یک کمدیِ لوس صهیونیستی/کی گفته هولوکاست را فقط با تراژدی نشان میدهند؟

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، افسانه دروغین هولوکاست، طی دهههایی که از جنگ جهانی دوم میگذرد، تا امروز سوژه بسیاری از فیلمهای سینمایی آمریکایی و اروپایی و البته اسرائیلی (آنهایی که توسط دولت رژیم صهیونیستی ساخته میشوند) بوده است. بیشتر فیلمهای مورد اشاره هم در ژانر تراژدی ساخته شده و مثلا غمنامه و یادآور درد و رنج مردمانی هستند که برای رسیدن به سرزمین دروغین موعودشان چه عذابها که نکشیدند.
اما اینگونه فیلمها، فقط در ژانر تراژدی ساخته نشدهاند و آثار کمدی را هم شامل میشوند. یکی از اینکمدیها فیلم فرانسوی «قطار زندگی» ساخته رادو میخائیلانو کارگردان رومانیایی متولد فرانسه است. جالب است که اینکمدی ابتدایی در سایت IMDB امتیاز ۷.۶ از ۱۰ را گرفته و همین عدد، حمایت بی حد و حصر و تقلبگونه از آثار صهیونیستی را یادآور میشود.
«قطار زندگی» قرار است براساس قواعد کمدی پیش برود و یهودیان آواره در آن، اینبار نه آدمهای خیلی جدی که شخصیتهای خنگ و سادهدل هستند که مرتب خوشاقبالی میآورند و بنا نیست در اردوگاههای خیالی کشته شوند. پیش از پرداختن به بدنه محتوایی و ساختاری فیلم باید بگوییم ساخت چنینآثاری بیانگر اینمعناست که یهود بینالملل تا طلیعه قرن بیست و یکم همچنان به توجیه غصب و اشغال فلسطین میپرداخت و هنوز هم میپردازد.
تا امروز مطالب زیر را در نقد و بررسی تولیدات سینمای هالیوود و سینمای اسرائیلی منتشر کردهایم:
* «پاریس، فرانسه و کل اروپا، فدای یکتار موی آمریکا!/ایمان بیاوریم به اهمیت فرم»
* «جادهصافکنهای کرونا در سینما/فیلم را از روی واقعیت ساختید یا واقعیت را براساس فیلم رقم زدید؟»
* «جورج کلونی و نیکول کیدمن؛ جادهصافکنهای حمله آمریکا به ایران»
* «کدگشایی دروغهای ادوارد زوییک در «دعوت به جنگ»/باید بدون آدمکشی به هدفمون برسیم!»
* ««گلدا»؛ مکمل پازل دروغین استر، جودی و زنان یهودی/چگونه یکقصاب آدمکش را قهرمان کنیم!»
* «بودن بین نیروهای مقدس ویژه آمریکا ارزشش را دارد کچل کنی و زن نباشی!»
* ««مستند»هایی که جنایات گذشته را تطهیر و آینده را توجیه میکنند!»
* «نگاهی به فیلمی که آمریکاییها با کمک جن و پری اسناد ایرانیها را دزدیدند!»
* «سوژه فیلم: سوزاندن آیشمن/بهتر بود کار را به آمریکایی میسپردید!»
* «برهنه در خیابان؛ سرباز اسرائیلی به روایت کارگردان اسرائیلی»
* «باورتان میشود روزی از اینفیلمها خوشتان میآمده؟/قهرمان آمریکایی؛ ناجی مردم روسیه!»
* «نورنبرگ؛ تحمیق عجیب و غریب مخاطب/وقتی با سینما روی جنایتت سرپوش میگذاری و قهرمان میشوی!»
* «چگونه یک افتضاح آمریکایی را تبدیل به فیلم حماسی کنیم؟/سقوط شاهین سیاه؛ نه یکی که دوتا!»
* «چگونه یکقاتل وحشی را سفید و حملاتمان به دیگران را توجیه کنیم؟»
* «استفاده صدباره از اسطوره موسی و استر در فیلم/قصه دختر مقاوم یهودی؛ اینبار در نروژ»
* «نگاهی به مستند جاسوسی جدید اسرائیلیها؛ چگونه از آب کره بگیریم و هیچی را همهچیز نشان دهیم؟»
* «فرمول قهرمانسازی با خلبان جنایتکار آمریکایی/«من استیک میخوام!»»
داستان «قطار زندگی» درباره اهالی یک دهکده یهودی است که در تابستان ۱۹۴۱ باخبر میشوند آلمانیها در راه هستند. شروع فیلم با روایت شخصیت دیوانه و بهلول فیلم است که با دیالوگهایی که برایش نوشتهاند، نقش مهمی در قصه دارد. با شروع فیلم، شاهد دویدن دیوانهوار و داد و بیدادهای بامزه او هستیم که از جنگل گذشته و وارد دهکدهاش میشود و هرکدام از پیرمردان یهودی دهکده هم که او را میبیند، بی منطق و بی دلیل اما با توجه به همان فضای حاکم بر اثر، شروع به فریاد زدن و دویدن میکنند.
با خوردن کات و شروع صحنه بعد، همه در خانه خاخام دهکده که ریشسفید و بزرگ ده است، تجمع کردهاند و بناست همفکری کنند؛ درباره اینکه «خدا به راحتی بهشون (آلمانیها) بفرما زده!» و ترجمه تلویحی ایندیالوگ این است که «آلمانیها دارند میرسند» و سپس اینجملات دروغ برای تزریق همان حال و هوای مظلومنمایی همیشگی یهودیان توسط افراد حاضر در خانه خاخام بیان میشود که: «همه یهودیها را میکشند یا به جاهای نامعلوم میبرند!»
بعد بعضی از پیرمردهای خنگ و بامزه یهودی چنینتهدیدی را باور نمیکنند و میپرسند: «مگه میشه یه دهکده رو ناپدید کرد؟» بعد هم پیرمردهای هالوی دیگری هستند که مثلا خیلی مهرباناند و به انسانهای دیگر آسیب نمیزنند. نهایت خلافشان هم این است که بگویند «اسلحه میخریم!» و بعضی دیگر از همینجمع خنگ و مهربان هم از چنینپیشنهادی جا میخورند و میگویند «هان؟» تا گویندگان پیشنهاد در توضیح بگویند: «نه برای کشتن! برای ترسوندنشون!»
همان دیوانه دهکده که فیلم با او و روایت صدای روی متناش شروع میشود، اینگونه و با اینپیشنهاد پیرمردان و عاقلان قوم را نجات میدهد: «یه قطار برداریم بریم سرزمین مقدس؛ اسرائیل! آزاد مثل یه پرنده! همهچیز رو با خودمون ببریم!»
اینجاست که یکی از پیرمردان و عقلای جمع از دیوانه میپرسد نامش چیست و پاسخی که دیوانه میدهد، گوش تماشاگر و مخاطب عاقل را تیز میکند؛ «روچیلد» و ایننام همانخاندان بزرگی است که خیلیها ادعا دارند اینروزها مشغول ادارهکردن دنیا و فساد در زمین هستند! خاندان روچیلد یا روتشلید که یکی از ثروتمندترین و قدرتمندترین خانوادههای یهودی دنیا هستند و نفوذ زیادی در پشت پرده حکومتهای مختلف دارند. به اینترتیب پاسخ اینسوال مهم که «چرا شخصیت دیوانه فیلم راه را به قوم یهود قصه اینفیلم نشان میدهد؟» در همان نام خانوادگی روچیلد نهفته است.
نکته جالب درباره فیلم «قطار زندگی» این است که یهودیان حاضر در آن، بارها و بارها برای اشاره به فلسطین اشغالی از لفظ «فلسطین» استفاده میکنند نه «اسرائیل» و در طول فیلم بارها اینجمله را میشنویم که «ما باید به فلسطین برسیم!» با بیان اینتذکر به جریان فیلم برمیگردیم که پس از پیشنهاد عاقلانه شخصیت دیوانه فیلم برای سفر همه اهالی دهکده به فلسطین، اینسوال برای اهالی دهکده پیش میآید که «حالا قطار از کجا بیاریم؟» و وقتی قرار بر خریدن یکقطار زهوار در رفته و قدیمی میشود، نوبت صحنههای بامزه و خندهدار بردن اسباب و لوازم و صندلی چوبی و ... میرسد که با دیوانگیهای مردم دهکده و حرکات احمقانهشان همراهاند.

توجه داریم که مانند خیلی از فیلمها و انیمیشنهای یهودی آمریکایی و غیرآمریکایی، در اینفیلم هم ماموریت انتقال یهودیان از جایی که محل سابق زندگیشان بوده به محل جدید (فلسطین اشغالی) یا همان جایی که به آن سرزمین موعود میگویند، مطرح است و بناست یکی از اهالی، موسیوار هدایت دیگران یا همان قوم را به عهده بگیرد. در قطار زندگی هم بزرگان قوم دور هم جمع میشوند و تقسیم وظیفه میکنند. بعد هم یکی از اهالی را به زور مجبور میکنند لباس افسران نازی را بپوشد و همراه عده دیگری که لباس سربازهای آلمانی را پوشیدهاند، ماموریت قلابی انتقال یهودیها به زندان را ایفا کند. پسرعموی یکی از شخصیتها هم از راهی دور و دراز به دهکده فراخوانده میشود تا به مردم زبان آلمانی آموزش دهد. در اینفراز فیلم هم نوبت به کمی شوخی با زبان آلمانی و کنایهزدن به دقت به اینزبان است؛ معلم زبان آلمانی مردم دهکده به آنها میگوید «آلمانی زبانی دقیق و غیرقابل انعطاف است و یهودی هم مثل لودگی است. پس لودگی را بگذار کنار!»
اتفاقاتی که گفتیم و مخاطب فیلم تماشاگر آنهاست، با موسیقی فولکلوریک یهودی و رقص و بزن و بکوب و صحنههای شلوغ و شاد به تصویر کشیده میشوند و فضای طنز بر آنها حکمفرماست؛ مثلا یهودیها زندگی را به سخره گرفته و خیلی راحت از کنار «مصیبتی» که در راه است میگذرند؛ مثل مصیبتهایی که به دروغ در طول تاریخ از آنها عبور کردهاند و بناست در آخرالزمان امروز هم از آنها عبور کنند!
اما نویسندگان فیلمنامه به شخصیتپردازی و مهندسی شخصیتها هم توجه داشتهاند و در اینزمینه در فرازهایی هم راستش را گفتهاند؛ در دهکده دختری زیبا به نام استر وجود دارد که جوانها دوست دارند با او عروسی کنند و بعضی از پیرها هم زیر نظرش دارند؛ خودش هم به پیشنهادهای خوب و قابل اعتنا نه نمیگوید و باید گفت شخصیت نامحترمی دارد! برای ایندختر جوان، عاشقشدن به معنای این است که طرف مقابل پول داشته باشد. استر در افسانههای دروغین یهودی زنی زیباست که با سوءاستفاده از زیبایی خود باعث نجات یهودیان و کشتار ۷۵ هزار ایرانی شده است.
بهجز استر شخصیتهای دیگری هم در اینفیلم هستند که آینهدار شخصیتهای واقعی یهودیان هستند؛ مثل حسابداری که بناست حساب و کتاب و خرج سفر را داشته باشد و پولدوستی و خسیسبودن قوم یهودا را نشان میدهد. او شخصیتی است که وقتی از او پول قرض میخواهند، قلب و معدهاش درد میگیرد. یکی دیگر از شوخیهای به جا و درستی که در اینفیلم با قوم یهود میشود، جایی است که یکی از اهالی دهکده کناری وقتی هنگام نوشیدن در کافه متوجه میشود یهودیان دهکده همسایه در حال کوچ هستند، میگوید: «یهودیها دارن میرن! خداحافظ پول درآوردن!»

بعد از شوخی با همه مواردی که گفتیم، نوبت به صحنههای کمدی ساخت واگنهای قطار میرسد. بعد هم مردم شوت و سادهدل دهکده به ایننتیجه میرسند که قطار بدون لوکوموتیو راه نمیرود و یکی از آشنایان دیگر اهالی دهکده را که کارمند وزارت راه است، فرا میخوانند تا راننده لوکوموتیو شان باشد. او هم که تا به حال لوکوموتیورانی نکرده، با کتابچه راهنما، ایننقش را به عهده میگیرد. بالاخره این هم یکی از عناصر سازمانده و در و تختههای این کمدی یهودی است.
حسابدار این کوچ اجباری و باشکوه یهودیان قصه «قطار زندگی» متوجه میشود لوکوموتیوی قراضه را خریده و به قول معروف، لوکوموتیو را به او انداختهاند. اما همدلی سادهدلانه و دل پاک اهالی خنگ دهکده باعث میشود، لوکوموتیو به بهترین وجه رنگ شود و در کنار واگنهای قطار، افسران نخبه و باهوش آلمانی را به راحتی خر کند!
بالاخره نوبت به صحنهای میرسد که مردم دهکده بناست مانند قوم بنیاسرائیل راهی شوند و سوار قطار زندگی شوند. اینمیان خاخام دعا میکند «خداوند نگهدار اینقطار باشه و ما رو تا رسیدن به فلسطین یاری کنه!» که بعد از ایندعای تاثیرگذار، دوباره شرایط به هم ریختگی و شلم شوربا پیش میآید و دُز کمدی فیلم تقویت میشود.
پیش به سوی فلسطین! قطار زندگی اول دنده عقب میرود چون راننده لوکوموتیو، کتاب راهنما را برعکس گرفته و بعد از وقوف به اینخطا، کتاب را درست میگیرد و کتاب هم رو به جلو حرکت میکند. بعد هم نوبت به نماهای داخلی واگنهای قطار است که مردم یهودی شاد و خوشحال به آینده روشنشان در فلسطینی فکر میکنند که بناست اشغالش کنند.
چون قرار بوده فیلم «قطار زندگی» خیلی کمدی باشد و مثلا با همهچیز ازجمله مرام کمونیستها [میدانیم که کمونیستها شاخهای از یهودیها بودند که توضیح جزییات اینگزاره موضوع ایننوشتار نیست] شوخی کند، بناست در طول سفر و حضور یهودیها در قطار، مرام کمونیستها و نازیها به مسخره گرفته شوند؛ اینگونه که یکی از جوانان ابله دهکده به نام یوسی که در خواستگاری از استر شکست خورده [نقشش را میشل مولر کمدین فرانسوی ایفا میکند] میخواهد کمونیست شود و رهبری کسانی را که کمونیست میشوند به عهده بگیرد. او شروع به اعتراض میکند و میگوید «ما عدالت میخواییم! ما ملافه تمیز میخواییم! آلمانیها بهتر رفتار میکردن!» خاخام ساده و خوشقلب هم میگوید «قول میدم توی فلسطین ملافه تمیز هم گیر میآد!»

حالا که به شخصیت استر و ارجاع بینامتنیاش اشاره کردیم، بد نیست به یکی دیگر از شخصیتهای فیلم و نام با مسمایش هم اشاره داشته باشیم؛ مُردخای! همان یهودیای که مجبور میشود ریش خود را تراشیده و لباس افسران نازی را بپوشد و وانمود کند فرمانده قطاری است که یهودیان را به اردوگاه یا زندان میبرد. در افسانه دروغین استر، شخصیتی به نام مردخای هست که بهنوعی مرید و راهنمای استر در اعمال جنایتش علیه ایرانیهاست و شخصیتی رند و باهوش دارد. حالا در فیلم «قطار زندگی» هم مردخای سادهدل و خوشقلب دهکده فرانسوی، وقتی به ایست آلمانیهای واقعی میخورد، رندی و به تعبیری، دشمنان باهوش را خر میکند. البته جملات و رفتارش باید کمدی هم باشند و تماشاگر یهودی را بخندانند؛ اینگونه که بگوید «ما یهودیهای عادی را منتقل نمیکنیم! اینها یهودیهای کمونیست هستند! به همین دلیل ماموریت انتقالشان کاملا سری است و در جدول حرکت قطارها ثبت نشده!» اما افسر آلمانی مقابل، قرار نیست خیلی زود فریب بخورد و میپرسد: «ما دنبال اهالی یک دهکده یهودی هستیم که یکدفعه و ناگهانی غیب شدهاند! چهطور میشود؟» مردخای هم میگوید «اینها عادت دارند به دیدن فامیلهایشان بروند و چون به محل اقامتشان وابسته هستند، برمیگردند!»
اینگونه است که یکی دیگر از آلمانیهای باهوش توسط یک یهودی سادهدل و دهاتی خر میشود و راه را باز میکند. مردم شاد و خوشحال هم در واگن قطار به هم میگویند «گفته بودم آلمانیها زیاد باهوش نیستند!» اما آلمانیهای بدطینت و بدجنس هم بیکار نمینشینند و به دهکده رفته و کنیسه و خانههای خالی را به آتش میکشند. صحنه بعدی هم دلداریدادنها و قصهگفتنهای مادران برای بچهها در واگن قطار است که «به زودی به فلسطین میرسیم» و ... و همچنین نشاندادن اینتصویر که توجه حاضران در واگن، به مادری است که برای کودکش، قصه «شنلقرمزی» را میخواند.
جایی از فیلم «قطار زندگی» هست که یهودیها برای انجام شعایر و دعا خواندن از قطار پیاده میشوند و چون مردخای و سربازهای تحت فرمانش خیلی در نقش خود فرو رفته اند و حاضر نیستند کلاه از سر بردارند، بین او و خاخام درگیری پیش میآید. و اینجا نوبت روچیلد، همانشخصیت دیوانه است که عقاید لاییک و ضد دینی یهود که میگوید «دین من انسانیت است»، از زبان او مطرح شوند؛ به اینترتیب که «چه فرقی میکند خدایی وجود داشته باشد یا نه؟ تا حالا پرسیدید انسانیت وجود داره یا نه؟» و شخصیت دیوانه فیلم به دیگران میفهماند که سوال بزرگ این نیست که خدایی وجود دارد یا نه، بلکه سوال این است که انسان وجود دارد یا نه؟ و همانطور که مشخص است، همینگزاره، محور اصلی آموزههای اومانیستی و انسانگرایانه تمدن غرب است که امروز توسط همان روچیلدها و دیگر خاندانهای با نفوذ یهودی، صحنهگردانی میشود.
اما لحظات پرمغز و عمیق فیلم «قطار زندگی» هنوز ادامه دارند. پس از خطابه تاثیرگذار او که خاخام و همه را به فکر فرو میبرد، نوبت این میرسد که یکی از اهالی دهکده از او بپرسد «شلومو؟ تو چرا یه احمقی؟» و او بگوید «میخواستم خاخام بشم ولی چون پر بود، احمق شدم!» که این هم یکی دیگر از مفاهیم ضد دینی و ضد مذهب فیلم بهظاهر کمدی و روشنفکری «قطار زندگی» است.

بعد از اینلحظات تاثیرگذار و رضایتبخش برای مخاطبان روشنفکر و اندیشمند سینما، نوبت این است که دوباره صحنههای کمدی و مفرح ببینیم؛ اینگونه که کمونیستهای قطار به رهبری یوسی (با بازی میشل مولر) ساز مخالف بزنند و در جنگل پراکنده شوند. اهالی قوم هم در پی آنها بروند و بعد از دستگیری و بازگرداندنشان به قطار متوجه شوند خیاط دهکده که بدون عینک نمیبیند، گم شده و به اشتباه به سمت آلمانیهای واقعی رفته و اسیر شده است. به اینترتیب دوباره نوبت مردخای میرسد که نقش یکافسر آلمانی باصلابت را ایفا کرده و یکفرمانده دیگر آلمانی را خر کند و خیاط را از چنگش بیرون بکشد؛ اما زرنگی یهودیها و حماقت آلمانیها به همینجا ختم نمیشود. مردخای، فرمانده آلمانی را مجبور میکند همه حیوانهای در اختیارش را با شیوه کوشر (حلال یهودیان) قربانی کرده و گوشتشان را به او بدهد. به اینترتیب یهودیانی که در قطار هستند، گوشت کوشر میخورند و به ریش آلمانیها میخندند و به مسیر خود به سمت آینده (فلسطین) ادامه میدهند.
پس از لحظات مفرح و خندهدار دوباره نوبت به جملات حکمتآموز و تعقل میرسد. به اینترتیب مردخای باید با دیوانه دهکده (همان روچیلد) درد دل کند و بگوید «میتونم بهخاطر مردمم تبدیل به یه نازی بشم! برای اینکه اونا رو به فلسطین برسونم!» به این ترتیب به طور غیرمستقیم و نامحسوس اینمعنا به ذهن مخاطب تزریق میشود که نازیها بد بودند و یهودیها برای رسیدن به سرزمین موعود حتی گاهی مجبور بودند نقش اینآدمهای بد را بازی کنند.
بعد از اینسکانس تاثیرگذار هم نوبت به یک تعلیق دیگر در قصه میرسد؛ اینکه یک فرمانده دیگر آلمانی با لباسی شبیه لباس افسری مردخای، جلوی قطار را بگیرد و سر گلایه و شکایت خاخام هم باز شود و بگوید: «خدایا تو از رنج کشیدن دیگران لذت میبری؟»
اما بنا نیست تماشاگر یهودی فیلم اینجا اذیت شود؛ فرمانده آلمانی و نیروهایش که جلوی قطار را گرفتهاند، یهودیان آواره دیگری هستند که مثل مسافران «قطار زندگی» لباس دشمن را به تن کردهاند و نقش بازی میکنند؛ با این فرق که مسافران اینقطار به فلسطین میروند و آنیکی گروه آواره، به هندوستان! و اینجاست که یکی دیگر از برنامههای قدیمی یهود بینالملل مرور میشود؛ پخششدن در دنیا، هم در فلسطین، هم هندوستان و هم ...
اگر یهودیها به مردمان دیگر سخت میگیرند و نابودشان میکنند، با یکدیگر مهرباناند و ساکنان قطار زندگی به آوارگان یهودی عازم هندوستان میگویند «تو قطارمون برای همه جا هست!» و مخاطبی که قبلا با فیلمهای دیگر یهود، از آلمانیهای نابغه و جنایتکار ترسیده باشد، با اینسوال روبرو میشود که «واقعا اروپای جنگ جهانی دوم اینهمه بیصاحب بوده که یهودیان با قطار به هرجایی که بخواهند بروند و آلمانیها هم نتوانند متوقفشان کنند؟» تازه بعد از اینماجرای برخوردن به یهودیان عازم هندوستان، نوبت صحنههای شاد و بزن و بکوب میرسد؛ یهودیان با کولیهای آواره برخورد میکنند و همگی دور آتش میرقصند و یهودیها هم بیخیال گوشت کوشر شده و خوک میخورند. فساد و فحشا هم بین یهودیها و کولیها بالا میگیرد و دو گروه یهودی و کولی با هم مخلوط میشوند.

با توجه به ساختار سینوسی فیلمنامه «قطار زندگی» مشخص است که بعد از اینسکانس شادی و بزن و برقص و شادخواری، نوبت به یکاتفاق جدی میرسد. مسافران قطار متوجه میشوند آلمانیها سر راهشان کمین کردهاند. به همیندلیل آشفته میشوند و رو به مشورت میآورند. جمعبندیشان هم این است که عقبنشینی نکنند و از راهشان برنگردند. اینمیان، استر که از اول فیلم تا اینجا به عشقبازی با سومین مرد یهودی رسیده، متوجه میشود روچیلد (دیوانه دهکده) عاشقش بوده! قطار هم که همچنان به حرکتش ادامه داده و متوقف نشده، به جایی در وسط بیابان میرسد که اینطرف و آنطرفش توپ و بمب میخورد و یهودیها در موقعیتی مثلا خندهدار میفهمند اینجا میدان جنگ است!
پس از اینصحنه، دوباره صدای روچیلد بهعنوان راوی قصه روی متن میآید و بعد تصویر بسته چهره خود او نمایان میشود که وقتی دوربین بیشتر باز میشود و اصطلاحا زومبک میکند، متوجه میشویم روچیلد لباس زندانی راه راه به تن دارد و یکی از یهودیان در بند نازیهاست. بعد هم سرنوشت ساکنان قطار را میگوید: «وقتی به شوروی رسیدیم، بیشترشون کمونیست شدن! استر رفت آمریکا و ...» توجه داریم که لباس زندانی روچیلد، در حالیکه استر به آمریکا رفته و دیگران نجات پیدا کردهاند، بیانگر اینمعناست که او یکی از فداییان و شهدای قوم یهود برای ساخت آنآینده بهاصطلاح باشکوه است!
چفت و بستهای ضعیف فیلمنامه و طنز نخنما و قابل پیشبینی، مولفههایی هستند که فیلم «قطار زندگی» را تبدیل به یک کمدی سخیف و درجه سوم کردهاند. اما به هرحال با اشاراتی که درباره فراز و فرود فیلمنامه و لحظات مثلا شوخی و طنز اینفیلم داشتیم، نیت سازندگان از ساخت اثر و هدفشان از اکران آن مشخص است.
صادق وفایی