قمار بزرگ ریملند، از اوکراین تا هرمز
جنگ ایران و آمریکا چگونه تمام می شود؟
نظریههای روابط بین الملل، صورت بندیهای پیشنهادی برای درک پیچیدگیهای تحولات قدرت و ثروت جهانی هستند. این نظریهها عمدتا با مطالعه و تحلیل وقایع پیشین تدوین گردیده و مدلهایی برای پیش بینی اتفاقات پیش رو ارائه میدهند. بدین لحاظ، این نظریهها و مدلهای مقتبس از آنها در ذات خود واجد حقیقت نبوده و صرفا ابزارهایی برای دسته بندی و مفاهیم هستند. بدین ترتیب آن چه در ادامه این متن از اصطلاحات و عبارات این نظریهها بدان ارجاع داده میشود لزوما تناظری با انطباق انحصاری آنها بر واقعیت ندارد.
کد خبر: ۱۳۸۸۳۴۴
| | 2625 بازدید
به گزارش تابناک، پرسش در بارهی پایان هر جنگی، ناگزیر از راه تعیین نقطهی پیروزی و شکست میگذرد؛ و پیروزی یا شکست در تناسب با دلایل وقوع جنگ تعریف میشوند. اگر پاسخ به این پرسش را مهمترین دغدغهی مردم ایران در این روزهای پرمخاطره بدانیم، ناگزیر میبایست مسیر گفته شده را از انتها به ابتدا گذر کرد. اما جنگ آمریکا و متحدینش علیه ایران تنها یک قسمت از جنگی است که چندین سال است در عرصههای مختلف جغرافیایی، اقتصادی و ژئوپلتیک آغاز گردیده و ادامه دارد و البته نقطهی پایان این جنگ فراگیر نیز نخواهد بود.
زیرا این جنگ بخشی از منازعات چندساله برای بازآرایی نظم تکقطبی جهان است؛ نظمی که از ابتدای قرن بیستویکم و با واقعه یازده سپتامبر برای نخستین بار به چالش کشیده شد و ایالات متحده را واداشت تا تنها چند سال پس از پایان دو قطبی جنگ سرد، با بازتعریف مفهوم تروریسم جهان را به عرصه دو قطبی دیگری بکشاند؛ مفهومی که در دل خود همان کلیشه آشنا را بدون نیاز به ارجاع به معنای اولیه حمل میکرد: «هرکه با ایالات متحده نیست، تروریست است». این مفهومسازی ساده، اما این بار به هدف نرسید، زیرا جهانیسازی آغازشده توسط غرب عملاً مانع اطلاق گسترده آن میشد. حتی کشورهای خاستگاه تروریستهای یازده سپتامبر نه در اردوگاه خصم، بلکه در زمره متحدان آمریکا باقی ماندند، چرا که بخشی از هزینه و لجستیک ارتش آمریکا بر عهده آنان بود و پیوندهای اقتصادیشان با واشنگتن جداییناپذیر. همزمان، دو جنگ خونبار و پرهزینه آمریکا را ناچار کرد پای چین را هرچه بیشتر به اقتصاد خود باز کند. تمهیداتی که در دهه پایانی قرن بیستم برای نرمالسازی چین اتخاذ شده بود، در این دوره چین را به «کارخانه آمریکا» تبدیل کرد. روسیه نیز با بازسازی اقتصادی در دوران پوتین، هشت سال رشد مثبت را تجربه کرد تا در پایان دهه اول قرن بیستویکم، دو قدرت رو به رشد "هارتلند" در برابر "ریملندِ" گرفتار بحران مالی قد علم کنند. اما هارتلند چیست؟ ریملند کجاست؟
جنگ آمریکا و متحدینش علیه ایران تنها یک قسمت از جنگی است که چندین سال است در عرصههای مختلف جغرافیایی، اقتصادی و ژئوپلتیک آغاز گردیده و ادامه دارد و البته نقطهی پایان این جنگ فراگیر نیز نخواهد بود.
اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم دنیای سیاست بین الملل شاهد مطرح شدن سه نظریهی مهم در ژئوپلتیک بود.
ابتدا نظریهی قدرت دریایی از آلفرد ماهان که طبق نظریه او داشتن قدرت برتر در عرصه بین المللی در گرو تبدیل شدن به قدرت بزرگ دریایی و تسلط بر دریاها شامل اقیانوسها و آبراهه ها... به منظور کنترل جریان ثروت و قدرت جهانی است که بین قارهها و از راه دریاها انتقال مییابد. در برابر این نظریه متفکر دیگری به نام هارفورد مکیندر در اوایل قرن بیستم نظریهی هارتلند را ابداع و ارائه کرد. طبق نظریهی او، قدرت اصلی در عرصه بین الملل در منطقهای است که از دسترسی دریاها دور بوده و امکان تثبیت و تقویت و توسعه قدرت بدون اتکا به ارتباط دریایی در آن وجود دارد. با برخی تغییرات اولیه، نهایتا وی دنیا را بر اساس نظریه خود به چهاربخش: هارتلند، هلال داخلی، هلال خارجی و جزایر دورافتاده مطابق شکل زیر تقسیم نمود:

وی بر این باور بود که کنترل بخش اول ضامن برتری قدرت در کل دنیاست.
پس از وی، اندیشمند دیگری به نام نیکلاس اسپایکمن در میانه قرن بیستم نظریه ریملند را در تکمیل نظریه هارتلند ارائه کرد. طبق نظریه وی دنیا به سه منطقه هسته داخلی (مشابه هارتلند)، ریملند و دنیای جدید تقسیم بندی میشود، اما قدرت اصلی با تسلط بر ریملند قابل دسترسی است. چرا که ریملند مرفهتر است و به خوبی با جهان خارج مرتبط است. علاوه بر این، همزمان به قدرتهای زمینی و دریایی دسترسی دارد. این ویژگیهای دوزیستی ریملند، آن را به منطقهای با منافع ژئوپلیتیکی بیشتر از هارتلند تبدیل میکند.

آن چه در شکل گیری و تکامل این نظریات عامل اصلی به شمار میرفت، روشهای اعمال قدرت سخت بود. در واقع نظریه ماهان بر اساس بررسی شکل گیری قدرت جهانی امپراتوری بریتانیا بر پایهی قدرت دریایی در عصر استعمار بود، نظریهی مکیندر با مطالعه و دقت در قدرت روسیه تزاری به عنوان قدرت برتر اوراسیا پس از سقوط ناپلئون شکل گرفت و نظریه اسپایکمن در کوران جنگ جهانی دوم و ظهور قدرت نیروی هوایی به عنوان نیروی اصلی قدرت نازیها در آن جنگ نظریه دوم را بازآرایی کرد. اما اکنون که جهان به کلی متفاوت از آن دوران است، چگونه میتوان وقایع فعلی و جنگ فراگیر پیش گفته را در این چارچوب صورت بندی نمود؟
آن چه در انتهای دوران بوش و برآمدن اوباما رخ نموده بود، یک بحران اقتصادی بزرگ در آمریکا و مجال بی نظیری برای رشد اقتصاد چین بود. نتیجهی جنگهای دهه اول قرن بیست و یکم برای آمریکا فاجعه بار بود. آمریکا در تلاش برای تثبیت نظم تک قطبی، با موانعی مانند قوت گرفتن جریانهای ایدئولوژیک غیر کمونیستی و ضعف توان اقتصادی در راهبری جهانی مواجه شده بود که اولی هژمونی ایدوئولوژیک لیبرال دموکراسی و دومی هژمونی دلار را به چالش کشیده بودند. اما فرصت یگانهای نیز در این اثنا ایجاد شده بود: شبکه جهانی اطلاعات.
آن چه غرب جهانی - شامل قدرتهای ریملند و دنیای جدید- برای برقراری نظم یکپارچه جهانی تدبیر کردند، هضم هارتلند از طریق کنترل دوگانهی قدرت نرم با استفاده از شبکه جهانی اطلاعات بود. واقعیتی که آمریکا در نتیجهی عواقب استفاده بی پروا از قدرت سخت در دهه اول قرن بیست و یکم با آن روبهرو شد، سیاستگزاران را بر آن داشت که رویارویی و کنترل را به عرصه قدرت نرم منتقل کنند. برنامه این بود که جریان تجارت جهانی با استفاده از امکانات اینترنت عملا اقتصادهای رو به رشد هارتلند را زیر مجموعه اقتصاد ریملند کند و از سوی دیگر، ذهنیت سازی با استفاده از رسانههای فراگیر نوین منجربه بروز پدیدههایی مانند " انقلابهای نارنجی" شده و کشورهای کوچکتر حوزهی هارتلند را از آن حوزه جدا کرده و سپس با توسعهی ناتو یا پیمانهای امنیتی مشابه به این کشورها، قدرت سخت را گام به گام به سمت هارتلند توسعه دهد.
این راهکار گر چه در تمام دورهی حاکمیت دموکراتها با قوت پی گرفته شد و به نتایج مهمی رسید، اما در درون خود آنتی تز خویش را نیز پرورد. وابستگی اقتصاد آمریکا به چین هر چه بیشتر شد و جریانهای ایدئولوژیک با رشد روزافزون خود نه تنها مقبولیت لیبرال دموکراسی را کاهش دادند بلکه از جوامع غربی نیز سربازگیری کرده و به میدانهای جنگ ایدئولوژیک محور فرستادند. جوامع کشورهای غرب جهانی نیز از این آنتی تز مصون نماندند. هراس از رشد غیرقابل توقف اقتصاد چین و بحران اقتصادی منطقه یورو، باعث رونق گفتمان راست افراطی با زمینهی ملی گرایی شده بود و تلاشهای جریان غالب رسانههای فراگیر برای جاانداختن ارزشهای لیبرالی مانند برابری جنسیتی و تغییر مفهوم خانواده، محافظه کاران دینی را در این جوامع فعال کرد.
ضربهی اصلی و قطعی به این سیاستگزاری اما، در پایان دهه دوم قرن بیست و یکم وارد آمد. آنجا که دونالد ترامپ بدون وجود سابقهی فعالیت سیاسی قابل ذکر و با دست نهادن بر دغدغههایی که در بالا گفته شد، آرای عمومی را در برابر هیلاری کلینتون به دست آورد و رییس جمهور شد. گفتمان و روش او به کل مخالف فرایندهای جهانی سازی و موافق با افزایش قدرت ملی آمریکا بود. رفتاری که آمریکا را نه به عنوان عضو هادی و شریک مهم ریملند، که به عنوان آقای جهان تصویرسازی میکرد. ضربه بعدی، اما مهلکتر بود. بروز همه گیری کووید ۱۹ زنجیرهی تامین جهانی را به کل از کار انداخت و کشورها در مقابله با این پدیده متوجه شدند که برون سپاری قدرت ملی به زنجیرهی قدرت و ثروت جهانی چه عواقبی دارد. در شرایطی که چین و روسیه به عنوان اعضای اصلی هارتلند اقدام به ساخت و تولید واکسن برای نجات جان مردمان خود میکردند، بسیاری از کشورها چشم انتظار کمپانیهای چند ملیتی غربی بودند تا واکسنهای دستکاری ژنتیکی شده به دست آنها برسد. از سوی دیگر، اقتصاد چین با اتکا به پشتیبانهایی که در خاک خود برای مدیریت ریسک ناشی از کارشکنی ریملند اندیشیده بود، عملا قویتر از پیش از مهلکهی همه گیری بیرون آمد.
هراس از رشد غیرقابل توقف اقتصاد چین و بحران اقتصادی منطقه یورو، باعث رونق گفتمان راست افراطی با زمینهی ملی گرایی شده بود و تلاشهای جریان غالب رسانههای فراگیر برای جاانداختن ارزشهای لیبرالی مانند برابری جنسیتی و تغییر مفهوم خانواده، محافظه کاران دینی را در این جوامع فعال کرد.
در دنیای پساکرونا، آن چه اتفاق افتاده است تزلزل در مبانی قدرت ریملند و تبدیل آن از کنشگر اصلی به بازیگر واکنشی در برابر تهدید بیرون آمدن غول هارتلند از چراغ است. در آخرین تلاش ناکام، اوکراین به طمع اتصال به ریملند به عنوان آخرین حلقه اتصال قدرت سخت ریملند (ناتو) خود را دربرابر ارتش روسیه به عنوان نمایندهی قدرت سخت هارتلند یافت. خاک اشغال شدهای که پس از چندین سال کماکان در اشغال باقی مانده و تمام تلاش ریملند برای بیرون کشیدن آن از کام روسیه – که به پشتیبانی چین به عنوان قدرت اقتصادی هارتلند پشتگرم است- به جایی نرسیده است. جنگ با ایران نیز، دومین اشتباه مهلک ریملند در این بازی قدرت جهانی است.
برنامهی دهه دوم قرن بیست ویکمی ریملند برای جدا کردن ایران از هارتلند، از همان استراتژی دوگانه پیروی میکرد. حل مشکلات مدل نظم تک قطبی از طریق برجام با ایدهی رفع تحریم در برابر رفع تهدید و مشارکت ناگزیر ایران برای بازسازی خود با اقتصاد ریملند، که با نوعی همکاری قدرت سخت در مبارزه با داعش بین ایران و آمریکا محکم کاری شد، برنامهی بلند مدت غرب جهانی برای جدا کردن ایران از هارتلند بود. این برنامه با برآمدن ترامپ، اما به کناری رفت و باز همان بازی قبلی با خروج از برجام و برنامه فشار حداکثری پی گرفته شد و ضربهی قدرت سخت با ترور سردار سلیمانی برای اثبات محکم بودن برنامه جدید چاشنی کار شد. از دولت به کل تحت تاثیر بحران اپیدمی کووید ۱۹ بایدن نیز تحول خاصی در بازگشت به برنامه پیشین حاصل نشد تا مجددا نوبت به ترامپ رسید. او، اما این بار، راه سخت را برای مقابله با این پل واسط بین ریملند و هارتلند برگزید: برنامهی نابودی.
آن چه اشتباه استراتژیک ترامپ در این جنگ است، هم داستانی با نزاع ایدئولوژیک خاورمیانه بین هلال شیعی و رویای نیل تا فرات صهیونیستی به نفع طرف دوم است. نزاع ایدئولوژیک منطقهای میدان بازی قدرتهای بزرگ نبوده و نیست. ترامپ، اما میپنداشت که میتوان در سایه شوک هفت اکتبر و قدرت نمایی نظامی بی محابای اسرائیل میتواند ایران را با جنگ یا نابود کند و به تجزیه بکشاند یا نظام ایران را وادار به تسلیم نماید. وارد کردن ایران به جنگ وجودی، باعث شد جنگی که علیه هارتلند طراحی شده و پیش بینی میشد ایران با استراتژی تدافعی وارد آن شود را ایران با بستن تنگهی هرمز به نبرد تهاجمی هارتلند علیه ریملند تبدیل کرد. این تغییر غیرمترقبه به سرعت جذابیت ایدئولوژیک و استراتژیک آن را برای اسرائیل کمرنگ کرد و باعث خروج ناگفتهی اسرائیل از آن شد.
حال که در ماه ششم از این جنگ قرار داریم، به روشنی میبینیم که جنگ هرمز گلوی اقتصاد ریملند را فشرده است. جنگ آمریکا علیه ایران و متحدان آن اکنون عملا برای آمریکا جنبه تدافعی دارد و آمریکا ناگزیر از انتخاب در یک بازی باخت – باخت شده اس که یا برتری ایران در تعیین تکلیف تنگه هرمز را به رسمیت شناخته و یک گلوگاه کلیدی ریملند را در اختیار قدرتی از هارتلند قرار دهد، یا با عملیات نظامی پرتلفات و فراگیر اقدام به اشغال نظامی ایران کند که نتیجه آن هر چه باشد، منجر به تضعیف قدرت سخت و قدرت نرم ریملند در برابر قدرتهای ناظر هاتلند یعنی چین وروسیه خواهد شد.
حال که ریملند قمار اول در برابر هارتلند را در اوکراین باخته است و موضوع فقط زمان پذیرش باخت است، به هیچ وجه نمیخواهد قمار دوم را در هرمز ببازد، چرا که میز سوم در تایوان و تنگه مالاکا گسترده و چین در انتظار حریف است. با دو بازی باخته، عملا قمار سوم را ریملند از پیش باخته به مصاف هارتلند خواهد رفت. به این دلیل است که جنگ آمریکا علیه ایران چشم انداز روشنی از خاتمه را پیش چشم نمینهد. مگر اینکه آمریکا آن گونه با ایران تعامل کند که با یک کشور کاملا دوست و متحد، و به گونهای تهدیدها و محدودیتهای دیرپا علیه ایران را نه تنها رفع کرده بلکه به فرصتهای غیرقابل چشم پوشی تبدیل کند که ایران نه نابود، که به عضو موثر ریملند تبدیل شود. از آن جا که نشانهای برای چنین تحول بنیادینی در رفتا آمریکا علیه ایران به چشم نمیخورد، پس کماکان نبرد وجودی برای ایران ادامه خواهد داشت تا به مدد پروردگار و همت فرزندان ایران، دشمن دست خالی و شکست خورده و از این بازی بازنده بیرون بیاید.
آرش رازانی
آرش رازانی
گزارش خطا