ساعت ۸ صبح بود؛ لحظهای که انگار تمام چرخدندههای شهر تهران از حرکت ایستادند و در تقاطع بهشتی و مطهری، میان ازدحامی از اشک و تکبیر، صدای اقامه نماز بلند شد و در آن ثانیه، دنیا خاموش شد. نه صدای بوق ماشینها بود و نه همهمهی شهر؛ تنها صدای میلیونها قلبی بود که با هر اللهاکبر، تکهای از وجودشان را برای آخرین بار به پدرشان میسپردند و در آن لحظه پلی بود میان زمین و آسمان...
به گزارش تابناک ، امروز ساعت به ۸ صبح نزدیک میشد وخورشید، گویی با شرم از تاباندن در این روز دشوار، پشت پردهای از مه و غم پنهان شده بود. در میان جمعیت، هر چه مینگریستی، چهرههایی میدیدی که با بصیرت و عشقی بیپایان، در انتظار لحظهای بودند که قلبهایشان با تکبیرهای جمعیت یکی شود.
این سفر، نه یک جدایی تلخ، بلکه گذاری بود از این دنیای پرهیاهو به سوی باغی که درهایش، خود بهشت است و کسی که تمام عمرش را در راه عزت مردم گذراند، حالا در آستانه آن «باغ ابدی» بود و هر کس با نگاه به پیکر ایشان، مشتاق میشد که بداند رسیدن به آن درگاه چگونه است.
لحظهای که زمان برای هزاران نفر در خیابان مفتح متوقف شد صدای اقامه نماز بر پیکر رهبر شهید بلند شد و در آن ثانیه، تمام دنیا خاموش شد. صدای تکبیر، در فضای میان بهشتی و مطهری طنینانداز شد و میلیونها انسان، در یک لحظه، در یک صف، با یک نیت، سر به سجده نهادند.
آن نماز، تنها یک تکلیف نبود؛ آخرین پیوند زمین با آسمان بود و در آن نماز، گویی همه میخواستند با هر تکبیر، تکهای از غمشان را به آسمانها بسپارند و از رهبر شهید بخواهند که در آن «باغ ابدی» برای ما هم دعا کند.
تصویر تماشایی بود به گونه ای که مردانی که دلاورانه در جبههها جنگیده بودند و حالا در برابر پیکر ایشان، چون کودکانی بینوا گریه میکردند و زنانی که با چادرهایی سیاه، سایهبان اندوه شده بودند و همه در یک نقطه متوقف شده بودند؛ در تقاطع عشق و فقدان.