انتشار کتابی در ستایش پدر

سایه‌ی هماره روشن

به اهتمام عباس نادری، کتاب «سایه‌ای که روشن است؛ پدر به روایت نویسندگان و شاعران» توسط نشر قو در ۱۸۴ صفحه منتشر شد.
کد خبر: ۱۳۹۱۱۷۰
| |
1660 بازدید
پدرانه

به گزارش تابناک، در این کتاب روایت‌ها و اشعار افرادی چون محمدحسین باتمانقلیچ، نادر پناه‌زاده، محمدرضا ترکی، علی حاجیلاری، فریبا خانی، هادی خورشاهیان، حمیدرضا داداشی، صادق رحمانی، احسان عباسلو، سعیده عزت‌آبادی‌پور، زهرا محسنی‌فرد، جواد محقق، سجاد محقق، حمید محمدی محمدی، حمید محمودیان، سینا میرزایی، سیدرضا میرکریمی، فاطمه نادری، عباس نادری، کامران نجف‌زاده، رضا نوریان و مناف یحیی‌پور به زیور چاپ آراسته شده است.

   فصل نخست این کتاب، روایت فرزندان از پدر است؛ به‌جز یک‌روایت، همه‌ی روایت‌ها، تازه است. در نوشتن روایت‌ها، دست نویسندگان باز بوده و هیچ محدودیتی چه از نظر شیوه‌ی نگارش و چه تعداد کلمات، نبوده است. همه‌ی نویسندگان از منظر و زاویه‌ی دید خود، به‌توصیف پدر نشسته‌اند. فصل دوم، پدر در آیینه‌ی شعر برخی شاعران معاصر است. برخی شعرها، برای نخستین بار در این مجموعه منتشر شده است.

سه بخش از سه روایت کتاب از این قرار است:
 بخشی از روایت «نمی‌دانم کجای قصه خوابم برد» به‌قلم «کامران نجف‌زاده»:                           

   پدر، نویسنده بود. کتابخانه‌ای قدیمی‌ داشت که من یواشکی کلیدش را می‌چرخاندم. از هدایت تا چوبک و شاملو و کارنگی تا جلال می‌خواندم. ظهرهای تابستان برایم «آیش» می‌خرید. «کیهان بچه‌ها» می‌گرفت. «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را و من یکی‌یکی می‌خواندم... انگار هیچ‌چیز در جهان به‌اندازه‌ی آن لحظه‌ها یادم نمانده... 
    نمی‌دانم کجای قصه خوابم برد. اما چشم باز کردم، اسیر روزگار شدم... فقط عکس‌های دوربین نیکون بابا نجاتم می‌دهد. فقط خاطره‌ی سینما و اصرار من برای دَه‌بار دیدن تک‌شاخ و جوی ولی‌عصر و خانه‌ی دوبلکس ستارخان و بلیت مهرجوییِ خدابیامرزِ اجاره‌نشین‌ها، شاید ناجیِ آن بخشِ تباه‌شده باشد که آلزایمر نگیرم.  

چرا روزگار چنین است؟ چرا چین افتاده زیر چشمانت... من به قربان تو... 

بخشی از روایت «پنجره‌ای باز به سمتِ بهشت» به‌قلم «علی حاجیلاری»:         

وجودش حیات‌بخش است و گرماآفرین. چونان  آفتابِ تندی که وقتی می‌تابد، غم و غصه‌هایت به یک‌باره تبخیر می‌شود و برف‌های تلنبار شده‌ی اندوه را در پنهان‌ترین و دست نیافتنی‌ترین زوایای وجودت به چشم‌برهم‌زدنی آب می‌کند. نگاهش مرهمی است که زخم‌های عمیقت را التیام می‌بخشد. گرچه قامتِ ستبرش را سنگینی کوله‌بارِ دردهای مستمرِ بی‌پایان، کمی خمیده کرده و گردِ نقره‌فامِ زمستانِ عمر بر سرش نشسته، گرچه بر پیشانی‌اش چینِ پیری افتاده و سوی چشمانِ تیزبینش کم شده. اما هنوز هم در نگاهِ عاشقِ من همان است که بود. آیینه‌ای که خدا را در برابرش می‌توان با چشم‌های گنه‌کارِ زمینی به تماشا نشست. پنجره‌ای باز به سمتِ بهشت. قهرمانِ شکست‌ناپذیرِ داستانِ عمرِ من ... پدرم. 

پدر! ابرمردِ تنهای بی‌تکرار و شخصیت ممتاز و بی‌بدیلی که بی‌ذره‌ای حسادت و اکراه، تو را از خود برتر می‌خواهد. شمعِ وجودِ نازنینش آب می‌شود تا خونِ تازه در رگ‌هایت بدود و می‌افتد تا با نگاهی لبریز از شوق و تحسین، نظاره کند ایستادنت را. و تو! تا خود پدر نشوی، هرگز قدرش را نخواهی دانست.  

بخشی از روایت «هنوز از تو می‌آموزم» به‌قلم «فاطمه نادری»:                           

دیرزمانی است نگاه و لبخندت را در قاب عکس تو جست‌و‌جو می‌کنم. به‌تو سلام می‌دهم و با تو حرف می‌زنم. نگاهت که می‌کنم، آرام می‌آیی و در قاب چشمانم می‌نشینی، با همان لبخند ملیح و همیشگی غبار دلتنگی از دلم می‌زدایی و مرا به‌دوردست‌هایِ بودنت می‌بری. این‌که می‌گویم بودنت، منظورم دقیقا زمانی است که با خنده‌هایت می‌خندیدم و می‌توانستم دست‌هایت را در دست‌هایم بفشارم وگرنه، بعد از بیست‌و‌سه سال هنوز در خاطراتم زنده‌ای، در خواب‌هایم قدم می‌زنی و کوچه‌باغ رؤیاهایم هنوز با عطر حضورت نفس‌می‌کشد. پدر! این سال‌ها به‌اندازه‌ی قرن‌ها دل‌تنگِ تو بودم و هستم اما از آن‌جا که باور دارم همه‌ی ما باید روزی به آرامش ابدی که تو رسیده‌ای برسیم، با درد نبودن و ندیدنت کنار آمده‌ام.

 

اشتراک گذاری
برچسب ها
گزارش خطا
وب گردی