صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

به‌روایت صیاد شیرازی؛ نیرو و وقت کافی نداشتیم ولی خرمشهر با امداد الهی آزاد شد

۷۰۰ نفر نیرو برای حمله به خط دشمن حقیقتا کم بود. دوباره باید یک‌تصمیم بزرگ و سرنوشت‌ساز می‌گرفتیم. هرچند زیاد خودمان را درگیر مقررات و فرمول‌های جنگ کلاسیک نمی‌کردیم؛ بر همین‌حساب، دل یک دل کردیم و گفتیم بزنید! در عرض کمتر از یک‌ساعت حدود ساعت ۸ صبح، خرازی بی‌سیم زد و گفت: «ما زدیم، خوب هم گرفته! عراقی‌ها جلوی ما دست‌ها را بالا برده‌اند، اما تعدادشان دست ما نیست!»
کد خبر: ۱۳۷۴۵۹۳
| |
1160 بازدید
|
۲

به‌روایت شهید صیاد شیرازی؛ نیرو و وقت کافی نداشتیم ولی خرمشهر با امداد الهی آزاد شد

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، سوم خرداد سالروز آزادی خرمشهر است که اتفاقی عجیب و غریب در جنگ تحمیلی اول علیه ایران اسلامی بود. هیچ‌کشور و قدرتی در دنیا توقع نداشت ایران با آن‌امکانات محدود و نیروهایی که از نظر عقلی و منطقی توانایی مقابله با نیروها و استحکامات نیروهای بعثی صدام را نداشتند، خرمشهر را آزاد کند.

خرمشهر قرار نبود روز سوم خرداد آزاد شود و قرار بود کار به محاصره شهر و سپس در مرحله بعدی به آزادسازی‌اش بیانجامد. اما اراده خدا بر این‌قرار گرفت که ایرانی‌ها که برای رضا خدای و شادی دل مردم می‌جنگیدند، خرمشهر را آزاد کنند.

آزادی خرمشهر در روایت سپهبد شهید علی صیاد شیرازی، عبرت‌ها و آموزه‌های جالبی دارد که به بهانه سالگرد این‌مناسبت مهم در تاریخ معاصر ایران، این‌فراز از روایت‌گری و خاطرات شهید صیاد شیرازی را مرور می‌کنیم:

***

آبان‌ماه سال ۱۳۶۰ تصمیم گرفتم به‌طور موقت، دانشکده فرماندهی و ستاد ارتش (دافوس) را تعطیل کرده، اساتید آن را به‌منظور تقویت قوای ارتش در جبهه، به مناطق جنگی اعزام نمایم. این‌تصمیم، تقویت قرارگاه‌های مقدم نیروی زمینی ارتش در جنوب، غرب و تشکیل گروه‌های طرح‌ریزی را به همراه داشت. پس از آن، طی هماهنگی‌هایی که بین ارتش و سپاه به عمل آمد، سه عملیات عمده که مکمل عملیات پیروزمند ثامن‌الائمه (ع) به حساب می‌آمد، طرح‌ریزی گردید که به‌طور همزمان آغاز و به‌ترتیب تقدم اجرا شدند: طریق‌القدس، فتح‌المبین و بیت‌المقدس. 

خوشبختانه موفقیت در عملیات‌های طریق‌القدس و فتح‌المبین، روحیه رزمندگان را بسیار بالا برده و از طرفی، سیل نیروهای تازه‌نفس و داوطلب را به سمت جبهه روانه کرده بود. بدین‌ترتیب، همه‌چیز برای یک‌عملیات جدید و آزادسازی خرمشهر نازنین مهیا بود.

منطقه‌ای که عملیات بیت‌المقدس در آن طرح‌ریزی شد، از شمال به رودخانه کرخه‌کور و نیسان، از شرق به کارون، از جنوب به خرمشهر و اروندرود و از غرب به کرانه‌های هورالعظیم و شط العرب محدود می‌شد. در این‌عملیات نیز قرارگاه کربلا تقسیم کار کرده و قرارگاه قدس در شمال، قرارگاه خاتم در مرکز و قرارگاه نصر را در جنوب سازمان داد. در هر قرارگاه، رزمندگان ارتش و سپاه دست واحدی شده، فرماندهی واحدی پیدا کرده و تحت امر قرارگاه کربلا آماده عملیات شدند. ترکیب سازمان قرارگاه‌هایمان بدین‌شکل بود: قرارگاه قدس به فرماندهی مشترک سرهنگ لطفی فرمانده لشکر ۱۶ زرهی قزوین از ارتش و برادر احمد غلامپور از سپاه؛ قرارگاه فتح به فرماندهی مشترک سرتیپ نیاکی فرمانده لشکر ۹۲ زرهی و برادر غلامعلی رشید و قرارگاه نصر به فرماندهی سرهنگ حسنی سعدی فرمانده لشکر ۲۱ حمزه و برادر حسن باقری. بنده و برادرم محسن رضایی هم در قرارگاه مشترک کربلا حضور داشتیم که در اطراف دارخوین و نزدیکی رود کارون قرار داشت.

به لطف خداوند، عملیات بسیار بهتر از تصور ما پیش رفت و در همان‌شب اول، رزمندگان موفق شدند ۱۲ کیلومتر بیشتر از اهداف پیش‌بینی‌شده، پیش روی نمایند. در این‌مرحله تعداد زیادی تانک به غنیمت گرفتیم. سرعت تک به‌قدری بالا بود که بعد از ۲ روز متوجه شدیم در بعضی نقاط، خط اول ما به‌جای این‌که روی دژ خودمان باشد، روی دژ عراقی‌هاست؛ یعنی خیلی بیشتر از آن‌چه فکر می‌کردیم، در منطقه جلو رفته بودیم. با این‌که قریب به ۵ هزار کیلومتر از خاک خوزستان آزاد شده و حدود ۵ هزار نفر اسیر گرفته بودیم، اما مردم مرتب از پشت جبهه تماس می‌گرفتند که خرمشهر چه شد؟ در شرایطی که همه منتظر آزادسازی خرمشهر بودند و نمی‌توانستند موقعیت فعلی ما و ۲۳ شبانه‌روز نبرد را درک کنند، مسئولیت ما بالا می‌رفت و کار، بیشتر روی شانه‌هامان سنگینی می‌کرد. چاره‌ای نبود جز آن‌که به فرماندهان فشار بیاوریم تا در محور شلمچه،‌ دست دشمن را قطع کنند. 

۲ شب پشت سر هم حمله کردیم؛ تلفات سنگینی هم به دشمن وارد آوردیم، اما موفق نشدیم. البته که تلفات هم دادیم؛ تا جایی که یکی از فرمانده لشکرها به من گفت: «دیگر به ما نگویید فرمانده لشکر!‌ بگویید فرمانده گردان!» گفتم: «چطور؟» گفت: «این‌قدر لشکرم کوچک شده که دیگر توانایی ماموریت لشکر را ندارم.»

گزارشاتی که فرماندهان از وضع یگان‌هاشان می‌دادند، موید این‌نکته بود که بایستی به‌سرعت نیروها را بازسازی کنیم؛ به این‌معنی که عملیات را متوقف کرده و واحدها را برای بازسازی از خط عقب بکشیم. برای این‌کار، حداقل ۲ ماه فرصت لازم بود تا برای حمله به خرمشهر آمادگی پیدا کنیم. می‌دانستیم دشمن، بهتر از ما از این‌فرصت استفاده خواهد کرد و چون خودش را در معرض خطر می‌بیند، قطعا محکم‌کاری می‌کند؛ با این‌حساب ما دیگر نخواهیم توانست به سنگرهای آن‌ها دست پیدا کنیم. 

من وآقای رضایی در قرارگاه کربلا، ساعت‌ها به شور نشستیم؛ اما نتیجه‌ای عاید نشد. تا این که خدا راه را پیش پای ما گذاشت. من معتقدم که خدا یک‌امداد عظیم نصیب من و سردار رضایی کرد. در سراسر مدتی که در جبهه بودم، امدادی بالاتر از آن احساس نکردم. ما هر دو به یک‌طرح واحد رسیده بودیم، بدون آن‌که از ذهن هم باخبر باشیم. وقتی که با هم در میان گذاشتیم، حتی یک‌نقطه‌نظر مخالف نداشتیم؛ اما مشکل کار این بود که طرح ما، با نقطه‌نظرات و خواسته‌های فرماندهان کاملا متفاوت بود. نمی‌دانستیم چطور فرمان را به آن‌ها ابلاغ کنیم. ساعت‌ها با آن‌ها بحث کرده بودیم و حالا می‌خواستیم یک‌طرح دیگر را مطرح کنیم. حتما با خودشان می‌گفتند پس طرح‌های ما چه شد؟ می‌دانستیم قبول‌کردن این‌طرح برایشان سنگین است. توافق کردیم مسئولیت ابلاغ طرح به عهده من باشد و آقامحسن گفت: «از طرف من شما به سپاه و ارتش ابلاغ کنید.»

به هر صورت جلسه تشکیل شد و فرماندهان یگان‌های ارتش و سپاه را خواستیم. من مقدمه را طوری مطرح کردم که احساس کنند فرصتی برای بحث نیست و به‌عبارت دیگر، این دستور است که ابلاغ می‌شود و فقط باید برای اجرا بروند. وقت کم بود و اگر بین عملیات فاصله می‌افتاد، طرح خراب می‌شد. خودم را هم به‌عنوان یک‌مامور قلمداد کردم. گفتم: «تصمیم فرماندهی قرارگاه کربلا را به شما ابلاغ می‌کنیم. خوب گوش کنید؛ اگر سوال داشتید، بپرسید تا روشن‌تر توضیح بدهم؛ ماموریت را بگیرید و سریع برای اجرا بروید!» وقتی ماموریت را ابلاغ کردم، در یک‌لحظه همه به هم نگاه کردند و آن‌حالتی که فکر می‌کردیم پیش آمد. اعتراضات زیاد بود. احمد متوسلیان، حسین خرازی و احمد کاظمی همه اعتراض کردند. حتی یکی از سرهنگ‌های ارتش گفت: «ببخشید جناب سرهنگ! ما راه‌کارهای زیادی برای عملیات داریم؛ این جز هیچ‌کدام از راه‌کارها نبود!»

انگار خداوند پاسخش را به زبان من نشاند. گفتم: «تصمیم فرمانده در مقابل راه‌کارهایی که ستادش به او می‌دهد، از سه‌حالت خارج نیست؛ یا یکی از راه‌کارها را قبول می‌کند و دستور صادر می‌کند، یا تلفیقی از راه‌کارها را به دست می‌آورد و آن را ابلاغ می‌کند، یا هیچ‌کدام از آن‌ها را انتخاب نمی‌کند و خودش تصمیم می‌گیرد. چون او باید به مسئولین بالا و خدا جواب بدهد. فرمانده ملزم به تصمیم‌گیری و اتخاذ تدبیری است که بتواند در محضر خداوند جوابگو باشد، نه به انسان‌های دیگر؛ این‌، حالت سوم است. خداوند متعال در آیه ۴ سوره انشراح می‌فرماید فان مع العسر یسرا. خداوند ما را کشاند تا نقطه اوج سختی و یک‌دفعه آسانی را نازل کرد، بدون این‌که خودمان نقش زیادی داشته باشیم.» این را که گفتم، خداوند بار دیگر لطف خود را به ما نشان داد و همه بدون هیچ‌مخالفتی به دنبال اجرای دستور رفتند.

هرچند ما ۲۵ روز در حال جنگ بودیم و فرماندهان می‌گفتند بریده‌ایم و نیروهایمان باید بازسازی شوند، اما این‌مساله را نمی‌توانستیم نادیده بگیریم که اگر قرار باشد خونین‌شهر آزاد بشود، الان باید آزاد شود. این را هم می‌دانستیم که نیروی کافی نداریم؛ پس طرحی که به ذهن ما رسید این بود که با وجود این‌شرایط، حداقل شهر را محاصره کنیم؛ یعنی از یک‌محور برویم جایی بین خرمشهر و شلمچه مستقر شویم. دفعه قبل نتوانستیم از شلمچه برویم؛ حالا از یک‌محور دیگر که قابل دسترس باشد، می‌رویم و اعلام می‌کنیم خرمشهر را محاصره کرده‌ایم؛ این باعث می‌شود نیروها بیشتر و زودتر به جبهه بیایند و ما تقویت شویم. این‌محور از محل تلاقی رودخانه کارون با بهمن‌شیر تا تلاقی رودخانه نیسان با هورالعظیم تشکیل می‌شد که ۱۷۰ کیلومتر طول داشت و ما باید از این‌خط به دشمن حمله می‌کردیم. 

با وجود این‌که به طرح‌مان خیلی امیدوار بودم، اما وقتی جلسه تمام شد، تمام وجودم را اضطراب فرا گرفت. با خودم می‌گفتم خدایا! این چه حالی است که در من به وجود آمده؟ من آبرویم، حیثیتم، مقام مسئولیتی‌ام و شناختی را که این‌برادران از من داشتند، به پای این‌طرح گذاشته بودم. با خودم می‌گفتم اگر به نتیجه نرسیم، دیگر آن‌ها به دستورات اطمینان نمی‌کنند و این‌مساله، خسارت بزرگی است. نه من و نه آقای رضایی، حتی تصور آزادسازی را هم در ذهن نداشتیم؛ نهایت مطلوب ما محاصره خرمشهر بود تا در قدم بعدی، شهر آزاد شود. عمق عملیات، نهایتا ۵ کیلومتر بود. باید از شرق جاده خرمشهر – اهواز رد می‌شدیم و خودمان را به اروند می‌رساندیم تا بتوانیم اعلام کنیم خرمشهر را محاصره کرده‌ایم؛ آن هم نه محاصره کامل. دشمن در جنوب شهر، یعنی اروندرود مستقر بود و می‌توانست به‌راحتی با توپخانه ما را بکوبد. در اختیار داشتن جزایر ام‌الرصاص و سهیل نیز پشتیبانی آن‌ها را کامل می‌کرد؛ اما در آن‌شرایط ما همین را هم پیروزی می‌دانستیم. 

قرار بر این شد که از میان لشکرهای سیاه و ارتش، نیروهایی که توان بالاتری دارند انتخاب کنیم و هر واحدی از هر لشکری که وضعیت بهتری دارد و سالم‌تر است، به کار گرفته شود. در نهایت، تیپ‌های انتخاب‌شده، ۳ محور را تشکیل دادند. محور غربی، یعنی سمت راست را تیپ ۲۷ حضرت رسول (ص) با تیپ ۱ از لشکر ۲۱، محور وسط را تیپ ۳ لشکر ۷۷ و یک‌تیپ از سپاه و محور سمت چپ را که به خرمشهر وصل می‌شد، تیپ ۸ نجف اشرف به عهده گرفت. قرار بود هرسه محور به‌طور همزمان تک کنند. اما همان‌شب اول، محور سمت راست توان دشمن را برید؛ یعنی توانست در دل دشمن شکاف ایجاد کند و جلو برود. مقدار پیش‌روی آن‌ها زیاد بود؛ به‌طوری که احمد متوسلیان می‌گفت: «هنوز سمت چپ من آزاد است! من دارم هم از راست می‌خورم و هم از چپ.» دو محور دیگر هنوز نتوانسته بودند جلو بروند.

تمام آن‌ ۲۵ روز و اتفاقاتش یک‌طرف و آن ۲ ساعت یک‌طرف. ساعت ۱۰ شب عملیات شروع شده بود و حالا ۴:۳۰ صبح بود. هرچه تلاش کردیم آن‌دو محور را هم بگیریم، نشد. اگر به صبح و روشنایی هوا می‌رسیدیم، اوضاع کاملا به هم می‌ریخت و دیگر هیچ‌کاری نمی‌توانستیم بکنیم. حتی نیروهای احمد متوسلیان که آن‌همه پیش‌روی کرده بودند، باید برمی‌گشتند. بچه‌ها از شدت خستگی، از حال رفته بودند. نماز صبح را که خواندم، خواب عجیبی چشم‌هایم را گرفت؛ اما دلم نمی‌آمد از کنار بی‌سیم بروم. در همان‌اتاق جنگ، زیر نورافکن دراز کشیدم. حالم خیلی گرفته بود. در آن‌شرایط، شروع کردم با خدا راز و نیاز کردن و گفتم: «دیگر امیدی نیست! ما هرکاری که از دست‌مان برمی‌آمد انجام دادیم! خدایا خودت می‌دانی! دریغ نکرده‌ام؛ هیچ‌کس دریغ نکرده! پس کمک‌مان کن!»

در همان‌حالت به خواب رفتم. در خواب سید عالی‌قدری را دیدم که با عمامه مشکی وارد قرارگاه شد. چهره‌اش گرفته و غمناک بود. ناخودآگاه احساس احترام بسیاری نسبت به آن‌سید کردم. ایشان با حالتی مثل این‌که کارش را انجام داده باشد، گفت: «من می‌خواهم بروم! کسی نیست راهنمایی‌ام کند؟» بلافاصله جلو دویدم و گفتم: «من آمادگی دارم!» ایشان با تبسم مرا نگاه کرد. از این‌اظهار محبت، سخت متاثر شده و به گریه افتاده و از شدت گریه از خواب پریدم. با نگاهی به ساعت، متوجه شدم ۲۰ دقیقه در خواب بودم. حالت خاصی به من دست داده بود. همان‌لحظه صدای تکبیر از بی‌سیم‌ها بلند شد. ۲ محوری که گیر کرده بودند، توانسته بودند خودشان را به اروند برسانند و به لطف خدا، تمام مشکلات ما در پیش‌روی حل شده بود. حسین خرازی با کد و رمز، از وضعیت مطلوب نیروهایش گزارش داد و گفت: «ما توانسته‌ایم حدود ۷۰۰ نفر از نیروها را متمرکز کنیم. اگر اجازه بدهید، از محوری که عراقی‌ها خط محکمی ندارند، به خط دشمن در داخل خرمشهر بزنیم.» 

۷۰۰ نفر نیرو برای حمله به خط دشمن حقیقتا کم بود. دوباره باید یک‌تصمیم بزرگ و سرنوشت‌ساز می‌گرفتیم. هرچند زیاد خودمان را درگیر مقررات و فرمول‌های جنگ کلاسیک نمی‌کردیم؛ بر همین‌حساب، دل یک دل کردیم و گفتیم بزنید! در عرض کمتر از یک‌ساعت حدود ساعت ۸ صبح، خرازی بی‌سیم زد و گفت: «ما زدیم، خوب هم گرفته! عراقی‌ها جلوی ما دست‌ها را بالا برده‌اند، اما تعدادشان دست ما نیست!»

باز هم خداوند ما را یاری کرد و تدبیری اتخاذ شد که در نوع خود جالب بود. ما به نیروهایی که در خط داشتیم، گفتیم این اسرا باید به‌صورت دشتبان، یعنی به صورت صف به طرف غرب بایستند. می‌خواستیم آن‌ها را هدایت کنیم که بیایند روی جاده و از طریق جاده، پیاده به طرف اهواز بروند. آمدن آن‌ها تا بعد از ظهر طول کشید. ۱۴ هزار و ۵۰۰ نفر اسیر گرفتیم. صف اسرا تمام‌شدنی نبود.

آزادی خرمشهر، ورق جنگ را برگرداند. صدام که دم از قادسیه و پیروزی می‌زد، پایان قادسیه را اعلام کرد و خداوند خواست که دل‌های دشمنان سرشار از رعب و وحشت شود. با این‌که هنوز عقبه‌شان قطع نشده بود و داخل سنگرهای مستحکم مستقر بودند و حتی اگر پشتیبانی هم نمی‌شدند، آن‌قدر در سنگرها امکانات داشتند که اقلا ۱۰ یا ۱۵ روز دیگر بتوانند مقاومت کنند، اما خداوند رعب و وحشتی به دل آن‌ها انداخت که حتی یک‌ساعت هم مقاومت نکردند. 

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
برچسب ها
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۲
در انتظار بررسی: ۷
انتشار یافته: ۲
ناشناس
|
Japan
|
۱۳:۳۱ - ۱۴۰۵/۰۳/۰۳
روح شهدای عملیات ازادی خرمشهر مخصوصا هم کلاس دوران دببرستانم از نیروهای هوابرد نوهد شاد باد
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۳:۴۱ - ۱۴۰۵/۰۳/۰۳
امداد الهی بدون وجود جان بر کف های ارتش به نتیجه نمیرسید.روح شهدای جنگ ایران وعراق شاد
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟
آخرین اخبار