صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

کربلا در میناب؛ روایت یکی از معلمان مدرسه میناب

حمله رژیم صهیونیستی-آمریکایی روز شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، مدرسه «شجره طیبه» را به تلی از خاک و آوار تبدیل کرد؛ مدرسه‌ای که در لحظه ۱۲۰ دانش‌آموزش شهید شدند؛ معلم پایه چهارم، یکی از بازماندگانی که بیشترین شهدای دانش‌آموز را در کلاسش داشته و خواهرزاده‌اش را نیز از دست داده، راوی فاجعه میناب می‌شود و از روز واقعه می‌گوید.
کد خبر: ۱۳۷۰۲۹۲
| |
1457 بازدید
|
۴
کربلا در میناب؛ روایت یکی از معلمان مدرسه میناب

به گزارش تابناک به نقل از ایسنا؛ قرار بود جلسه هم‌اندیشی معلمان برگزار شود؛ "سمانه کمالی" صبح زود خودش را به مدرسه می‌رساند، بی‌آنکه بداند چند ساعت بعد، نه جلسه‌ای در کار است و نه مدرسه‌ای. خبر فوت زن‌عمویش باعث خروجش از مدرسه می‌شود تا در زمان حمله آنجا نباشد. حالا، در روز معلم، از آن روزی می‌گوید که «امانت» هایش یکی یکی زیر آوار حملات دشمن ماندند و برای بیرون کشیدن پیکر شهدا به مدرسه بازمی‌گردد.

این گزارش از زبان معلمی است که سوگواره تلخ یک فاجعه را با اشک و آه روایت می‌کند.

تقدیری که معطل نماند

کمالی صبح شنبه به مدرسه رفت؛ زنگ اول درس قرآن بود و مربی در کلاس حضور داشت، اما او در آبدارخانه مشغول آماده‌سازی خود برای جلسه هم‌اندیشی بود. چند بار رفت و برگشت به دفتر داشت. حالش خوب نبود، می‌خواست جلسه را لغو کند. معاون مدرسه ابتدا مخالفت کرده، اما سرانجام رضایت داد که جلسه به فردا موکول شود، اما به یکباره پشیمان و گفته بود جلسه برگزار شود، چون شاید فردایی نباشد.

او به آبدارخانه بازگشته بود تا مطالبش را یادداشت کند که ناگهان پیامی روی گوشی‌اش ظاهر می‌شود، «زن عمویش فوت کرده» بدون اینکه به کادر مدرسه اطلاع دهد سوئیچ ماشین را برداشته و از مدرسه خارج می‌شود، حتی چادر و وسایل شخصی‌اش در کلاس می‌ماند. معاون پرورشی می‌پرسد کجا می‌روی؟ پاسخ می‌دهد: «می‌روم تا کلاس قرآن بچه‌ها تمام شود، برمی‌گردم.»

کمالی خود را به بیمارستان می‌رساند. در همان لحظات، همکار همپایه‌اش با او تماس گرفته و می‌گوید که به جایش در کلاس تدریس می‌کند و امروز به مدرسه نیاید: «همکارم خیلی اصرار کرد که نروم. من بعد از بیمارستان به سمت مدرسه حرکت کردم که نزدیکی‌های مدرسه دوباره همکارم تماس گرفت و گفت سمانه نیا، من تدریس ریاضی رو انجام دادم، تو امروز استراحت کن.»

این بار، کمالی از کنار مدرسه برمی‌گردد و راهی خانه می‌شود.

دانش‌آموزی که با خواب ماندن، زنده ماند

پسر سمانه هم دانش‌آموز همان مدرسه شجره طیبه بود که در روز واقعه خواب می‌ماند و به مدرسه نمی‌رود: «پدرش گفت، نمی‌خواد امروز مدرسه بره. گفت من شیفت مخالف توام، بزار بچه خونه بمونه. منم لباس مشکی‌هامو پوشیدم و به خونه زن عموم که نزدیک مدرسه بود، رفتم، اما توی مراسم هم همه در باره جنگ حرف می‌زدن، اما من می‌گفتم جنگ توی تهران میشه و میناب هیچ وقت جنگی نمیشه».

ساعت حدود ۱۰ صبح بود که شوهر خواهر سمانه قصد رفتن به شهر می‌کند پس سمانه او را به شهر می‌برد و پیاده می‌کند و دوباره به مراسم برمی‌گردد. خواهرزاده‌اش هم دانش‌آموز مدرسه شجره طیبه بود. ساعت ۱۱ به خواهرش می‌گوید برو پسرت را از مدرسه بیاور، چون به دلیل شرایط، مدرسه تعطیل شده، اما خواهرش می‌گوید پدرش او را می‌آورد.

سمانه می‌گوید: «یک دفعه صدای خیلی وحشتناکی اومد. من رو مثل توپ فوتبال پرت کرد اون طرف خونه. تکه‌های خونه می‌ریخت و نمی‌فهمیدیم چه خبره. بلند شدم از سالن به بیرون برم که گفتن جنگ شده و دارن می‌زنن.»

ادامه می‌دهد: «می‌دیدم دود بلند شده، اما فکر می‌کردم درمانگاه رو زدن. کسایی که توی مسیر می‌دویدند همه می‌گفتن درمانگاه، کارواش و سوله‌های فرهنگیان رو زدن؛ کسی اسم مدرسه رو نیاورد. با خودم می‌گفتم خدا رو شکر، این ساعت بچه‌ها همه خونه رفتن»، اما واقعیت چیز دیگری بود.

سه انفجار و ماشینی که به هوا پرید

انفجار اول ساعت ۱۱ و ۲۲ دقیقه رخ داد. انفجار دوم ۲۵ ثانیه بعد اتفاق افتاد و انفجار سوم زمانی رخ داد که سمانه روبروی درمانگاه رسیده بود و موج انفجار ماشینش را کاملا به بالا و پایین انداخت و اگزوز ماشینش ترکید.

سمانه کمالی می‌گوید: «نفهمیدم چطور مسیر رو تا خونه رفتم. پسرام از ترس می‌لرزیدن و فکر می‌کردن زلزله اومده؛ همه چیز به هم ریخته بود اونقدر شدت موج انفجار زیاد بود که همه لوازم خونه روی زمین افتاده بود. بچه‌ها رو برداشتم، از خونه بیرون رفتیم، همه جاده‌ها بسته بود، مسیر یک راه خاکی داشت، خودمو به پمپ بنزین رسوندم، هنوز نمی‌دونستم مدرسه رو زدن، خبر نداشتم فقط فهمیدم درمانگاه و کارواش رو زدن و می‌گفتن الان جنگ شروع شده و قرار کل میناب رو بزنن.»

تماسی که دنیا را روی سرم خراب کرد

در صف پمپ بنزین بود که تلفنش زنگ می‌خورد؛ آقایی می‌پرسد:

ـ «شما خانم کمالی هستی؟ کجا زیر آوار گیر کردی؟

+ آوار چی؟ چی میگی؟

- مگه شما معلم مدرسه شجره نیستی؟ خبر نداری؟

+ مگه چی شده؟

- مدرسه رو زدن و خراب شده ...»

کمالی آن لحظات را اینگونه توصیف می‌کند: «اون لحظه خیلی حالم بد شد. اصلاً نمی‌فهمیدم روی زمینم. اونقدر داد زدم و توی سر خودم زدم که مردم توی صف بنزین راه رو باز کردن که من ماشین رو بیرون بیارم. آقایی بنزین ماشینش رو به من داد. بچه‌هام و خانوادم دنبالم بودن»

کمالی خود را به خانه مدیر مدرسه، خانم طاهری رساند. آن‌جا دیده بود مردم جمع شده و به سر خودشان می‌زنند و گریه می‌کنند. یکی از اولیای دانش‌آموزان، همسایه مدیر مدرسه بود و با دیدن کمالی او را و بغل کرده و داد می‌زده: «خدا رو شکر که زنده‌ای. مریم من کجاس؟ صبح امانت دستت دادم. بگو مدرسه چی شده؟»

همین‌طور که گریه می‌کرده یکی از دوستانش نزدیک شده و بغلش کرده و می‌گوید:

«- سمانه، تحملش رو داری یه چیزی بگم؟

+بگو چی شده؟

- خانم طاهری رفت؛ همکارات رفتن؛ بچه‌ها رفتن؛ مدرسه کامل رفت.»

«اون لحظه دنیا روی سرم می‌چرخید. فقط داد می‌زدم و گریه می‌کردم. خیابون‌های منتهی به مدرسه مسدود بود. راهی نبود خودم رو به مدرسه برسونم؛ چون بچه کوچک داشتم نمی‌تونستم توی ماشین بزارمشون.»

کربلا در میناب؛ جستجوی پیکر‌ها بین آوار‌ها

خیلی از اقوام و بستگان نمی‌دانستند که کمالی آن روز مدرسه نبوده و فکر می‌کردند با پسر دانش‌آموزش در مدرسه زیر آوار مانده به همین خاطر تا شب دنبال آنها می‌گشتند؛ آن موقع آنتن موبایل‌ها کلاً قطع شده بود.

آنتن‌ها تا شب قطع بود و به گفته کمالی شهر تبدیل شده بود به «صحرای کربلا». تلفن‌ها که وصل شد، فقط خانواده‌های دانش‌آموزان با کمالی تماس می‌گرفتند و می‌گفتند: «دختر من کجاست؟ بچه من کجاست؟ از هر جایی که فکر کنید با من تماس می‌گرفتن. من فقط جواب تلفن رو می‌دادم. نمی‌دونستم چه خبره. نمی‌دونستم کی زنده است، کی هست و کی نیست.»

ساعت دو و سه نیمه‌شب کمالی متوجه می‌شود خواهرزاده خودش هم جزو شهداست و از پیکرش اثری پیدا نشده. شوهر خواهرش هم که رفته بوده مدرسه دنبال بچه‌اش، لحظه خروج از مدرسه، با راننده آژانس براثر انفجار دوم شهید می‌شوند.

معلم مینابی می‌گوید: «همه امید ما این بود که شاید هنوز زیر آوار باشن. یک سری شایعات بود که تعدادی از معلم‌ها در نمازخونه‌ان. صبح که شد، یک نفر با ما تماس گرفت و گفت امیرعلی و پدرش رو یک نفر توی حیاط مدرسه موقع انفجار دیده که هر دو شهید شدن. داداشم به حیاط مدرسه رفت و کفش پدر امیرعلی رو پیدا کرد.»

کمالی با چشمانی اشک‌آلود ادامه می‌دهد: «باهام تماس گرفتن که اگر طاقتش رو دارم برم مدرسه؛ پیکر‌های تکه تکه بودن؛ دست؛ پا؛ سر؛ واقعاً کربلا بود..»

روایت یک فداکاری؛ معلمی که سپر بچه‌ها شد و دانش‌آموز زنده ماند

در میان این فاجعه، کمالی از فداکاری یک معلم می‌گوید: «معلم ورزش مدرسه لحظه انفجار اول، تعدادی از دانش‌آموزا رو پایین فرستاد، اما خودش بین میله‌ها گیر کرد. بدنش رو سپر بچه‌ها کرد. میله به کمرش برخورد کرده بود و بر اثر ضربه مغزی به شهادت رسید، اما دانش‌آموزی که سپرش شده بود، زنده مونده. اینکه می‌گن معلم، مادر دوم، درسته. معلما می‌تونستن خودشون رو اون لحظه نجات بدن؛ انفجار دوم ۲۵ ثانیه بعد به مدرسه اصابت کرد، اما معلم‌ها نجات بچه‌ها رو به خودشون ترجیح دادن.»

کلاسی که دیگر هرگز کامل نمی‌شود

مدرسه شجره طیبه دو طبقه بود. پسر‌ها طبقه پایین و دختر‌ها طبقه بالا. حیاط‌ها هم مجزا بودند. مجموعه بسیار بزرگی با درمانگاه مجهز، کارواش، تعمیرگاه ماشین، چهار سوله فرهنگیان، مرکز ساخت مبل و لوازم خانگی داشت.

کمالی از آمار دانش آموزان می‌گوید: «مدرسه شامل پیش‌دبستانی و مدرسه دخترانه و پسرانه با جمعاً ۴۰۳ دانش‌آموز بود. ۲۸۳ دانش‌آموز زنده هستن و ۱۲۰ دانش‌آموز با ۲۶ نفر از کادر مدرسه شهید شدن. از کادر مدرسه فقط ۱۰ نفر زنده موندن. سایر شهدا، اولیایی بودن که دنبال بچه‌هاشون اومده بودن. ۴۷ دانش‌آموز دختر شهید شدن. بیشترین شهدای کلاسی مربوط به کلاس من بود. ۱۰ دانش‌آموز من شهید شدن. چهار نفر سالمن و یک نفر با سوختگی شدید مجروحه. دانش آموز پسر هم ۷۳ تن شهید شدن.»

معلمان میناب "رسمی" نبودند

کمالی تأکید می‌کند که مدرسه نیمه‌دولتی و زیر نظر نیروی دریایی بوده: «کلاس‌ها ساعت ۷:۳۰ صبح تا یک بعدازظهر بود؛ هر ۳۶ کادری مدرسه هم قراردادی و هیچ‌کدوم رسمی نبودیم.»

«سه روز بعد؛ سر کلاس آنلاین با همان روحیه قبل حاضر شدم، بچه‌ها دوره‌های روانشناسی میرن. همکارای باقی‌مونده تقسیم شدیم. موسس مدرسه زنده‌اس، اما دو مدیر شهید شدن، اما چراغ آموزش مدرسه رو روشن نگه داشتیم.»

حالا کلاس خانم کمالی ۲۲ دانش‌آموز دارد؛ ۱۲ دختر و ۱۰ پسر. بقیه شهید شده‌اند.

زخمی به نام «امانت»

سخت‌ترین بخش زندگی برای کمالی، روبه‌رو شدن با خانواده شهداست: «سخته روبروی خانواده‌ای بشینم که صبح امانت دستم دادن و من نتونستم امانت‌داری کنم. الان رسالت ما خیلی سنگین‌تره. اون‌ها راهشون راه خوبی بود؛ بهترین جای دنیا رو دارن. یک مدرسه دیگه برای خودشون اون دنیا با مدیر و معاون و معلم دارن و ما موندیم تا داستان مدرسه رو روایت کنیم.»

او هنوز باور نمی‌کند: «وقتی به بازدید خانواده شهدا می‌رم، خیلی حالم بد می‌شه؛ بی‌حس می‌شم؛ توان ندارم؛ لکنت زبان می‌گیرم.»

پیامی به بازماندگان

کمالی در پایان خطاب به دانش‌آموزان بازمانده می‌گوید: «به عنوان یک معلم، تا آخرین لحظه و تا آخرین نفسم، کنار بچه‌های مدرسه می‌مونم. همون مجموعه رو مانند قبل، با نشاط و شاد و خیلی فعال، آباد می‌کنیم تا بچه‌ها احساس کمبود نکنند.»

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
برچسب ها
سلام پرواز
سفرمارکت
گزارش خطا
مطالب مرتبط
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۱
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۴
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۰:۲۰ - ۱۴۰۵/۰۲/۱۲
تا ابد داغدار میناب خواهم ماند.
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۰:۲۲ - ۱۴۰۵/۰۲/۱۲
روح همه ی دانش آموزای شهید واون معلمایی که خوب بودن شاد
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۰:۳۲ - ۱۴۰۵/۰۲/۱۲
جالبه اصلا کسی از اینور کار حقوقی در سطح بین الملل انجام نمی دهد . اصلا مهم نیست چقدر موثره .‌ باید پیگیری انجام بشه لااقل تعداد بیشتری در دنیا ماجرا را می فهمند . باید به دادگاه لاحه شکایت بشه . باید از طریق اینترپل برای جلب ترامپ و هگست اقدام بشه . حتی اگر عملی هم نباشه همین که در رسانه ها موضوع بپیچه ، موثره .
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۰:۴۰ - ۱۴۰۵/۰۲/۱۲
جلوی اشگ ها را نمیتوانم بگیرم
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟