روایت تلخ جنگ از زبان سخنگوی وزارت بهداشت

به گزارش تابناک به نقل از همشهری، صدای انفجار که حوالی پاستور پیچید، هنوز کسی نمیدانست جنگ دقیقا از کجا آغاز شده؛ فقط بیمارستانها بیدار شدند. از همان لحظه، تیمی شکل گرفت که نه اسلحه داشت و نه سنگر، اما باید وسط آتش، جان آدمها را نجات میداد. حالا حسین کرمانپور، رئیس روابطعمومی و سخنگوی وزارت بهداشت، برای نخستینبار پس از روزهای جنگ، از روایتهایی میگوید که کمتر دیده و شنیده شدهاند؛ از خیابانهای قفلشده تهران و موتورسواری وزیر بهداشت تا مادری در میناب که خیال میکرد فرزندش زیر باران در مزارش غرق شده است.
روایت او، فقط روایت یک جنگ نیست؛ روایت ایستادگی «تیم ملی سلامت ایران» در روزهایی است که زندگی و مرگ، شانهبهشانه هم حرکت میکردند.
اولین انفجار؛ آغاز جنگ در بیمارستانها
اولین روز جنگ، ۹ اسفند، صدای انفجار که آمد، تازه متوجه شدیم حوالی پاستور اتفاقی افتاده است. بیمارستان سینا، یکی از قدیمیترین بیمارستانهای ایران، نزدیک به محل شهادت رهبری بود و کسی نمیدانست قرار است چه پیش بیاید. تلفنها یا وصل نمیشدند یا کسی پاسخگو نبود. لحظات، شکننده و مبهم بودند.
در چنین شرایطی همهچیز امنیتی میشود و تنها کاری که میتوانستیم انجام دهیم، پیدا کردن راهی برای ارتباط با بیمارستان بود. موفق نشدیم با رئیس بیمارستان تماس بگیریم و در نهایت ارتباط با معاون درمان برقرار شد. حوالی ساعت۱۰ صبح، وزیر بهداشت مستقیم با بیمارستان صحبت کرد؛ هنوز مجروحی منتقل نشده بود، اما وزیر اعلام کرد که خودش را به بیمارستان میرساند چون شهر بهدلیل شرایط جنگی قفل شده بود، همانجا تصمیم گرفت با موتور خودش را به بیمارستان برساند؛ میان خیابانهایی که بوی جنگ گرفته بودند.
۸ میلیون نفر در جادهها
یکی از اتفاقات مهم آن روزها، جابهجایی حدود ۸میلیون نفر به شهرهای کمخطرتر بود. پشت صحنه این مهاجرت، یک عملیات شبانهروزی جریان داشت؛ از تأمین دارو و شیرخشک تا خدمات دیالیز و مراقبت از بیماران خاص. کرمانپور میگوید این آمادگی حاصل سالها تجربه بحران بود؛ از حادثه پیجرها در لبنان تا انفجار اسکله شهید رجایی و نخستین حمله آمریکا- اسرائیل به ایران. بهگفته او، «تیم سلامت» یاد گرفته بود چگونه وسط بحران، خدمات را متوقف نکند.
در تصویر ضعف داریم
اما در جنگ اخیر، از نظر تصویرسازی عقب ماندیم و این یک ضعف جدی است. از لحظه انفجارها و حملات، تصاویر کمی وجود دارد. بعد از حادثه، تصویر گرفتن فایده چندانی ندارد؛ مثل نوشدارو بعد از مرگ سهراب است. حادثه میناب یکی از همین نمونههاست.
آمریکاییها مدرسه میناب را هدف قرار دادند، اما رسانههای آنسوی ماجرا، مدام روایت دیگری میساختند و میگفتند کار آمریکا نبوده است. تنها چیزی که حقیقت را ثبت کرد، تصویر یک دوربین مداربسته بود که لحظه اصابت موشک را نشان میداد. اگر همان تصویر نبود، شاید امروز روایت دیگری از این حادثه ساخته میشد.
صف جوانها برای اهدای خون
جنگ با همه تلخیهایش، تصویرهای امیدبخشی هم داشت. صدها نفر برای خدمت داوطلب شدند و حدود ۱۷هزار نفر در سامانه وزارت بهداشت ثبتنام کردند. در مراکز انتقال خون هم اتفاق کمسابقهای رخ داد؛ صف دختران و پسران جوان برای اهدای خون در روزهای جنگ، مقابل پایگاههای انتقال خون شکل گرفت. میزان مراجعه آنقدر بالا رفت که بعضی مراکز مجبور به نوبتدهی شدند.
امان از آن امضا!
همراه معاون بهداشتی دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان بودیم که زنی به سمت دکتر میرزاده آمد و گفت: «ایکاش 3ماه پیش آن امضا را نمیزدید.» فکر کردم شاید کوتاهی یا خطایی در ارائه خدمات رخ داده و آماده عذرخواهی شدم، اما ماجرا چیز دیگری بود. او یکی از نیروهای بهداشتی بود که 3ماه قبل درخواست انتقالی به میناب داده بود و حالا همراه با جاریاش هردو در سوگ فرزندان شهیدشان نشسته بودند.
برای این معلم واژهای نیست
یکی از شهدای میناب، مهدیس نظری است. پدرش از صحنهای میگوید که باورش سخت است. هنگام جستوجوی پیکرها، خاک را کنار میزنند و معلم مدرسه را پیدا میکنند درحالیکه 2کودک را در آغوش گرفته بود تا نجاتشان دهد. هر3نفرشان شهید شدهاند. کرمانپور میگوید: ما هیچکدام لحظه ورود موشک را حس نکردیم، اما انسانی که در ثانیه آخر، بهجای فرار، خودش را سپر جان 2کودک میکند، واژهای فراتر از قهرمان و معلم فداکار میخواهد.
سخنگوی وزارت بهداشت در برنامهای به مناسبت گرامیداشت روز روابطعمومی، دلیل این عجله و حضور وزیر بهداشت در بیمارستان سینا را احتمال انتقال مجروحان خیابان پاستور و بیت رهبری عنوان کرد.
بغض میناب
یاد میناب که میافتم، نمیتوانم گریه نکنم. این را کرمانپور میگوید و از شهری حرف میزند که در هر خیابانش تصویر چند کودک شهید دیده میشود. وقتی رسیدیم، باران شدیدی باریده بود و خاک مزار بچهها فرو ریخته بود. آب میان قبرها جمع شده بود و مادری کنار مزار ایستاده بود و اعتراض میکرد که چرا کسی کاری نمیکند. او تصور میکرد بچهاش زیر آب مانده و باید نجاتش دهند. با بنیاد شهید تماس گرفتیم اما همان موقع هم عدهای خاک و سیمان میآوردند تا وضعیت مزارها را درست کنند.
کرمانپور معتقد است میناب برای همیشه یک خاطره تلخ خواهد بود؛ یک تلنگر به مدعیان حقوق بشر که اگر میخواهند چهره واقعی جنگ را ببینند باید سری به مزار کودکان این شهر بزنند و هنرشان را ببینند.


