وقتی پروفسور سمیعی زیرمیزی میگیرد!

به گزارش سرویس اجتماعی تابناک؛ روز پزشک را صمیمانه به طبیبان سرزمینم و دانشجویان در این مسیر و همه اجزای سیستم سلامت، فرخندهباد میگویم. بر آن دستان شفابخش که جان را به زندگی بازمیگردانند، و بر ما مبارکتر باد که چنین گوهر گرانمایهای در میانمان داریم.
شاید به تلخی بزند، شاید هم جایش همینجا باشد؛ جایی که تلاقی یک روز ارزشمند به نام پزشکان با نوشته و مکتوب آقای دکتری است در باب حسادت و اینجور چیزها. ایشان چنین نگاشتهاند:
«آیا تا کنون به حسن یزدانی حسادت کردهاید که چرا او کشتیگیر شد و طلای المپیک گرفت و شما نشدید؟ میگویید یزدانی استعداد داشت، در خانوادۀ کشتیخیز جویبار پرورش یافت، تلاش کرد و قهرمان شد. حالا چرا به سعید معروف حسادت نمیکنید؟... کنکور هم همین است؛ رقابتی بس دشوارتر از مسابقه برای پیراهن تیم ملی. او توانسته میان صد نفرِ برتر قرار گیرد. پول خوب، شرایط مساعد، هوش سرشار، تلاش بیدریغ، استعدادِ خداداد و رتبۀ زیرِصد. در این یک مورد، چرا آتشِ رشک در دلتان زبانه میکشد؟ دلیل روشن است: شما تابِ کسی را ندارید که از شما بلندتر باشد، چون میدانید زرافه هم بلنداست؛ تابِ کسی را ندارید که هیکلی درشتتر داشته باشد، چون گاو را دیدهاید. اما هوش و علم و دانش، تنها شاخصۀ انسانیِ ناب است و شما میسوزید از اینکه میبینید برخی از شما باهوشتر و داناترند؛ نه یک ذره، بلکه بسیار... سینما به بلاگر اینستاگرامی که درآمدی میلیاردی دارد حسادت نمیکند، اما یک پزشکِ فارغالتحصیل از دانشگاهِ ترازِ اول، که ده سال درگیرِ کنکور، درس و شبهای بیخوابیِ کشیک بوده را که میبیند، انگار قاتلِ پدرش را دیده است. آری، عزیزان، عامل همۀ گرفتاریهای شما همینها هستند...»
برای لحظهای تامل کن؛ این سخنان شما شاید بخشی کوچک از حقیقتی بزرگ را بازتاب دهند، اما در آن غفلتی پنهان است. تحلیل تو، چون روزهای غبارآلود است که گرد و خاک، شیشۀ پنجره را میپوشاند و آدم، چهرۀ حقیقت را درست نمیبیند.
غافلی از اینکه ما نه تنها به حسن یزدانی، که به پروفسور سمیعی نیز میبالیم. اما بیا نخست این را روشن کنیم: هر ناخشنودی حسادت نیست و هر اعتراضی، الزاماً زاییدۀ کینه نیست.
برای درک ماجرا، تنها یک تمایزِ ساده بس است:
اگر از این ناراحتم که تو چیزی داری که من ندارم، بیآنکه حقی از من پایمال شده باشد، این همان حسادت است. اما اگر اعتراضم به این باشد که برای رسیدن تو به آن جایگاه، حقی از من یا دیگری تضییع شده، آنگاه داستان رنگ دیگری میگیرد. اینجا دیگر مسئلۀ «نداشتنِ من و داشتنِ تو» نیست؛ مسئلۀ «چگونگیِ بهدستآوردنِ آن داشته» است.
ما به درخششِ فرزندان این سرزمین، به جراحانی که دستانشان برای نجات جانهاست، به دانشمندی که سالها برای کشفی رنج برده، یا به المپیادی که شبهای بیخوابی را به صبح رسانده، نه تنها حسادت نمیکنیم، بلکه به آنها میبالیم. اگر همان المپیادی، صدرنشین کنکور شود، میگوییم: مبارکش باد؛ عرق ریخته، زحمت کشیده و نتیجه گرفته. حتی اگر پسرِ فلان مقام و بهمان صاحبنفوذ باشد، تا وقتی موفقیتش به قیمتِ پایمال شدنِ حقِ دیگری به دست نیامده، چه جایِ اعتراض است؟
من حتی معتقدم آدمی، هرچند از امتیازاتِ خانوادگی و اجتماعی بهرهمند باشد، حق دارد از آنها استفاده کند؛ مشروط بر اینکه این امتیاز، مجوزِ تعدی به حقِ دیگری نباشد. این شرط، تمامِ سخن است؛ زیرا عدالت، نه به معنای محرومیتِ همگان از تفاوتهاست، بلکه مرزِ آن در همین نکته نهفته است. یکی باهوشتر، یکی پرتلاشتر، یکی با خانوادهای مرفهتر، دیگری با ارتباطاتِ بیشتر یا امکاناتِ آموزشیِ بهتر. همۀ این تفاوتها با یک فرمان از میان نمیرود، اما مرزِ روشن این است: امتیازِ تو نباید به حذفِ ناحقِ دیگری بینجامد.
همین گونه است قصۀ زیرمیزی در جامعۀ سلامت. نخستین قربانیانِ آن، خودِ پزشکانِ متعهدی هستند که با شرافت بر تخصص خود ایستادهاند و حرمتِ این شعلۀ مقدس را پاس میدارند؛ پزشکانی که اگر نظامِ سلامت و دستمزدشان حقِ تخصصِ آنان را ادا نمیکند، آن را از جیبِ مردم برنمیدارند.
اگر قرار بر زورگیری باشد، پس معلم هم باید از شاگرد بستاند و کارگرِ کارواش از داشبوردِ ماشین چیزی برکشد. فریادِ مردم از زیرمیزی، فریادِ دردی است که میگویند: آنچه را با خونِ دل به دست آوردهام، باید به اجبار و برای حفظِ جان، تقدیمِ دیگری کنم.
اینجاست که انباشتِ ثروتِ طرف مقابل، نه از رویِ حسادت، بلکه از سرِ اعتراض به جایگاهی برمیخیزد که در هم شکسته و آوار شده تا به قصر و باغی برای دیگری بدل گردد.
اساسا این زیرمیزی گرفتن آنچنان ناگوار است که کافی است تصور کنی پرفسور سمیعی از بیمارش زیرمیزی میگیرد، اینجاست که هر بنای باشکوه ذهنی فرو میریزد. چقدر سهمگین است این جمله. اما همین جمله، این روزها در سطر به سطر صفحات ما جاری است و به هیچکس هم برنمیخورد.
ناراحتی از رتبۀ برترِ کنکور نیست؛ از سهمیهای است که رتبۀ ۴۰هزار را به هزار تبدیل میکند. از سهمیهای است که دوسومِ مقاطعِ تخصصیِ پزشکی را به افرادی میدهد که گاه بس متخصصتر از آنها، پشت درهای ناامیدی میخزند یا مهاجرت میکنند تا به کاری دیگر مشغول شوند. آری، درد از همین جا آغاز میشود؛ آنگاه که میبینی حقِ تو، چون برگِ خزانی، از درختِ زندگیات جدا میشود و در سبدِ دیگری میافتد. بدتر آنکه آن دیگری، اکنون بر صندلیای نشسته که میتوانست جایِ تو باشد و قرار است بر بخشی از زندگیِ تو تصمیم بگیرد. این دیگر صرفاً «ناراحتی از موفقیت یا موقعیتِ دیگری» نیست.
برای تشخیص، راهی ساده هست: جایِ آدمها را عوض کن. اگر تو بودی و دیگری با معیاری جز لیاقت، جایِ تو را میگرفت یا داشتهات را از آنِ خود میکرد، چه میکردی؟ یا فرض کن پزشک باشی و به ناچار، برای نمرۀ ۲۰ فرزندت که حقِ اوست، زیرمیزی بدهی، چون معلم امتناع میکند و تا ندهی، فرزندت به حقِ خود نمیرسد. اینجاست که حتی رسیدنِ به حق نیز آرامت نمیکند، زیرا حقت ترا به یاد آنچه بابتش از دست دادهای میاندازد. بسا با نفرت به آن بنگری.
آیا اگر اعتراض کنی، معنایش حسادت است؟ اگر از آن فرد دلگیر شوی، آیا الزاماً از موفقیتِ او ناراحتی؟
اختلاس، حقخوری و حرامخواری نیز از همین جا معنا مییابند؛ کسی که اختلاس میکند، آدمِ «موفقی» است، اما آیا همهچیز در همین موفقیت خلاصه میشود؟ اگر این تفاوت را نبینیم، هر اعتراض به تبعیض را حسادت و هر طلبِ عدالت را عقدهگشایی مینامیم؛ و این استدلال، سادهترین راه برای نشنیدن است.
من به حسن یزدانی، با آن بازوانِ پولادین و آن سالهای رنجی که برای رسیدن به قله کشید، حسادت نمیکنم. به پزشکی که عمرش را در راه نجاتِ جانها گذاشته نیز حسادت نمیکنم. به رتبۀ برترِ کنکور، اگر حاصلِ تلاش و شایستگی و حتی ثروت خودش باشد، چرا باید حسادت کنم؟ موفقیتِ عادلانۀ دیگران، چیزی از من کم نمیکند؛ بلکه مرا بزرگتر میسازد.
اما در گفتارِ تو، یک خلأِ منطقی هست: تو نتیجه را میبینی و انگیزۀ معترض را حدس میزنی، بیآنکه نخست از علتِ اعتراضش پرس و جو کنی. میگویی فلانی اعتراض کرده، پس حسود است. از کجا معلوم؟
یادت هست روزهایی را که دوستت، خودکارِ مدرسهات را برداشت و مالِ خودش خواند؟ خودکار، شاید ارزشِ چندانی نداشت، اما مسئله خودکار نبود؛ مسئله این بود که چیزی که از آنِ تو بود، بیاجازه گرفته شد. حالا خودکار را بگذار کنار و به جای آن بنویس: رتبه، شغل، فرصتِ تحصیل، تخصص، زیرمیزی، آینده. طبیعی است که هرچه ارزشِ آن موضوع بیشتر باشد، حساسیت نیز فزونتر میشود. پس فریاد، فریاد است، اما باید دید برای چه بلند شده است.
پیش از آنکه به کسی بگویی «حسادت میکنی»، یک گام عقبتر بگذار و بپرس: اگر خودم جایِ او بودم، این اتفاق را عادلانه میدانستم؟ و حق، برخلافِ حسادت، چیزی نیست که با یک برچسب از میان برود.
مهدی محمدی کلاسر
صبح بخیررر
پزشکان ایرانی مبرزتر از او هم در جراحی مغز و اعصاب هستند.
بنظرم پرفسور سمعیلی داره زیاد میشه !
اینها سوگند خوردهاند که حافظ سلامت انسانها باشند
ولی برخی از این پزشکان تمام انسانیت را درپول ونگاه از بالا به پایین نسبت به بیمار میبینن
همه این علوم پزشکی نوین که ازغرب آمده پزشک را بت نمیدانند بلکه معلم ارزشی ترین شغل هست
ولی پزشکان عزیز قسم نامه دارند وباید دادشان باشد در ابتدا به چه چیزی قسم یاد کرده اند.
