آقا جان؛ خوب شد؟!

آقا جان،
آمدهام مصلی. همانجا که بارها پشت سرتان نماز خواندم.
دو روز مانده تا بیایید. لال شود زبانم، برای آخرین باربیایید.برای دیدار آخر در تهران...
هنوز مردم نیامدهاند، اما میدان خالی نیست. آتشنشانی، اورژانس، هلالاحمر، دانشجوها، کارگران. همه آمدهاند تا همهچیز برای میلیونها نفری که پسفردا میآیند آماده باشد.
نشستم و تماشایشان کردم.
کارگری داشت زمین را میشست. خم شده بود، جدی، با قدرت. هر چند دقیقه یک بار کمرش را صاف میکرد و سرش را بلند میکرد. فکر کردم خستگی در میکند.
خوب که نگاه کردم ، دیدم دارد به شما نگاه میکند. به عکستان، آن بالا، زیر آن طاق بلند.
نگاهتان میکرد و دوباره خم میشد.
به کارگری که کنار او کار می کرد نگاه کردم. او هم همین کار را تکرار می کرد. یک آهنگر قطعهای را برید و سرش بالا آمد. جوشکار درزی را جوش داد و سرش به سمت شما چرخید. داربستبند گرهٔ آخر را زد و نگاهش به شما افتاد.
هر کس کارش که به جایی میرسید، سرش بالا میآمد.
خیلی طول نکشید تا بفهمم داستان از چه قرار است.
اینها دارند با نگاهشان از شما میپرسند:
آقا جان، خوب شد؟
صاف شد؟
تمیز درآمد؟
راضی هستید؟
نه ناظری بالای سرشان بود، نه کارفرمایی. فقط عکس شما. و همین کافی بود. شک ندارم اینها برای حقوق کار نمیکنند. آدم فقط کسی را که دوستش دارد، اینطور مدام برمیگردد و نگاهش میکند.
همه میخواهند آخرین میزبانیتان بینقص باشد.
و همهشان، شک ندارم، از همین حالا که هنوز نرفتهاید، دلتنگ شمایند.
و من هیچوقته هیچ وقت، تا امروز، اینقدر دلتنگ هیچکسه هیچ کس نبودهام.
دلم برای خندههایتان وقتی به بچهها نگاه میکردید تنگ شده. برای اخمهایتان وقتی دشمن، یا دوستنماها، روی اعصابتان راه میرفتند. برای قنوتهایتان.
و ای وای... برای گریههایتان در نماز عید فطر.
آقا جان،
اولین سال زندگی مشترکمان بود. قرار بود عید فطر برویم رشت، خانهٔ پدربزرگ همسرم؛ همه جمع بودند. دلم نیامد. قرار شد بعد از نماز عیدتان حرکت کنیم. آخر من اگر نماز عید را پشت سر شما نمیخواندم، انگار روزههایم قبول نبود.
از ترس اینکه خواب بمانیم، نیمهشب آمدیم پشت در همین مصلی و توی ماشین خوابیدیم. انگار چند دقیقه بیشتر چشممان گرم نشده بود که با صدای شما بیدار شدیم: بسمالله الرحمن الرحیم. خواب مانده بودیم و شما نماز را شروع کرده بودید.
با یک بطری آب وضو گرفتیم.
ایاکَ نعبدُ و ایاکَ نستعین
با تمام توان دویدیم.
والشَّمسِ و ضُحاها
به در مصلی رسیدیم.
و من همانطور که به سمت آخرین صف نماز میدویدم، دلم ضعف رفت برای صدایتان:
بِذَنبِهِم فَسَوّاها...
و حاضرم به تمام مقدسات قسم بخورم که آن روز شما حمد و سوره را آنقدر کش دادید تا ما هم به نماز برسیم.
به صحن اصلی نگاه میکنم.
کارگری که زمین را میشست، کارش تمام شد. کمرش را صاف کرد. و باز سرش را بلند کرد. و باز نگاهتان کرد.
با خودم گفتم ای کاش یکی جوابش را بدهد. ای کاش شما، از آن بالا، سرتان را تکان بدهید و بگویید:
آفرین. خوب شد.
کارگر دوباره خم شد.
من هم،مثل همهٔ اهالی امروزِ مصلی، سرم را از كاغذ يادداشتم بلند میکنم و به شما نگاه می کنم:
آقا جان... خوب شد؟
خیلی هاااااااااااااااا
خیلی.....
ببخش اقاجان
ببخش که عین گروه توابین زمان امام حسین (ع) فقط بلدم گریه کنم.....
آقاجان خیلی تنها موندیم..............
دعا کن دعاکن
برا ایرانمون برا مردمون .............
خیلی دل تنگتونیم....




