دیدار با خانواده شاعر بزرگ ایرانی؛ رفتار مولانا در منزل چگونه بود؟!
به گزارش سرویس اجتماعی تابناک، این مطلب به بهانه روز پاسداشت مولانا، سری به زندگی شخصی شاعران بزرگ زده و در پی پاسخی برای این پرسش هاست؛ آیا زندگی با شاعران سخت است؟ اساسا چگونه میشود در زندگی خانوادگی و اجتماعی و در دنیای واقعیتر با شاعران زیست.
یک تصور دیگر درباره شاعران بزرگ این است که گویی تمام زندگیشان شعر بوده است؛ صبح چشم باز میکردند، شعر میگفتند و شب با اندیشههای عارفانه میخوابیدند. اما واقعیت تاریخی، دستکم درباره بسیاری از آنان، بسیار زمینیتر است.
خیام، فقط شاعر رباعیات نبود؛ ریاضیدان، فیلسوف و منجم بود.شهرت اصلی او در زمان خودش نیز بیش از آنکه به شعر مربوط باشد، به دانش ریاضی و نجومش ارتباط داشت.درآمدش نیز عمدتا از همین راهها بوده است.
عطار نیشابوری نیز با عنوان «عطار» شناخته میشود، زیرا به کار عطاری و داروفروشی اشتغال داشت. پیوند نام او با حرفه عطاری، بخشی جداییناپذیر از سنت زندگینامهای اوست.
رودکی نیز فقط شاعر نبود. از او به عنوان موسیقیدان و نوازنده چنگ یاد شده و در دربار سامانی جایگاه مهمی داشت. برخی روایتهای متأخر درباره ثروت افسانهای او حتی از صدها شتر بار و شمار زیادی خدمتکار سخن گفتهاند.
این نکته کوچک، تصویر شاعران را انسانیتر میکند. شاعر، پیش از آنکه شاعر باشد، باید زندگی میکرد. باید لباس میپوشید، غذا میخورد، خانواده را اداره میکرد و برای فردا فکری میکرد.
زندگی شاعران در خانه
این دو زندگی ــ زندگی شاعرانه و زندگی اقتصادی ــ همیشه به آسانی کنار هم نمینشینند. شاید یکی از دلایل اختلافات خانوادگی برخی شاعران نیز همین بوده است: شاعر میخواهد جهان را تغییر دهد، اما خانواده معمولاً میخواهد اجاره خانه و هزینه زندگی پرداخت شود.
در تاریخ ادبیات فارسی، مسیر معاش شاعران یکسان نبود.این شاید یکی از جالبترین نکات باشد:گاهی آنچه زندگی یک شاعر را از خانواده جدا میکند، خود شعر نیست؛ بلکه بیثباتی اقتصادی، فشار اجتماعی، شخصیت فردی یا ناتوانی در جدا کردن خلوت هنری از زندگی روزمره است. ضمن این که با تبدیل شدن به شاعر طرح، حساسیت ها درباره او بسیار می شود. ضمن این که با توجه درونیات یک شاعر، برداشت او از زندگی بسیار عمیق تر می شود. حالا رسیدن به درک مشترک با دیگران، تبدیل به مساله سخت و طاقت فرسایی می شود و از نگاه دیگران، زندگی با او سخت و طاقت فرسا می شود.
دنیای درون شاعر
یک شاعر احتمالا با دیدن یک صحنه از لبخند یک انسان، نوری در دلش روشن شود یا جرقهای بزند. حالا او دوست دارد با یکی درباره همان لبخند مختصر حرف بزند. این لبخند، اما چه بسا اصلا مورد توجه مخاطب شاعر یا زن و فرزند او قرار نگرفته و اساسا آن را ندیده اند. چون روزی صدها نمونه آن را می بینند و رد می شوند. آنگاه احتمالا حرف های شاعر را دیوانگی و یا به قول امروزی ها لوس می خوانند و رد می شوند. و شاعر وقتی نمی تواند در آن باره حرفی بزند، حرفش را تبدیل می کند به آه. این تنها یک گوشه از زندگی واقعی یک شاعر است.
شاید زندگی این آدمها یک درس ساده داشته باشد: برای شاعر بودن لازم نیست از زمین جدا شد. اما برخی شاعران، بهخصوص شاعران عارف، چنان به آسمان رفتند که بازگشتشان به زمین برای خودشان و اطرافیانشان آسان نبود. البته این رفتن همیشه دست شاعر نیست. ما احتمالا هیچگاه درکی از اتفاقات رخ داده در درون شعرا سر در نخواهیم آورد. برای همین هر دو طرف با مشکلاتی در رابطه و ارتباط گیری مواجه خواهیم شد.
شکاف میان دو زندگی
مولانا شاید یکی از روشنترین نمونههای انسانی باشد که میان «زندگی معمولی» و «زندگی درونی» شکاف عمیقی در او ایجاد شد. شمس برای او فقط یک دوست یا استاد نبود؛ تجربهای بود که ساختار وجودیاش را تغییر داد. پس از آن، مردی که خانواده، شغل، جایگاه اجتماعی و زندگی روزمره داشت، تبدیل به شاعری شد که هزاران بیت درباره عشق، جدایی و رهایی سرود.

ما در امتداد روزها زندگی میکنیم؛ شاعر گاهی از روز عبور میکند. ما با امروز و فردا سروکار داریم؛ او ممکن است با قرنها پیش و قرنها بعد حرف بزند. ما نگران نان خانهایم؛ او ممکن است در همان لحظه نگران معنای نان و خانه و بودن باشد. این فاصله، اگر مدیریت نشود، میتواند آدمهای نزدیک را خسته کند. اما اگر فهمیده شود، شاید به جای دیوار، به پنجره تبدیل شود.
در خانه شاعران چه خبره؟
شاید برای شناخت یک شاعر، بد نباشد گاهی به جای کتابخانه و دیوان شعرش، سری هم به خانهاش بزنیم؛ به همسرش، فرزندانش، گرفتاریهای مالیاش، دعواهای خانوادگیاش و حتی روزهایی که دیگر از شعر خبری نبوده و باید خرج خانه را درمیآورده است. آن وقت تصویر شاعر بزرگ، کمی انسانیتر میشود.
مولانا را معمولاً در هیئت مردی میبینیم که در سماع میچرخد، از عشق الهی میگوید و از مرزهای زندگی روزمره عبور کرده است. اما همین مولانا هم روزی شوهر بود، پدر بود، با فرزندانش زندگی میکرد و با مسائل خانه و خانواده دستوپنجه نرم میکرد. حافظ و نظامی نیز فقط صاحبان غزل و خمسه نبودند؛ زندگی خصوصی داشتند. نیما فقط شاعر «افسانه» نبود؛ مردی بود که با دشواری معاش و زندگی خانوادگی مواجه میشد. فروغ هم فقط صدای یک نسل نبود؛ مادری بود که جدایی از فرزندش یکی از تلخترین تجربههای زندگیاش شد.
از روزی که پای شمس به خانه مولانا بازشد...
زندگی خانوادگی مولانا از همان ابتدا، برخلاف تصویری که امروز از او داریم، کاملاً معمولی و زمینی بود. او ازدواج کرد، صاحب فرزند شد و بعدها نیز ازدواج دیگری داشت. سلطان ولد، پسر مولانا، نهتنها پدرش را از نزدیک دید، بلکه بعدها مهمترین ادامهدهنده راه او شد و در شکلگیری سنت مولویه نقشی اساسی پیدا کرد. منابع معتبر نیز زندگی سلطان ولد را حلقه پیوند میان مولانا و نسلهای بعدی مولویه میدانند. اما در زندگی مولانا اتفاقی افتاد که همهچیز را تغییر داد: دیدار با شمس تبریزی.
از آن پس، مردی که پیش از این عالمی محترم و مدرس و فقیه بود، به انسانی شوریده تبدیل شد؛ شعر و سماع و عشق عرفانی به مرکز زندگیاش آمد و بخش مهمی از جهان درونی او دیگر برای اطرافیانش قابل دسترس نبود. اینجاست که روایتهای خانوادگی جذاب و در عین حال بحثبرانگیز آغاز میشود.
در برخی منابع آمده است که کیمیاخاتون، دختر کراخاتون ـ همسر مولانا از ازدواج قبلی ـ به عقد شمس درآمد. در همین روایتها، از حساسیت شمس نسبت به رفتوآمد اعضای خانواده و اختلاف او با علاءالدین، پسر مولانا، سخن گفته شده است. حتی روایاتی وجود دارد که میان علاءالدین و شمس تنش شدیدی ایجاد شد و بعدها ماجرای ناپدید شدن شمس و مرگ علاءالدین را به این اختلافات پیوند دادهاند.

مردی که در میانسالی با ورود یک انسان دیگر، تمام نظام روحی و فکریاش دگرگون شد و طبیعی است که چنین تغییری نمیتوانسته بر خانواده بیاثر باشد.
جامعه در «عرض» زندگی میکند، شاعر در «طول»
شاید بتوان این تفاوت را اینگونه توضیح داد: روح جمعی جامعه در عرض زندگی میکند؛ در امتداد روزها، کار، معاش، خانه، فرزند، مدرسه، خرید و هزار ضرورت کوچک و بزرگ. اما شاعر بزرگ گاهی در طول و عمق حرکت میکند؛ در گذشته و آینده، در عشق و مرگ، در خدا و انسان، در هستی و نیستی. برای همین ممکن است یک شاعر سر سفره خانواده نشسته باشد، اما ذهنش جای دیگری باشد. این الزاماً خودخواهی نیست؛ گاهی نتیجه شدت تجربه درونی است. اما از طرف دیگر، خانواده هم حق دارد حضور واقعی او را بخواهد. و همینجاست که ممکن است شاعر، حتی در میان نزدیکترین آدمهای زندگیاش، ناگهان احساس تنهایی کند؛ و خانواده نیز احساس کند با کسی زندگی میکند که بخش مهمی از وجودش در جایی دستنیافتنی است. شاید «نفهمیده شدن» یکی از هزینههای زندگی با یک ذهن بسیار خلاق باشد؛ هرچند این را نباید قانون قطعی درباره همه شاعران دانست.
حرف اخر این که شاعران شاید در مواردی نتوانند با دیگران، زندگی ساده ای داشته باشند، اما این بدان معنا نیست آنها از جمع گریزانند و یا از خلوت خود، به طور قطع لذت بیشتری خواهند برد. آنها همیشه به دنبال تنهایی نیستند. از این تناقض و تضاد آزار هنده که در بین جمعی با نیازهای واقعی و ملموس زندگی می کنند و خود پر از نیازهای و حرفهایی از جنس دیگر هستند، خسته میشوند. این به معنای برتری یکی از از دو نگاه نیست. بلکه روایتی است برای درک احتمالی از شرایط زندگی شاعران و خانواده ها و اطرافیانشان. و البته حرفی قطعی و صددرصدی نیست. برخی از شاعران اتفاقا شرایط زمینی تری دارند و خیلی راحت روی زمین سیر می کنند.
این گزاره راجع به همه شغلها و رشته های هنری و... صدق میکنه
چرا در این تصویری که گذاشتید در کنار هر زن و مرد یک پسر وجود دارد
آیا این پیامی مخرب به جامعه ندارد و با واقیعت هم تضاد دارد
شما به جای تشویق مردم به فرزند آوری با چنین تصویری، پیامی بر عکس می دهید
در قدیم و چهل سال قبل لااقل هر خانواده چندین پسر و دختر داشته اند با دیدگاه امام علی علیه السلام هم تناقص دارد لطفا در این موارد دقت کنید
