غرب با M۱۶ جنگید، شرق با کلاشینکف؛ دو تفکر که هنوز زندهاند
سیدمحمدنبوی
کد خبر: ۱۳۹۶۲۰۹
| | 426 بازدید
اگر دلم بخواهیم جنگ سرد را فقط با نقشهها، موشکها و تانکها توضیح بدهم، بخش مهمی از داستان را اصلا نگفته ام در اصل دل بخواهی هم نیست باید منطقی بود. جنگ سرد را میشود از فاصله چند سانتیمتری بین دست یک سرباز و ماشه تفنگش هم خواند؛ جایی که یک طرف میدان، سلاحی سبکتر با فشنگ کوچکتر و فلسفه متفاوت به میدان آمد و طرف دیگر، تفنگی ساخت که قرار بود با سادهترین منطق ممکن کار کند و حتی وقتی شرایط از کنترل خارج شد، باز هم شلیک کند.
M۱۶ و کلاشینکف فقط دو تفنگ معروف نیستند. این دو سلاح نماینده دو مسیر متفاوت در طراحی تسلیحات انفرادی هستند؛ مسیری که یکی بیشتر روی وزن، دقت، سرعت شلیک و کنترل سلاح حساب باز کرد و دیگری روی سادگی، دوام، تولید انبوه و تحمل شرایط سخت. هر دو مسیر در جنگهای واقعی امتحان شدند و هر دو، خیلی فراتر از مرزهای کشور سازنده خودشان رفتند.
کلاشینکف شوروی در سالهای پس از جنگ جهانی دوم وارد خدمت شد و نسخه پذیرفتهشده آن در سال ۱۹۴۷ شکل گرفت. سلاحی با مهمات ۷.۶۲×۳۹ میلیمتر که قرار بود یک سرباز عادی بتواند آن را بهسادگی به کار بگیرد، نگهداری کند و در شرایط سخت میدان جنگ از آن استفاده کند. بعدها نسخههای مختلف خانواده AK در کشورهای زیادی تولید شدند و همین گستردگی تولید، آن را به یکی از شناختهشدهترین سلاحهای انفرادی جهان تبدیل کرد. ارتش آمریکا نیز در اسناد آموزشی خود، ویژگیهایی مانند سادگی، مقاومت و قابلیت تولید انبوه را از خصوصیات مهم این خانواده برشمرده است.
در سمت دیگر، آمریکاییها به سراغ خانوادهای رفتند که مسیرش با تفنگهای کلاسیک آن دوران تفاوت داشت. M۱۶ سبکتر از M۱۴ بود و از فشنگ ۵.۵۶ میلیمتری استفاده میکرد. ارتش آمریکا در سال ۱۹۶۳ آن را برای جنگ در محیط جنگلی بهعنوان سلاح استاندارد انتخاب کرد و با ورود گسترده نیروهای آمریکایی به ویتنام، M۱۶ به تدریج جایگاه خود را در واحدهای پیاده پیدا کرد. تا سال ۱۹۶۷ تقریباً همه سربازان آمریکایی در ویتنام از M۱۶ استفاده میکردند و در سال ۱۹۷۰ این سلاح به تفنگ استاندارد پیادهنظام آمریکا تبدیل شد.
یک طرف، سادگی؛ طرف دیگر، مهندسی
وقتی به طراحی این دو خانواده نگاه میکنیم، تفاوت فقط در کالیبر یا شکل ظاهری نیست. مسئله از جایی شروع میشود که طراح باید جواب یک سؤال ساده را بدهد: سرباز قرار است با این سلاح چه کاری انجام دهد؟
در طراحی کلاشینکف، سادگی یک ویژگی فرعی نیست؛ بخشی از فلسفه اصلی سلاح است. قطعات نسبتاً درشت، مکانیزم شناختهشده، تلرانسهایی که اجازه میدهند سلاح در برابر آلودگی و شرایط نامناسب همچنان کار کند و فرآیند نگهداری ساده، همه به یک هدف نزدیک میشوند: سلاح باید برای سربازی ساخته شود که ممکن است در شرایط ایدهآل نباشد، آموزش او همیشه در سطح نیروهای نخبه نباشد و امکانات تعمیر و نگهداری نیز محدود باشد.
همین نگاه را اگر کنار شرایط جنگهای زمینی قرن بیستم بگذاریم، دلیل موفقیت AK روشنتر میشود. سرباز در سنگر، روستا، جنگل، بیابان یا محیط شهری همیشه فرصت تمیز کردن سلاح را ندارد. اگر یک تفنگ برای کار کردن به مراقبت بسیار دقیق وابسته باشد، کوچکترین ضعف در زنجیره پشتیبانی میتواند به مشکل عملیاتی تبدیل شود.
کلاشینکف برای چنین محیطی طراحی شده بود؛ البته این به معنی بینقص بودن آن نیست. دقت و ارگونومی خانواده AK در مقایسه با برخی نسلهای جدیدتر سلاحهای انفرادی نقاط ضعف خودش را دارد و وزن و رفتار مهمات ۷.۶۲×۳۹ نیز ویژگیهای مشخصی به آن میدهد. اما فلسفه طراحی را باید در مجموعه قابلیتهای آن دید، نه در یک عدد یا یک ویژگی.
M۱۶ از ابتدا داستان دیگری داشت. آمریکاییها در طراحی این خانواده، وزن سلاح و مهمات را کاهش دادند و به سمت فشنگ ۵.۵۶ میلیمتری رفتند. نتیجه، تفنگی بود که حمل آن برای سرباز سادهتر بود و امکان حمل مهمات بیشتری را فراهم میکرد. طراحی جدید در عین حال با تأکید بیشتری بر ارگونومی، نشانهروی و کنترل سلاح شکل گرفت.
اما مسیر M۱۶ در ویتنام نشان داد که طراحی پیشرفته بدون زنجیره درست آموزش، نگهداری و پشتیبانی میتواند دردسرساز شود. مشکلات اولیه این خانواده و تغییرات بعدی برای افزایش قابلیت اطمینان، بخشی از تاریخ این سلاح است. یعنی همانطور که کلاشینکف محصول یک فلسفه مهندسی مشخص بود، M۱۶ نیز محصول فلسفهای دیگر بود که در میدان جنگ مجبور شد خودش را اصلاح کند.
این قسمت برای من مهمتر از دعوای همیشگی «کدام تفنگ بهتر است» است. چون اساساً سؤال درستی نیست. تفنگ زمانی معنا پیدا میکند که بدانیم برای چه نیرویی، چه جنگی، چه دکترین رزمی و چه سطحی از پشتیبانی طراحی شده است.
دو تفنگی که از کارخانه فراتر رفتند
شاید بزرگترین موفقیت این دو خانواده، تعداد نسخههای تولیدشده یا شهرت آنها نباشد؛ بلکه این باشد که هر دو توانستند از مرزهای ارتش سازنده خود عبور کنند.
کلاشینکف به یکی از نمادهای تسلیحات بلوک شرق تبدیل شد. کشورهای مختلف نسخههای خودشان را از این خانواده ساختند و سلاح در جنگهای متعددی از آسیا تا آفریقا و خاورمیانه حضور پیدا کرد. حتی جایی که اتحاد شوروی مستقیماً حضور نظامی نداشت، احتمال دیدن یک AK در دست نیروهای محلی، شبهنظامیان یا ارتشهای منطقهای بالا بود.
این اتفاق یک علت اقتصادی هم داشت. سلاحی که بتواند با فناوری نسبتاً سادهتر تولید شود، تعمیر آن نیازمند زیرساخت فوقپیشرفته نباشد و مهمات آن در حجم زیاد تولید شود، برای کشوری که قصد تجهیز تعداد زیادی نیرو دارد، مزیت بزرگی محسوب میشود.
M۱۶ نیز مسیر متفاوتی را طی کرد. این خانواده در کشورهای مختلف وارد خدمت شد و بعدها نسخههای متعدد و توسعهیافتهای از آن شکل گرفتند. استانداردهای تسلیحات انفرادی در کشورهای غربی به تدریج به سمت کالیبرهای سبکتر و طراحیهای مدرنتر حرکت کردند و M۱۶ و خانواده AR-۱۵ در این روند نقش مهمی داشتند.
نکته جالب اینجاست که رقابت این دو تفکر با پایان جنگ سرد تمام نشد. امروز هم اگر به تسلیحات انفرادی در بسیاری از ارتشها نگاه کنیم، همان دو سؤال قدیمی هنوز وجود دارد: آیا باید سلاح را تا حد امکان ساده، مقاوم و قابل تولید انبوه ساخت یا باید از فناوری، ارگونومی، تجهیزات جانبی و دقت بالاتر استفاده کرد؟
پاسخ ارتشهای مدرن معمولاً ترکیبی از هر دو است. سلاح امروزی دیگر فقط یک لوله، بدنه و ماشه نیست. دوربین، سامانه نشانهروی، چراغ، لیزر، تجهیزات دید در شب، صداخفهکن، سامانههای ارتباطی و حتی دادههای مربوط به میدان نبرد میتوانند بخشی از مجموعه سلاح باشند. سرباز امروز با تفنگی کار میکند که باید داخل یک شبکه بزرگتر از تجهیزات شناسایی، ارتباطی و پشتیبانی قرار بگیرد.
با این حال، وقتی شرایط جنگ از حالت استاندارد خارج شود، همان سؤال قدیمی دوباره خودش را نشان میدهد: اگر تجهیزات الکترونیکی از کار افتادند، اگر نگهداری محدود شد و اگر نیرو مجبور شد مدت زیادی بدون پشتیبانی مناسب بجنگد، سلاح چقدر قابلیت ادامه کار دارد؟
اینجاست که فلسفه قدیمی کلاشینکف هنوز برای بسیاری از طراحان و نیروهای نظامی قابل فهم است.
در طرف مقابل، جنگهای مدرن نشان دادهاند که فقط دوام و سادگی کافی نیست. دقت، کنترل آتش، وزن کمتر، قابلیت نصب تجهیزات و هماهنگی سلاح با سامانههای دید و هدفگیری نیز اهمیت بسیار زیادی پیدا کردهاند. سربازی که از فاصله بیشتر هدف را شناسایی میکند و با یک سامانه نشانهروی دقیقتر درگیر میشود، الزاماً همان سرباز دهه ۱۹۶۰ نیست.
این تغییر، میدان رقابت را از «کلاشینکف در برابر M۱۶» به نسلهای جدیدتر کشانده است.
امروز دیگر مقایسه یک AK قدیمی با یک M۱۶ اولیه به تنهایی معنای چندانی ندارد. خانوادههای هر دو سلاح طی دههها تغییر کردهاند و نمونههای جدیدتر از نظر مواد، طراحی، تجهیزات جانبی و قابلیتهای عملیاتی با نمونههای اولیه فاصله زیادی دارند.
با این حال، چیزی که از آن رقابت قدیمی باقی مانده، دو نگاه متفاوت به طراحی سلاح است؛ نگاه اول میگوید تفنگ باید آنقدر ساده و مقاوم باشد که سرباز بتواند روی آن حساب کند، حتی وقتی محیط جنگ علیه اوست. نگاه دوم میگوید سلاح باید بخشی از یک سیستم دقیقتر باشد؛ سبکتر، قابل تنظیمتر، مجهزتر و هماهنگ با فناوریهای جدید.
جالب اینکه امروز طراحان تسلیحات به دنبال ترکیب همین دو مسیر هستند. دیگر کسی نمیتواند صرفاً با «ساده بودن» یک سلاح را مدرن بنامد و از طرف دیگر، پیچیده کردن یک تفنگ هم بهخودیخود آن را به سلاح بهتری تبدیل نمیکند.
تاریخ M۱۶ و کلاشینکف برای من دقیقاً از همینجا جذاب میشود. این دو تفنگ فقط محصول دو کارخانه یا دو کشور نبودند؛ محصول دو نگاه به جنگ بودند. یکی از دل نیاز به سبکتر کردن سرباز، افزایش حجم آتش و استفاده از فناوری جدیدتر بیرون آمد و دیگری از نیاز به ساخت سلاحی که در مقیاس وسیع تولید شود، آموزش آن ساده باشد و در شرایط سخت از کار نیفتد.
جنگهای بعدی نشان دادند که هیچکدام از این دو فلسفه بهتنهایی جواب همه میدانها را نمیدهد. اما هر دو آنقدر موفق بودند که اثرشان دههها بعد هم در طراحی سلاحهای انفرادی دیده میشود.
شاید به همین خاطر است که وقتی یک سرباز در گوشهای از جهان یک AK در دست دارد و سربازی در نقطهای دیگر یک سلاح مبتنی بر خانواده AR را حمل میکند، هنوز میتوان رد همان رقابت قدیمی شرق و غرب را در دستهای آنها دید؛ رقابتی که با فروپاشی شوروی تمام نشد، فقط شکلش عوض شد.
گزارش خطا
نظرسنجی
با کدام نرخ بنزین موافقید؟