غریزه بقا؛ آنچه جامعه را در جنگ زنده نگه میدارد
این یعنی غریزه بقا. اینجا، دقیقا همان نقطه ایست که قریب به اتفاق آدمیان در آن مشترکاند -مگر معدود کسانی که پیش تر، از غرایز انسانی خود عبور کردهاند-خواه، آن تودهای که مشتاق به نبرد است، خواه آن تودهای که از جنگ هراسان است، هر دو میل به بقا دارند. حتی اگر داستانی جز این سر هم کنند.
از اینجا به بعد، تمام ماجرا بر سر چند و، چون بقاست. پس، سرزنش کردن کسی به جرم داشتن غریزه بقا، فقط نشانه نادانی ملامت گران است.
از جامعهای که هفتههای متمادی، شب را زیر آتش به روز رسانده است، نمیتوان انتظار داشت که در تکاپوی بقا نباشد. اصلا جامعه زنده جز این نمیتواند باشد. چون، زندگی روزمره در جامعه جنگی بر مسأله بقا استوار است. پس، از آن نمیتوان گریخت، حتی اگر برای برخی امری نازل به چشم آید. چه آنکه بقا را در حفظ سرمایه شخصی خود میبیند، چه آنکه بقا را جلوگیری از تکرار جنگ به شمار میآورد، چه آنی که بقا را در ویران نشدن شهر میداند، همه از یک حس و حال برخاستهاند.
زندگی همیشه یعنی جایی در میانه آرمانشهر (otopia) و ویرانشهر (distopia). نه آرمانشهر و نه ویرانشهر. گاه به این سو و گاه به آن سو. در این کشاکش، هیچ چیز به اندازه دل سپردن به گمانههای ویرانشهری، نمیتواند دخل روح و روان انسان را بیاورد. گویی اصلا غریزهای به نام بقا در کار نبوده است. آن هم در بحبوحه جنگی که هیچ چیز سر جای خودش نیست.
البته هر کس هنری دارد، بعضی بلداند به خوبی شور بیافرینند، بعضی از هر چیز اندوه میسازند و برخی خالقان ترس و دلهرهاند. طبعا زندگی آمیزهای از همه اینهاست. بالاخره این جنگ روزی به پایان خواهد رسید. اما اگر قرار باشد شوق زندگی در وجود کسی باقی بماند، بعید است از رهگذر تصورات ترسناک ویرانشهری بتوان به آن رسید. حالا از هر جانبی که باشد. فرقی به حال زندگی نمیکند.



