وقتی خانه‌ها از ساکنانشان می‌گویند:

خانه‌هایی که صاحبخانه‌هایشان را فراموش نکرده‌اند/ روایتی از زندگی در پشت دیوار خانه‌های مشاهیر ادبی ایران

شاعران و نویسندگان بزرگ ایران، وقتی رفتند، چیزی از خودشان در خانه‌هاشان جا گذاشتند؛ نه فقط کتاب و دست‌نوشته، که ردِ نفس روی پنجره‌ها، خاطراتی که میان آجرها گم شده، و زندگی‌هایی که هنوز در همین دیوارها نفس می‌کشد. خانه‌هایی که بعضی موزه شده‌اند، بعضی در انتظار مرمت‌اند، اما همه، برای کسی که بداند دنبال چه می‌گردد، هنوز حرف برای گفتن دارند.
کد خبر: ۱۳۹۳۱۶۵
| |
6352 بازدید
|
۵

خانه مشاهیر ادب
 
به گزارش سرویس فرهنگی تابناک؛ در تهران، تبریز و کاشان، هنوز خانه‌هایی وجود دارد که زمانی محل زندگی شاعرها و نویسنده‌هایی بوده که امروز نامشان در کتاب‌های ادبیات مانده است. خانه‌هایی که بعضی از آنها موزه شده‌اند، بعضی در انتظار مرمت‌اند و بعضی هم دیگر آن شکل و شمایل سال‌های دور را ندارند.
 
با این حال، همین بناهای قدیمی هنوز می‌توانند بخشی از زندگی صاحبانشان را برای ما روایت کنند. اینکه نیما کجا زندگی می‌کرد، جلال و سیمین چه کسانی را به خانه‌شان راه می‌دادند، فروغ در چه خانه‌ای بزرگ شد یا اخوان ثالث سال‌های آخر عمرش را در کدام اتاق گذراند.
 
برای شناخت یک نویسنده، همیشه نباید سراغ کتاب‌ها رفت. گاهی خانه‌ای که در آن زندگی کرده، جزئیاتی را در خودش نگه داشته که در هیچ کتابی پیدا نمی‌شود.
 
خانه‌هایی که صاحبخانه‌هایشان را فراموش نکرده‌اند/ روایتی از زندگی در پشت دیوار خانه‌های مشاهیر ادبی ایران
 

 دزاشیب؛ جایی که نیما، جلال و سیمین همسایه بودند

 
در اواخر دهه بیست و اوایل دهه سی، دزاشیب یکی از محله‌های شمیران بود؛ محله‌ای که شاید آن زمان کسی تصور نمی‌کرد بعدها نامش با بخشی از تاریخ ادبیات معاصر گره بخورد. خانه نیما یوشیج در همین محدوده قرار داشت؛ چند قدم بالاتر از خانه جلال آل‌احمد و سیمین دانشور.
 
نیما سال‌های پایانی عمرش را در خانه‌ای گذراند که بعدها به عنوان یکی از مکان‌های مرتبط با شعر نو مورد توجه قرار گرفت. بسیاری از شاعران و نویسندگان آن دوره به دیدن او می‌آمدند.سیمین دانشور هم در خاطراتش از این همسایگی گفته بود. او نقل کرده که خودش و جلال به خاطر نیما به این منطقه آمدند. نزدیکی خانه‌ها باعث شده بود رفت‌وآمد میان آنها شکل بگیرد و پیاده‌روی‌های مشترک هم بخشی از زندگی روزمره‌شان باشد.
 
این شاید یکی از جذاب‌ترین بخش‌های داستان باشد؛ اینکه سه نام مهم ادبیات معاصر، نه فقط در کتاب‌های تاریخ ادبیات، که در چند قدمی یکدیگر زندگی می‌کردند. خانه جلال و سیمین هم فقط محل زندگی این زوج نبود. در سال‌های مختلف، نویسندگان و شاعران زیادی به آنجا رفت‌وآمد داشتند و خانه به یکی از محل‌های مهم دیدار و گفت‌وگوهای ادبی تبدیل شده بود.
 
جلال خانه را در زمانی ساخت که سیمین برای تحصیل در آمریکا بود. بعد از بازگشت سیمین، زندگی مشترک آنها در همین خانه ادامه پیدا کرد و سیمین حتی پس از مرگ جلال نیز سال‌ها در آن ماند. امروز هر دو خانه، بخشی از میراث ادبی تهران به شمار می‌روند. حتی ایده ایجاد یک «گذر فرهنگی» میان خانه نیما و خانه جلال و سیمین نیز مطرح شده؛ مسیری که می‌تواند این چند نقطه را به یک روایت واحد از ادبیات معاصر تبدیل کند.
 
خانه‌هایی که صاحبخانه‌هایشان را فراموش نکرده‌اند/ روایتی از زندگی در پشت دیوار خانه‌های مشاهیر ادبی ایران

خانه اخوان؛ یک خانه کوچک و یک سؤال بزرگ

 
خانه مهدی اخوان ثالث در حوالی خیابان فاطمی، از آن خانه‌هایی است که در نگاه اول شاید تفاوت چندانی با یک خانه معمولی نداشته باشد. اخوان از سال ۱۳۵۷ تا زمان مرگش در سال ۱۳۶۹ در این خانه زندگی کرد. خانه محل زندگی و کار او بود و دوستان و اهالی ادبیات نیز به دیدنش می‌آمدند. بعدها خانه به خانه‌موزه تبدیل شد و بخشی از وسایل و آثار مربوط به شاعر در آن قرار گرفت.
 
اما همین‌جا یک بحث جدی شکل گرفت: وقتی قرار است خانه یک شاعر را به موزه تبدیل کنیم، چقدر باید در ظاهر و فضای آن دست ببریم؟ درباره مرمت خانه اخوان انتقادهایی مطرح شده؛ از جمله اینکه بخشی از نشانه‌های زندگی واقعی شاعر در جریان تغییرات کم‌رنگ شده است.
 
این موضوع فقط درباره اخوان نیست. خانه‌های مشاهیر وقتی قرار است موزه شوند، باید بین حفاظت از بنا و حفظ حال‌وهوای زندگی صاحبخانه تعادل برقرار شود. اگر همه چیز بیش از حد تغییر کند، ممکن است بازدیدکننده وارد یک ساختمان مرتب و بازسازی‌شده شود، اما کمتر احساس کند که زمانی یک شاعر در همین اتاق‌ها زندگی می‌کرده است.
 
خانه‌هایی که صاحبخانه‌هایشان را فراموش نکرده‌اند/ روایتی از زندگی در پشت دیوار خانه‌های مشاهیر ادبی ایران

 شهریار؛ وقتی وسایل شخصی هم بخشی از روایت می‌شوند

 
در تبریز، خانه شهریار شکل دیگری از خانه‌موزه را نشان می‌دهد. خانه‌ای که شاعر سال‌هایی از زندگی خود را در آن گذرانده، امروز محل نگهداری بخشی از وسایل شخصی اوست؛ کتاب‌ها، دست‌نوشته‌ها، لباس‌ها و اشیایی که در زندگی روزمره استفاده می‌کرد.
 
همین وسایل ساده برای بازدیدکننده اهمیت زیادی دارند. دیدن یک دست‌نوشته یا وسیله شخصی، تصویر شاعر را از یک نام در کتاب به یک آدم واقعی نزدیک می‌کند. شهریار برای مردم تبریز و آذربایجان فقط یک شاعر شناخته‌شده نیست. شعرهای فارسی و ترکی او بخشی از فرهنگ این منطقه شده و طبیعی است که خانه‌اش نیز برای بسیاری از مردم ارزش عاطفی داشته باشد.
 
خانه‌هایی که صاحبخانه‌هایشان را فراموش نکرده‌اند/ روایتی از زندگی در پشت دیوار خانه‌های مشاهیر ادبی ایران

 پروین اعتصامی؛ خانه‌ای با خاطرات شخصی

خانه پروین اعتصامی در تبریز هم فقط به دلیل نام شاعر اهمیت ندارد. در طبقه بالای خانه، محافل ادبی برگزار می‌شده و یکی از اتفاق‌های مهم زندگی پروین نیز در همین خانه رخ داده است؛ مراسم ازدواج او. این جزئیات، خانه را از یک بنای تاریخی معمولی جدا می‌کند. بازدیدکننده وقتی چنین اطلاعاتی را می‌داند، اتاق‌ها و فضای خانه را فقط به عنوان یک ساختمان قدیمی نگاه نمی‌کند؛ می‌داند بخشی از زندگی شخصی پروین در همین فضا گذشته است.
 
خانه‌های مشاهیر دقیقاً به خاطر همین جزئیات جذاب‌اند؛ چیزهایی که شاید در زندگی‌نامه‌ها چند خط بیشتر نباشند، اما وقتی در محل وقوعشان قرار می‌گیریم، معنای دیگری پیدا می‌کنند.
 
خانه‌هایی که صاحبخانه‌هایشان را فراموش نکرده‌اند/ روایتی از زندگی در پشت دیوار خانه‌های مشاهیر ادبی ایران

 فروغ؛ خانه‌ای که سال‌ها در انتظار نجات ماند

خانه پدری فروغ فرخزاد در امیریه تهران، یکی از بحث‌برانگیزترین خانه‌های ادبی سال‌های اخیر بوده است. این خانه سال‌ها در معرض خطر تخریب قرار داشت و هر بار خبر تازه‌ای درباره وضعیت آن منتشر می‌شد. اهمیت بنا هم از همین‌جا می‌آید؛ خانه‌ای که با یکی از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران ارتباط مستقیم دارد و از معدود مکان‌های باقی‌مانده مرتبط با زندگی فروغ در تهران است.
 
خانه در فهرست آثار ملی ثبت شد و شهرداری تهران نیز آن را خریداری کرد تا پس از مرمت، به خانه‌موزه تبدیل شود. اما کار به این سرعت پیش نرفت. مشکلات سازه‌ای و روند مرمت باعث شد افتتاح خانه بارها عقب بیفتد و در سال ۱۴۰۵ نیز همچنان موضوع مرمت آن مطرح باشد.
 
داستان خانه فروغ، بیشتر از هر چیز نشان می‌دهد که ثبت یک بنا، پایان کار نیست. خانه باید نگهداری شود، مرمت شود و بعد بتواند برای مخاطب امروز توضیح دهد که چرا اهمیت دارد. اگر یک ساختمان تاریخی از بین برود، می‌شود بنای دیگری شبیه آن ساخت؛ اما نمی‌شود همان خانه‌ای را که فروغ در آن زندگی کرده، دوباره به وجود آورد.
 
خانه‌هایی که صاحبخانه‌هایشان را فراموش نکرده‌اند/ روایتی از زندگی در پشت دیوار خانه‌های مشاهیر ادبی ایران

مجید از همین خانه آمد

خانه هوشنگ مرادی کرمانی، داستان متفاوتی دارد. این خانه در محدوده امامزاده یحیی تهران، جایی است که مرادی کرمانی بخش زیادی از کودکی و جوانی خود را در آن گذراند. خود نویسنده درباره آن تعبیر جالبی دارد و آن را «زایشگاه مجید» می‌نامد.
 
مجید همان شخصیت قصه‌های مجید است؛ شخصیتی که برای چند نسل ایرانی، فقط یک کاراکتر داستانی نیست و با خاطرات کودکی آنها گره خورده است. تجربه‌های واقعی زندگی مرادی کرمانی بعدها وارد داستان‌هایش شد و به همین دلیل، این خانه اهمیت دیگری پیدا می‌کند. اینجا فقط محل زندگی یک نویسنده نیست؛ بخشی از فضای واقعی شکل‌گیری دنیای داستان‌های اوست.
 
این خانه بعدها با عنوان «خانه قصه» مورد توجه قرار گرفت؛ محلی برای قصه‌گویی و ارتباط کودکان با ادبیات و داستان.
 
خانه‌هایی که صاحبخانه‌هایشان را فراموش نکرده‌اند/ روایتی از زندگی در پشت دیوار خانه‌های مشاهیر ادبی ایران

خانه سایه؛ وقتی درخت ارغوان، شاعر شد

 
خانه هوشنگ ابتهاج، شاعر معروف به سایه، در انتهای بن‌بستی خاکستری‌رنگ در حوالی میدان فردوسی، بیش از آنکه با معماریاش شناخته شود، با درخت ارغوان حیاطش معنا پیدا کرده است؛ درختی که خودش قصه‌ای جدا دارد. 
 
سایه خودش ماجرای ساخت خانه و رویش دوباره‌ی این درخت را این‌گونه روایت کرده است: «با وامی که از محل کار گرفتم، این خانه را ساختم. در تمام مراحل ساخت خانه، بالای سر کار بودم. آنجا یک کنده خشکیده درخت بود که نظرم را جلب کرد، چون قطرش زیاد بود. معلوم بود بیشتر از سیصد سال عمر دارد. در تمام مدت ساخت خانه، مراقب بودم پای این کنده آهک و سیمان نریزند تا اینکه دور کنده پاجوش‌های نازک و سبز و کوچک بیرون آمد و کمکم هرکدام از این پاجوش‌ها تبدیل به یک تنه ضخیم شد. من به این درخت انس پیدا کردم و هر روز صبح که بیدار می‌شدم، می‌رفتم پای درخت و به آن نگاه می‌کردم و با آن حرف می‌زدم. کمکم درخت ارغوان برای من سمبلی از زندگی شخصی تا آرمان‌ها و آرزوها شد.» 
 
این دلبستگی به درخت، بعدها در شعر معروفش هم راه پیدا کرد؛ همان‌جا که می‌نویسد: «ارغوانم آنجاست! / ارغوانم تنهاست! / ارغوانم دارد می‌گرید!» 
 
یلدا، دختر سایه، که وجب‌به‌وجب این خانه را زندگی کرده، از خاطراتش می‌گوید: پدرم خانه را در دو طبقه ساخت. طبقه پایین آشپزخانه، نشیمن و پذیرایی بود و طبقه بالا، اتاق‌های خواب و کتابخانه‌ای که گاهی روی میز پدرش درس می‌خوانده. اتاق پذیرایی درهای شیشه‌ای رنگی داشت و روبه‌روی حیاط بود؛ منظره‌ی درخت ارغوان از آنجا پیدا بود. 
 
سایه اما روزی خانه را فروخت و وقتی آخرین بار برای پرداخت قبض‌ها به آنجا رفت، روایتش تلخ است: «سرم را انداختم پایین! خانه را بلد بودم! ... آه در خانه خود بیگانهام! ... ارغوانم را می‌خواهم! ... زیر لب گفتم: این اتاق پسرم کاوه است! آن سوی پنجره وای! ارغوان داشت نگاهم می‌کرد...» 
 
خانه‌ای که امروز در فهرست آثار ملی ثبت شده، پیش از هر چیز، قصه‌ی یک درخت و شاعری است که هر روز صبح با آن حرف می‌زد.
 
خانه‌هایی که صاحبخانه‌هایشان را فراموش نکرده‌اند/ روایتی از زندگی در پشت دیوار خانه‌های مشاهیر ادبی ایران

 شاملو و آیدا؛ خانه‌ای که فقط محل نوشتن نبود

خانه احمد شاملو و آیدا در فردیس کرج، یکی دیگر از خانه‌هایی است که با زندگی روزمره شاعر اهمیت پیدا می‌کند. شاملو و آیدا سال‌هایی را در این خانه گذراندند و بخشی از زندگی شاعر در همین فضا شکل گرفت.
 
موسیقی نیز در زندگی شاملو جای مهمی داشت و در روایت‌هایی که از زندگی او منتشر شده، از علاقه جدی‌اش به موسیقی گفته شده است. برای همین، اگر قرار باشد خانه شاملو درست روایت شود، فقط کتاب‌ها و دست‌نوشته‌ها اهمیت ندارند. باید از سبک زندگی او هم گفت؛ از چیزهایی که در طول روز با آنها سر و کار داشت و فضایی که در آن شعر می‌نوشت و زندگی می‌کرد.
 
خانه‌هایی که صاحبخانه‌هایشان را فراموش نکرده‌اند/ روایتی از زندگی در پشت دیوار خانه‌های مشاهیر ادبی ایران

 ملک‌الشعرای بهار؛ باغی که دیگر مثل گذشته نیست

 
خانه ملک‌الشعرای بهار، داستان یکی از آن خانه‌هایی است که بخشی از گذشته‌اش به مرور از بین رفته است. بهار حدود سال ۱۳۱۰ ملکی را از خانواده هدایت خرید و ساختمان نیمه‌تمام آن را تکمیل کرد. خانه در میان باغی بزرگ قرار داشت؛ باغی با درختان میوه و انار، گل و حوض.
 
برای خانواده بهار، این باغ بخشی از زندگی روزمره و خاطرات کودکی بود. اما مشکلات مالی باعث شد بعدها قسمت‌هایی از باغ فروخته شود و آن فضای بزرگ به مرور تغییر کند. قصه خانه بهار فقط قصه یک شاعر نیست. قصه شهری است که در طول چند دهه تغییر کرده و خانه‌ها و باغ‌هایش هم همراه آن کوچک‌تر یا دگرگون شده‌اند. گاهی یک بنا یک‌باره تخریب نمی‌شود؛ آرام‌آرام تغییر می‌کند تا جایی که دیگر چیزی از تصویر اولیه‌اش باقی نمی‌ماند.
 
خانه‌هایی که صاحبخانه‌هایشان را فراموش نکرده‌اند/ روایتی از زندگی در پشت دیوار خانه‌های مشاهیر ادبی ایران

سهراب؛ پیوند یک شاعر با زادگاهش

وقتی از خانه‌ها و مکان‌های مرتبط با شاعران حرف می‌زنیم، نمی‌شود از سهراب سپهری و کاشان گذشت. سهراب با کاشان و روستاهای اطراف آن پیوند نزدیکی داشت و فضای این منطقه در شکل‌گیری نگاه او به طبیعت و زندگی بی‌تأثیر نبود. او خود در کاشان به دنیا آمد و سال‌های بسیاری از زندگی‌اش در همین دیار گذشت. 
 
مقصد نهایی سهراب اما در جای دیگری است؛ آرامگاهش در جوار امامزاده سلطان علی بن محمدباقر در روستای مشهد اردهال، در حوالی کاشان، قرار دارد. روی سنگ قبرش، مصرعی از یکی از معروف‌ترین شعرهایش حک شده: «به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من.» 
 
خانه خانوادگی و محیطی که سهراب دوران کودکی‌اش را در آن گذراند، بخشی از همین داستان است؛ داستان شاعری که طبیعت در شعر و نقاشی‌هایش جای ویژه‌ای داشت و کاشان، بدون او، بخشی از روایت ادبی و هنری خود را از دست می‌دهد.
 

مسئولیت نهادهای فرهنگی؛ از ثبت تا نگهداری واقعی

مشکل خانه‌های مشاهیر فقط خراب شدن دیوار و سقف نیست. گاهی ساختمان حفظ می‌شود، اما قصه‌ای که پشت آن بوده، به مخاطب منتقل نمی‌شود. ثبت ملی یک خانه، قدم اول است، اما پایان ماجرا نیست. خانه‌ای که قرار است به نام یک شاعر یا نویسنده حفظ شود، باید بتواند برای مخاطب امروز توضیح دهد که چرا اهمیت دارد. 
 
در این میان، شهرداری به عنوان متولی اصلی مدیریت شهری، نقش کلیدی دارد. شهرداری فقط مسئول خدمات شهری و عمران نیست، بلکه مدیریت فرهنگی شهر و تمام سرمایه‌های فرهنگی آن نیز به نمایندگی از مردم برعهده اوست. در بسیاری از شهرهای جهان، روال معمول این است که شهرداری فضاهای مرتبط با مشاهیر را تملک و به نام آن افراد موزه دایر می‌کند. 
 
در تهران، خرید و بازسازی خانه جلال آل‌احمد و سیمین دانشور توسط شهرداری و تبدیل آن به خانه ادبیات داستانی، نمونه‌ای از این اقدام بوده است.  همچنین خرید خانه نیما و تلاش برای تبدیل آن به موزه، از دیگر اقدامات مشابه به شمار می‌رود. 
 
اما مسئولیت حفاظت از این میراث، تنها برعهده شهرداری نیست. نهادهای دیگر نیز مسئولیت‌هایی دارند. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز بارها بر حفظ خانه‌های اهالی فرهنگ و هنر به عنوان میراث ملی تأکید کرده است.  همچنین نهادهای غیردولتی مانند کانون نویسندگان و بنیادهای فرهنگی می‌توانند در این مسیر نقش مؤثری ایفا کنند. 
 
خانه موزه زمانی موفق است که بتواند پاسخ چند سؤال ساده را بدهد: چه کسی اینجا زندگی می‌کرد؟ چه کسانی به دیدنش می‌آمدند؟ چه چیزی در این خانه نوشته یا خلق شد؟ صاحبخانه چطور زندگی می‌کرد؟ اگر بازدیدکننده فقط چند وسیله پشت ویترین ببیند، بخش مهمی از ماجرا را از دست داده است.
 
خانه نیما زمانی جذاب‌تر می‌شود که بازدیدکننده بداند جلال و سیمین چند قدم آن‌طرف‌تر زندگی می‌کردند. خانه جلال و سیمین وقتی معنا پیدا می‌کند که بداند چه رفت‌وآمدهایی در آن اتفاق افتاده است. درباره خانه فروغ هم باید فراتر از آجر و دیوار رفت و داستان زندگی او و ارتباطش با این خانه را روایت کرد.
 
این همان چیزی است که می‌تواند خانه‌های ادبی را از موزه‌های معمولی جدا کند. و این همان کاری است که نهادهای فرهنگی باید جدی‌تر از همیشه به آن بپردازند.
 
خانه‌هایی که صاحبخانه‌هایشان را فراموش نکرده‌اند/ روایتی از زندگی در پشت دیوار خانه‌های مشاهیر ادبی ایران
 

 تهران، تبریز و کاشان؛ یک نقشه ادبی که هنوز می‌شود ساخت

اگر این خانه‌ها در کنار هم دیده شوند، می‌توانند بخشی از یک نقشه فرهنگی برای شهرهای ایران باشند. تهران از دزاشیب تا امیریه، خانه‌ها و مکان‌های زیادی دارد که به ادبیات معاصر مربوط‌اند. تبریز با خانه شهریار و پروین اعتصامی ظرفیت مهمی برای روایت تاریخ شعر دارد. کاشان هم با سهراب سپهری می‌تواند بخشی از مسیر گردشگری ادبی ایران باشد.
 
این خانه‌ها می‌توانند فقط محل بازدید نباشند. می‌توان برایشان برنامه ادبی، نشست، قصه‌گویی، تور شهری و حتی مسیرهای مشخص گردشگری تعریف کرد. آن وقت کسی که وارد خانه نیما می‌شود، فقط یک ساختمان را نمی‌بیند؛ می‌تواند ادامه مسیر را هم بشناسد و به خانه جلال و سیمین برسد. همین ارتباط، خانه‌های پراکنده را به یک داستان بزرگ‌تر تبدیل می‌کند.
 

 آخرین شاهدان یک زندگی

شاید نسل امروز نیما و جلال و فروغ را فقط از روی عکس‌ها بشناسد. شاید صدای بعضی از آنها را شنیده باشد، اما هیچ‌وقت ندیده باشد که چطور زندگی می‌کردند. خانه این امکان را می‌دهد که فاصله کمی کمتر شود.
 
اینجا دیگر با یک نام روی جلد کتاب روبه‌رو نیستیم. با اتاقی روبه‌رو هستیم که یک نفر سال‌ها در آن زندگی کرده؛ با حیاطی که مهمان داشته، میزی که پشت آن نوشته شده و وسایلی که روزی بخشی از زندگی روزمره یک شاعر یا نویسنده بوده‌اند.
 
به همین دلیل، حفظ این خانه‌ها فقط حفاظت از ساختمان‌های قدیمی نیست. بخشی از تاریخ فرهنگی شهرها در آنها باقی مانده است. اگر قرار باشد روزی این خانه‌ها را از دست بدهیم، فقط چند بنای قدیمی را از دست نداده‌ایم؛ بخشی از امکان لمس کردن گذشته را هم از دست داده‌ایم و شاید ارزش خانه‌های مشاهیر دقیقاً همین باشد؛ اینکه به ما اجازه می‌دهند برای چند دقیقه، ادبیات را نه در صفحه کتاب، بلکه در همان جایی ببینیم که زمانی زندگی شده است.
اشتراک گذاری
برچسب ها
گزارش خطا
مطالب مرتبط
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۳
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۵
ناشناس
|
United States of America
|
۰۵:۴۶ - ۱۴۰۵/۰۶/۱۶
احسنت برشما بافهم واگاهیتان خیلی کم هستندچیزهایی که تکرار شدنی نیستندولی ریشه درفرهنگ وخاطرات شیرین زندگیمان ذارند که یاداوری انهاباعث احساس غرورملی مامیشود بنام یک هموطن میهن دوست کارتانراارج مینهم ومنتظرمشاهده نمونه های دیگریم
شهروند
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۶:۳۱ - ۱۴۰۵/۰۶/۱۶
تبریک:عجب متن قوی و محکمی بود.که اولاً نشانه باسوادی فرد و دوم اشراف نویسنده به چیزی که می نویسد.
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۰:۴۲ - ۱۴۰۵/۰۶/۱۶
با توجه به کناب شما که غریبه نیستید کودکی استاذ مرادی کرمانی در سیرچ گذشت و ایشان در 20 سالگی برای همیشه به تهران امدمند
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۱:۱۶ - ۱۴۰۵/۰۶/۱۶
اول صبح حالم خوب شد چقدر ازاین خونه ها داریم که باید مرمت بشه و مردم برن و ببینن خونه های برخی اساتید و چهره های ماندگار ادبی هنری علمی
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۲:۲۵ - ۱۴۰۵/۰۶/۱۶
در تبریز خانه های تاریخی زیاد است. من با دیدن این خانه ها، حسرت می خورم که معماری به این زیبایی چرا حفظ نشد.
Poll
با کدام نرخ بنزین موافقید؟