمارستان میبردند، اما ما ایناجازه را نداشتیم، چون علوی بودیم.
بعد از مذاکرات حزبالله و ارتش سوریه با مسلحین، قرار شد سال ۲۰۱۷ ما را مبادله کنند. امید داشتم بعد از آزادی، پسرم احمد فرزند ارشدم را ببینم. او همانشب درگیری تیر خورده بود. مسلحین فکر میکنند مرده است، اما چند نفر از مردم روستا که متوجه زندهبودنش میشوند، نجاتش میدهند.
آرزویم هیچوقت محقق نشد. بعد از آزادی خبر دادند زمان اسارتم، احمد در عملیاتی شرکت کرده و شهید شده است؛ درست یکماه قبل از آزادیام. (تاریخ شهادت شهید مورد اشاره ۱/۸/۲۰۱۷ بوده است.)



