صفحه خبر لوگوبالا تابناک

مرجعیت با کدام است؟ رسانه‌ یا انسان‌رسانه؟!

محمد عبدالهی*
کد خبر: ۱۳۸۶۷۳۳
| |
2700 بازدید
مرجعیت با کدام است؟رسانه‌ یا انسان‌رسانه؟!از رویداد یوتیوبرهای در ایرانمال تا انتشار انواع فیلم های ادعایی از تونل های موشکی، ضمن اشاره به یک تحول در بحث رسانه و مرجعیت آن،  انحراف بزرگی را نیز در شیوه کار انسان‌رسانه‌ها در ایران می‌نمایاند.
در روزگاری که انسان‌رسانه‌ها (اینفلوئنسرها و یوتیوبرها) با سهولت و بی‌دغدغه‌ای کم‌سابقه در فضای عمومی جولان می‌دهند و رسانه‌ها و سایت های رسمی همچنان زیر سایه‌ی محدودیت‌های ساختاری و نهادی نفس می‌کشند، آیا نباید نگران اتفاقات ناگوارتر از حاشیه‌های ایران‌مال و ماجراهایی چون فیلم‌برداری از تونل‌های موشکی باشیم؟
 
از تریبون رسمی تا استوری؛ بحران مرجعیت یا بحران روایت؟
مفهوم «مرجعیت» (Référentiel) یکی از مفاهیم مهم در تحلیل سیاست‌گذاری عمومی است که توسط پژوهشگران فرانسوی حوزه‌ی سیاست‌گذاری، از جمله برونو ژوبر و پیر مولر، مطرح و توسعه یافته است. مرجعیت در واقع بیانگر مجموعه‌ای از ارزش‌ها، باورها و تصاویری است که یک جامعه، گروه یا بخش خاص از واقعیت اجتماعی در ذهن خود شکل می‌دهد و بر اساس آن، مسائل عمومی را تعریف و درباره‌ی نحوه‌ی مواجهه با آن‌ها تصمیم‌گیری می‌کند. از این منظر، واقعیت اجتماعی تا حد زیادی محصول برداشت‌ها، ذهنیت‌ها و ادراکات جمعی است. بنابراین، آنچه یک جامعه یا گروه از یک موضوع به‌عنوان «واقعیت» می‌شناسد، می‌تواند مبنای شکل‌گیری سیاست‌ها، برنامه‌ها و اقدامات عمومی قرار گیرد.
 
مرجعیت‌ها تعیین می‌کنند که چه موضوعی مهم و قابل‌توجه تلقی شود، چه مسئله‌ای در اولویت قرار گیرد، چه اهدافی دنبال شود و چه سیاست‌هایی برای دستیابی به این اهداف مناسب باشند. از این رو، مرجعیت را می‌توان چارچوبی دانست که از طریق آن، ارزش‌های بنیادین یک جمع و جایگاهی که آن جمع برای خود در میان سایر گروه‌ها و جوامع تعریف می‌کند، بازنمایی می‌شود.
 
یکی از ویژگی‌های مهم مرجعیت، تغییرپذیری آن در طول زمان است. این فرایند را می‌توان در قالب «سیر تطور مرجعیت» مورد بررسی قرار داد؛ یعنی مسیری که در آن، یک موضوع از یک تصویر و معنای اولیه به‌تدریج به تصویری جدید و متفاوت تبدیل می‌شود و در نتیجه، نوع مواجهه‌ی جامعه و سیاست‌گذاران با آن موضوع نیز تغییر می‌یابد.
 
اگر تاریخ معاصر ایران را از این منظر نگاه کنیم، می‌توان سیر روشنی از جابه‌جایی و تحول مرجعیت را مشاهده کرد؛ از روحانی و منبر، تا روشنفکر و دانشگاه، از هنرمند تا مداح و از رسانه‌های رسمی تا تلویزیون و مطبوعات، و امروز از همه‌ی این‌ها تا شبکه‌های اجتماعی، اینفلوئنسرها و بلاگرها.
 
دوران انقلاب اسلامی
پیش از انقلاب و سال‌های منتهی به ۱۳۵۷، معلمان به‌عنوان «روشنفکر محلی» در بسیاری از شهرها و روستاها، یکی از باسوادترین و اثرگذارترین افراد جامعه و واسطه‌ی ورود مفاهیم جدید به جامعه بودند که می‌توانستند بر بسیاری از مسائل اجتماعی و سیاسی اثرگذار باشند و به‌دلیل ارتباط روزمره با خانواده‌ها و دانش‌آموزان، نفوذ اجتماعی گسترده‌ای داشتند. بعد از انقلاب و در سال‌های ابتدایی دهه‌ی ۱۳۶۰، و با تشکیل نهضت سوادآموزی که معلم و مربی سوادآموزی به نقاطی می‌رفت که رسانه، دانشگاه و حتی گاهی ساختار اداری حضور پررنگی نداشتند، نقش معلم با توجه به تعداد و گستردگی جغرافیایی آموزش‌وپرورش، به این قشر یک ویژگی منحصربه‌فرد می‌داد که در ساختن انسان و جامعه‌ی جدید پررنگ‌تر شد.
 
در دوران جنگ و دهه‌ی نخست جمهوری اسلامی، مرجعیت سیاسی و فرهنگی بیش از پیش در ساختارهای رسمی، روحانیت، نهادهای انقلابی و رسانه‌های رسمی متمرکز شد. مرجعیت سیاسی عمدتاً در اختیار منبر، مسجد و روحانیون بود که مهم‌ترین کانون‌های تولید معنا و شکل‌دهی به افکار عمومی بودند و تلویزیون و رادیو نیز نقش بسیار مهمی در تولید روایت فرهنگی داشتند. در این دوره، امکان تکثر رسانه‌ای و رقابت بر سر توجه عمومی بسیار محدود بود.
 
با پایان جنگ و آغاز دوره‌ی سازندگی، نوع جدیدی از مرجعیت سیاسی شکل گرفت: مدیر، تکنوکرات، اقتصاددان و متخصص. در این مقطع دانشگاه و طبقه‌ی متوسط تحصیل‌کرده اهمیت بیشتری پیدا کردند و مرجعیت از «روحانی و انقلابی» به سمت «متخصص و مدیر» حرکت کرد.
 
بعد از دوم خرداد
 انتخابات دوم خرداد، اوج ورود نسل جوان، دانشجویان، دانشگاهیان، روشنفکران و مطبوعات به مرکز تحولات سیاسی بود. پیروزی خاتمی را می‌توان نشانه‌ی قدرت‌یافتن یک مرجعیت گفتمانی جدید دانست؛ مرجعیتی که بخش مهمی از آن از دانشگاه، مطبوعات و جامعه‌ی مدنی می‌آمد و مرجعیت به‌جای جایگاه رسمی از تولید گفتمان و توانایی بسیج اجتماعی ناشی می‌شد. اگر بخواهیم یک نقطه‌ی مشخص برای برجسته‌شدن دانشجویان تعیین کنیم، انتخابات ۱۳۷۶ کافی نیست؛ بلکه تحولات پس از آن، به‌ویژه وقایع ۱۸ تیر ۱۳۷۸، نشان داد که دانشگاه و دانشجویان به یکی از مهم‌ترین کانون‌های تولید و انتقال گفتمان سیاسی و فراتر از آن به بازیگر سیاست تبدیل شدند.
 
انتخابات ۱۳۸۴ و ۱۳۸۸ را می‌توان نقطه‌ای دانست که در آن، مرجعیت سیاسی از فضای صرفاً نخبگانی فاصله گرفت و ارتباط مستقیم با مردم، سفرهای استانی، تصویر «مردمی‌بودن» و شخصیت فردی نامزدها اهمیت زیادی پیدا کرد و مهم‌ترین تغییر آن بود که مرجعیت از «گفتمان» به «چهره» نزدیک شد. در انتخابات ۱۳۸۸، مداحان، هنرمندان و چهره‌های فرهنگی نقش نمادین و رسانه‌ای قابل‌توجهی در حمایت از نامزدها داشتند.
 
در انتخابات ۱۳۹۲، هرچند نقش جوانان و دانشجویان پررنگ بود، اما اتفاق مهم‌تر، اتصال آن‌ها به شبکه‌های اجتماعی بود. اگر ۱۳۷۶ را «انتخابات دانشگاه» بدانیم، می‌توان گفت انتخابات ۱۳۹۲، انتخابات دانشگاه متصل به شبکه‌های اجتماعی بود. در این مرحله، مرجعیت سیاسی در اختیار دانشجویانی بود که می‌توانستند پیام را در شبکه‌ی خود منتشر کنند و به یک واسطه‌ی سیاسی تبدیل شوند.
 
در انتخابات ۱۳۹۶، نقش چهره‌های مشهور فرهنگی، هنری و ورزشی در فضای سیاسی بیش از گذشته دیده شد. اینجا مفهوم جدیدی از مرجعیت به نام مرجعیت مبتنی بر محبوبیت شکل گرفت. فرد ممکن بود نه سیاستمدار باشد، نه استاد دانشگاه و نه روحانی؛ اما چون مخاطب و سرمایه‌ی اجتماعی داشت، می‌توانست بر افکار عمومی اثر بگذارد.
 
در انتخابات ۱۴۰۰، با گسترش شبکه‌های اجتماعی فضای سیاسی و اجتماعی به شبکه‌های متعدد تقسیم شده بود. کانال‌ها، صفحات اینستاگرامی، توییتر، رسانه‌های آنلاین و تولیدکنندگان محتوا، هر کدام بخشی از افکار عمومی را نمایندگی می‌کردند و دیگر یک استاد دانشگاه یا روحانی یا بازیگر برای یک نسل مرجع نبود؛ یک بلاگر برای یک جامعه‌ی کوچک، یک فعال سیاسی برای بخشی از جامعه، یک هنرمند برای گروهی دیگر و یک کانال خبری برای طیفی دیگر مرجع بود.
 
در انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۴۰۳، بیش از هر زمان دیگری با جامعه‌ای مواجه شدیم که مرجعیت‌های متعدد و گاه متعارض دارند و مرجعیت سیاسی از حالت متمرکز خارج شد و به یک شبکه‌ی چندمرکزی تبدیل شده است. امروز دیگر «داشتن تریبون» لزوماً به معنای «داشتن مرجعیت» نیست. حتی ممکن است فرد یا نهادی از ده‌ها تریبون رسمی برخوردار باشد، اما نتواند توجه و اعتماد مخاطب را به دست آورد. در مقابل، یک چهره‌ی ناشناخته در ساختار رسمی، ممکن است با یک ویدئو، یک استوری یا یک ایونت، هزاران نفر را با خود همراه کند. و اینجاست که باید از یک تغییر مهم سخن گفت: جامعه‌ی ایران از «مرجعیت مبتنی بر جایگاه» به سمت «مرجعیت مبتنی بر جذابیت، اعتماد و همذات‌پنداری» حرکت کرده است.
باید توجه داشت که نسل جدید کمتر به این پرسش توجه می‌کند که «چه کسی اجازه دارد سخن بگوید؟» و بیشتر می‌پرسد: «چه کسی حرفش برای من قابل‌لمس است؟»
 
مقایسه دو رویداد از رویدادهای اخیر
شاید اگر بخواهیم عینیت این موضوع را مقایسه‌ای دقیق‌تر کنیم و فهم دو الگوی متفاوت از شکل‌گیری مرجعیت فرهنگی را بررسی کنیم بهتر باشد هفته‌ی فرهنگی اردبیل را با ایونت دیدار نیما تکیدو با طرفدارانش واکاوی کنیم.
مرجعیت با کدام است؟رسانه‌ یا انسان‌رسانه؟!
یک یوتیوبر که نام و چهره‌اش برای بخش بزرگی از  از نسل‌های پیش از خود ناآشناست؛ اما همین ناآشنایی، خود بخشی از واقعیت جدید مرجعیت فرهنگی در جامعه‌ی امروز ایران است. نسلی که با او ارتباط برقرار کرده، الزاماً مرجعیت فرهنگی خود را از همان منابعی دریافت نمی‌کند که نسل‌های پیشین می‌شناختند. در اینجا، نه عنوان رسمی، نه جایگاه نهادی و نه حتی سابقه‌ی طولانی، به‌تنهایی تولیدکننده‌ی مرجعیت نیست؛ بلکه «ارتباط»، «تجربه‌ی مشترک»، «همذات‌پنداری» و «حضور در یک فضای جمعی» است که می‌تواند یک چهره را به نقطه‌ای برای شکل‌گیری مرجعیت تبدیل کند.
 
هفته‌ی فرهنگی اردبیل، در منطق سنتی سیاست‌گذاری فرهنگی، بر نوعی «مرجعیت نهادی» استوار است. این رویداد از اعتبار سازمانی، پشتوانه‌ی رسمی و سرمایه‌ی نهادی برخوردار است و تلاش می‌کند تصویری از فرهنگ، هویت، تاریخ و ظرفیت‌های فرهنگی اردبیل را به مخاطب ارائه کند. در این الگو، نهاد فرهنگی ابتدا تصویری از واقعیت فرهنگی را تعریف می‌کند و سپس تلاش می‌کند آن تصویر را از طریق برنامه‌ها، رسانه‌ها و رویدادها به جامعه منتقل کند.
اما ایونت تهران بر منطقی متفاوت استوار است. در این ایونت، مرجعیت از «رابطه با مخاطب» تولید می‌شود. مخاطبان برای شنیدن یک سخنرانی رسمی یا دریافت یک پیام فرهنگی از پیش طراحی‌شده گرد هم نمی‌آیند؛ آن‌ها برای دیدن فردی می‌آیند که پیش‌تر او را در فضای مجازی دنبال کرده‌اند، با روایت‌هایش خندیده‌اند، سبک زندگی و زبانش را می‌شناسند و بخشی از تجربه‌ی روزمره‌ی رسانه‌ای خود را با او شریک شده‌اند.
در هفته‌ی فرهنگی اردبیل، نهاد رسمی تلاش می‌کند «فرهنگ» را بازنمایی کند؛ در حالی که در ایونت نیما تکیدو، خود «رابطه‌ی اجتماعی» به بخشی از تجربه‌ی فرهنگی تبدیل می‌شود.
 
در اولی، مخاطب به یک رویداد دعوت می‌شود تا با یک روایت فرهنگی مواجه شود؛ در دومی، مخاطب به دیدار کسی می‌رود که پیش از آن، در فضای رسانه‌ای بخشی از زندگی و تجربه‌ی او را شکل داده است. این تفاوت، دقیقاً همان نقطه‌ای است که مفهوم «مرجعیت» اهمیت پیدا می‌کند.
 
بر اساس مفهوم مرجعیت، تصاویر و برداشت‌هایی که یک جمع از واقعیت در ذهن خود شکل می‌دهد، مبنای عمل و انتخاب قرار می‌گیرند. نمی‌توان گفت که نسل جوان صرفاً مرجعیت خود را از دست داده است؛ بلکه باید گفت تصویر این نسل از مرجعیت تغییر کرده است.
 
برای بخشی از نسل‌های پیشین، مرجعیت فرهنگی ممکن بود در مدرسه، دانشگاه، مسجد، منبر، رسانه‌ی رسمی، استاد، نویسنده یا چهره‌های شناخته‌شده‌ی فرهنگی شکل بگیرد. اما برای بخشی از نسل جدید، این مرجعیت می‌تواند در یوتیوب، اینستاگرام، پادکست و میان چهره‌هایی شکل بگیرد که به‌دلیل نزدیکی ادراکی و عاطفی با مخاطب، اعتبار پیدا کرده‌اند.
 
از نگاه مرجعیت سیاست‌گذاری، ایونت تهران را می‌توان نمونه‌ای از یک «مرجعیت فرهنگی بخشی» دانست؛ مرجعیتی که در یک بخش خاص از جامعه، به‌ویژه در میان مخاطبان جوان و کاربران فعال فضای دیجیتال، شکل گرفته است. این مرجعیت لزوماً به معنای پذیرش او از سوی همه‌ی جامعه نیست. اتفاقاً اینکه نام او برای بسیاری از نسل‌های پیشین ناآشناست، نشان می‌دهد که مرجعیت فرهنگی امروز بیش از گذشته «بخشی، شبکه‌ای و نسلی» شده است.
 
این نکته بسیار مهم است؛ زیرا اگر مرجعیت را یک امر ثابت و یکپارچه فرض کنیم، ممکن است تصور کنیم که با افول مرجعیت‌های سنتی، جامعه با خلأ مرجعیت مواجه شده است. اما اگر مرجعیت را پدیده‌ای اجتماعی و تغییرپذیر بدانیم، آنچه مشاهده می‌کنیم «تکثر و بازتوزیع مرجعیت» است. در این معنا، ایونت ایران مال نشانه‌ای از ظهور مرجعیتی است که بر «حضور» بنا شده است. مخاطب او بخشی از یک جمع است و امتداد تجربه‌ای که پیش‌تر در فضای مجازی شکل گرفته است.  در مقابل، مسئله‌ی هفته‌ی فرهنگی اردبیل این است که آیا می‌تواند چنین تجربه‌ای از مشارکت و هم‌حضوری را ایجاد کند یا خیر؟
 
اگر هفته‌ی فرهنگی صرفاً مجموعه‌ای از برنامه‌های رسمی باشد که در آن، نهادها درباره‌ی فرهنگ سخن می‌گویند، هنرمندان اجرا می‌کنند و مخاطب در جایگاه تماشاگر قرار می‌گیرد، فاصله میان این رویداد و مرجعیت فرهنگی جدید همچنان باقی خواهد ماند. اما اگر هفته‌ی فرهنگی بتواند مخاطب را از «تماشاگر» به «شریک رویداد» تبدیل کند، آنگاه می‌تواند به بازسازی مرجعیت فرهنگی خود کمک کند.
 
مسئله‌ی اصلی هفته‌ی فرهنگی اردبیل کمبود محتوای فرهنگی نیست. اردبیل از نظر تاریخ، هویت، فرهنگ، هنر، موسیقی، غذا، ادبیات و میراث فرهنگی، ظرفیت‌های فراوانی دارد. مسئله‌ی اصلی، نحوه‌ی تبدیل این ظرفیت‌ها به تجربه‌ای است که مخاطب امروز بتواند با آن ارتباط برقرار کند.
 
ایونت ایرانمال احتمالا محتوای فرهنگی پیچیده‌ای نداشته، اما توانسته تجربه‌ی جمعی بسازد. در مقابل، هفته‌ی فرهنگی اردبیل ممکن است از نظر محتوایی و نهادی غنی بوده باشد، اما اگر نتواند مخاطب را درگیر کند، در ساختن مرجعیت جدید با مشکل مواجه است.
 
اشتباه نکنید
بنابراین، مقایسه‌ی این دو رویداد نباید به این نتیجه‌ی ساده منجر شود که «اینفلوئنسرها جای نهادهای فرهنگی را گرفته‌اند». چنین نتیجه‌ای خود نوعی ساده‌سازی است. مسئله این است که نهادهای فرهنگی دیگر نمی‌توانند صرفاً به اعتبار جایگاه خود برای تولید مرجعیت تکیه کنند. آن‌ها باید بتوانند در کنار اعتبار نهادی، اعتبار رابطه‌ای و تجربه‌ای نیز ایجاد کنند.
مرجعیت فرهنگی امروز در نقطه‌ای میان «نهاد» و «شبکه»، «اعتبار» و «جذابیت»، «محتوا» و «تجربه» قرار دارد.
از همین منظر،این دو را  می‌توان دو نشانه از دو مرحله‌ی متفاوت در سیر تطور مرجعیت فرهنگی دانست. اما آینده‌ی مرجعیت فرهنگی الزاماً متعلق به یکی از این دو نیست و مسئله‌ی اصلی، یافتن نقطه‌ی اتصال میان آن‌ها است.
 
*فعال فرهنگی و رسانه ای
اشتراک گذاری
برچسب ها
گزارش خطا
مطالب مرتبط