روایتی از بمباران منطقه مسکونی شهرک غرب

به گزارش تابناک به نقل از ایسنا؛ اسفندی که گذشت، برخلاف همه روزهای پایانی سال، در ایام جنگ رمضان، تهران همانند سایر شهرهای کشورمان، میان دو حس متضاد نفس میکشید؛ از یکسو جنبوجوش روزهای آخر سال که خیابانها را پر از رفتوآمد کرده بود و مردم درگیر آخرین خریدها و کارهای ناتمام بودند و از سوی دیگر، سنگینی اندوه جانهای که شهید شدند، بر شهر سایه انداخته بود. مغازهها باز بودند، صفها شکل میگرفت و زندگی، هرچند با سوگ، اما ادامه داشت. در پس این جریان، ذهنها درگیر فقدان، نگرانی و خاطره روزهایی بود که هنوز از بار آن کاسته نشده بود. مردم در حالی خود را برای سال نو آماده میکردند که همزمان، سوگ هموطنان از دسترفته را نیز با خود حمل میکردند؛ سوگی که نه متوقف شده بود و نه فرصتی برای فراموشی پیدا کرده بود.
حوالی ساعت ۱۲ ظهر روز ۲۵ اسفندماه بود و بانکها برای تسریع در خدماترسانی به مردم، فعالیت روزانه خود را از سر گرفته بودند. برخی شعب با تعداد محدودی از کارمندان باز بودند و پشت باجهها به امور ضروری مشتریان رسیدگی میکردند. صفهای کوتاه مقابل دستگاههای خودپرداز شکل گرفته بود و مراجعهکنندگان، بیشتر برای انجام کارهای باقیمانده یا دریافت وجه نقد به شعب سر میزدند. فضا در بانکها، تلفیقی از عادیبودن و دلهره بود؛ گفتوگوها کوتاهتر و حضورها و عبورها سریعتر از همیشه بود تا همه به کارهایشان برسند؛ در یکی از همین شعب بانک در محلههای شهرک غرب، مردی حدود ۸۵ ساله، از اهالی قدیمی محل، طبق رسم هر سالهاش به بانک آمده بود. او مشتری ثابت این شعبه بود و بسیاری از کارکنان را میشناخت؛ روابطی شبیه همسایگی و آشنایی دیرینه. آمده بود تا پیشاپیش سال نو را به کارمندان تبریک بگوید و به خانهاش برود. به رسم هر سال هم همین کار را انجام داد تا برای لحظهای کوتاه از ارتباط با دیگران دلش آرام گیرد.
پیرمرد از بانک بیرون آمد. فضای اطراف بانک پر تردد بود. چند قدم آن طرفتر، شیرینی فروشی محل پر از مشتری بود و مردم در حال خرید بودند. کمی آن سوتر، آرایشگاه مردانه باز بود و مشتریها روی صندلی منتظر نوبتشان بودند تا پیش از رسیدن سال نو سر و وضعشان را مرتب کنند. پیرمرد آرام از کنار مغازهها گذشت و به سمت خانهاش که چند متر بالاتر بود حرکت کرد؛ چند قدمی تا در خانه فاصله داشت که انفجاری مهیب در پشت سرش، همه چیز را بر هم زد و موج انفجار او را به خیابان پرتاب کرد. دستش شکست و زمین زیر پایش لرزید. شیشههای اطراف خرد شد و گرد و غبار خیابان را پوشاند.
پیرمرد، با کتف و دستی که از شدت انفجار آسیب دیده بود، به سختی قدمهایش را جلو برد و به همان نقطهای که چند دقیقه پیش آنجا بود، برگشت. بانک، مغازهها و چند واحد مسکونی برای لحظهای قیافه زمخت بتن و فلزهای شکسته را به خود گرفتند. وقتی به محل رسید، با صحنهای مواجه شد که هیچ شباهتی به چند دقیقه پیش از انفجار را نداشت؛ منطقهای که همیشه پر از رفت و آمد و فعالیتهای تجاری بود، اکنون به صحنهای خاموش و در هم ریخته بدل شده بود.
دقایقی بعد امدادگران هلال احمر آمدند و تلاش برای نجات جان افراد آغاز شد. تیم محب نیز برای کمک در صحنه حاضر شدند؛ حضوری تعیینکننده در مهار ابعاد روانی فاجعه که با تکیه بر مداخلات تخصصی، در میان بازماندگان برای جلوگیری از فروپاشی روحی آنها تلاش میکردند؛ نقش این تیمها، بازگرداندن روان بازماندگان و کمک به عبور از شوک، انکار و اضطراب بود؛ تلاشی که اگرچه کمتر به چشم آمد، اما برای بسیاری به معنای جلوگیری از سقوط به بحرانهای عمیقتر روانی بود.
در چنین فضایی، اضطراب شدید، بهت و شوک، ترس از مرگ عزیزان و ناتوانی در پذیرش واقعیت، فضای عمومی را پر کرده بود. افراد در حالت «انکار» بودند؛ ذهنها تلاش میکردند باور کنند که عزیزانشان هنوز زندهاند، حتی وقتی هیچ نشانهای از زندگی دیده نمیشد. هر صدای کوچک، هر حرکت خاک، امیدی موقتی در دلها زنده میکرد و «تعلیق امید» ایجاد میشد؛ حالتی که در آن ذهن به هر نشانه کوچکی چنگ میزند تا از فروپاشی کامل روانی جلوگیری کند. برخی بازماندگان تلاش میکردند با دقت به آوار نگاه کنند و تصور کنند که ممکن است عزیزشان زنده باشد، در حالی که اضطراب و ترس از واقعیت وحشتناک، آنها را فلج کرده بود. شاهدان آن صحته گرفتار چرخهای از امید و نومیدی بودند؛ برخی با صدای بلند عزیزانشان را صدا میزدند، برخی دیگر در سکوت به آوار خیره میشدند. تیمهای محب، با صبر و دقت، وارد عمل شدند تا با گفتوگو و آرامش، بازماندگان را از فروپاشی روانی نجات دهند. حتی چند دقیقه آرامش یا یک کلمه تسلیبخش، بار سنگین اضطراب و دلهره را کاهش میداد. تعامل بین امید و واقعیت، بین انکار و پذیرش، لحظاتی نفسگیر و تلخ ایجاد میکرد.
دکتر نیلوفر تحقیقیاحمدی- سر تیم محب منطقه شمیرانات، بعد از گذشت چند روز، در آن منطقه حاضر میشود تا اگر کسی همچنان نیازمند دریافت خدمات مشاورهای دارد بتواند او را همراهی کند. میگوید: «این محدوده، که یک مرکز تجاری- مسکونی بود، به طور گسترده دچار آسیب شد. حتی ماشینها که شبهای عید در رفت و آمد بودند و گاهی به صورت دوبله پارک میکردند تا به کارهایشان برسند، آسیب دیدند و برخی از هموطنانمان نیز شهید شدند؛ کارکنان بانک، مشتریها، مغازهداران و رهگذران.»
تجاوز و حمله اسراییل و آمریکا به ایران در نقطهای کاملاً مسکونی- تجاری رخ داده بود، منطقهای که هیچ ربطی به مراکز نظامی نداشت. تحقیقیاحمدی میگوید: «تلاش امدادگران برای یافتن هر نشانهای از حیات ادامه داشت، اما بسیاری در همان لحظات اولیه شهید شده بودند».
تحقیقیاحمدی، درباره صحنه آن روز میگوید: «وقتی به یکی از واحدهای مسکونی نگاه میکردم، تختخواب یک اتاق خواب هنوز به صورت آویزان در بین تکههای آوار باقی مانده بود؛ کاناپه یکی از واحدها به بیرون پرت شده بود. نشانههای زندگی خراب بودند. بسیاری از بازماندگان در شوک و حالت انکار بودند؛ آنها نمیتوانستند باور کنند که عزیزانشان شهید شدهاند.»
او میگوید: «در این شرایط، وظیفه تیم محب حفظ آرامش روانی بازماندگان است؛ هر چند کوچکترین حرکت یا صدای آوار میتوانست امید کاذب ایجاد کند و همزمان اضطراب را تشدید کند.»
چند روز پس از فاجعه، بسیاری از بازماندگان به آن محدوده میآمدند، خودروهایشان را در همان نزدیکی پارک میکردند و ساعتها بدون حرکت، خیره به آوار نگاه میکردند. نگاههایی که پر از اندوه، حیرت و بیپناهی بود، نگاههایی که هنوز در تلاش بودند واقعیت تلخ را هضم کنند. نه کاری میکردند و نه حرفی میزدند؛ فقط نگاه میکردند و در دلشان با آن اتفاق تلخ درگیر بودند.
دکتر تحقیقیاحمدی، این نگاهها را ترکیبی از انکار و پذیرش آهسته، از اضطراب و غم عمیق و جایی که بازماندگان هنوز امید داشتند، حتی وقتی که امیدشان با واقعیت تلخ همخوانی نداشت، میداند. هر نگاه، هر سکوت، فریادی خاموش بود برای آنچه از دست رفته بود و تیم محب تنها میتوانست با اقدامات تخصصی، بخشی از بار روانی این افراد را سبک کند.
یک زن هر روز به محل فاجعه بازمیگردد؛ گریه میکند، بیقراری دارد و با کسی صحبت نمیکند. اما طبق اظهارات دکتر تحقیقیاحمدی، برادر این خانم، یکی از کارمندان بانک بود که شهید شده و روند سوگ برای خانوادهاش بسیار دشوار است.
طبق اظهارات روانشناسان، بازماندگانی که نمیتوانند پیکر شهدای عزیزشان را ببینند یا مراسم وداع برگزار کنند، وارد مرحلهای پیچیده از سوگ میشوند. نبودن نشانههای ملموس باعث میشود ذهن همچنان در انکار باقی بماند؛ آنها ممکن است هر روز انتظار بازگشت فرد را بکشند و واقعیت مرگ را نپذیرند. این حالت، بهخصوص در ترکیب با شوک و اضطراب ناشی از حادثه، میتواند منجر به اختلالات عمیق روانی مانند اضطراب مزمن، پانیک و حتی ناتوانی در ادامه سوگواری طبیعی شود چراکه ذهن بازمانده برای محافظت از خود، واقعیت تلخ را به تعویق میاندازد؛ جایی که امید و انکار بهطور همزمان زندگی فرد را تحت سلطه قرار میدهد و اجازه نمیدهد سوگواری واقعی شکل گیرد. این عضو تیم محب میگوید: «همان خانم مدام میگفتای کاش ماموریت به او خورده بود و رفته بود بیرون، اما اگر رفته پس چرا برنگشته؟» این سوال و امید ناپایدار نمونهای از فاز انکار است؛ ذهن تلاش میکند واقعیت تلخ را به تعویق بیندازد.»




