موضوع تنگه هرمز در تفاهم نامه با آمریکا شفاف بیان نشده بود/ نقشه دشمن دوقطبیسازی در ایران است

به گزارش خبرنگار بینالملل تابناک، در ادامه گفتوگوی تفصیلی تابناک با رامین مهمانپرست، سخنگوی اسبق وزارت امور خارجه ایران، بخش دیگری از تحولات اخیر منطقه و پیامدهای تقابل ایران و آمریکا مورد بررسی قرار گرفته؛ این بار با تمرکز بیشتر بر تنگه هرمز، تفاهمنامه میان طرفین و چگونگی بهرهگیری از ظرفیتهای راهبردی ایران در معادلات منطقهای.
مهمانپرست در این بخش، ضمن تشریح برداشتهای متفاوت ایران و آمریکا از برخی مفاد تفاهمنامه، به اختلاف بر سر نحوه تفسیر ترتیبات مربوط به عبور و مرور در تنگه هرمز پرداخته و تأکید میکند که این تنگه تنها یک مسیر عبور انرژی نیست، بلکه میتواند در معادلات منطقهای و محاسبات طرفهای درگیر نقش تعیینکنندهای داشته باشد.
او همچنین درباره تغییر آرایش کشورهای منطقه، فشارهای واردشده به آمریکا برای پایان دادن به درگیری، پیامدهای اقتصادی محدود شدن تردد در تنگه هرمز و اهمیت بازدارندگی در آینده سخن میگوید و بر ضرورت استفاده همزمان از ظرفیتهای دیپلماسی و توان نظامی تأکید دارد.
مهمانپرست در بخش پایانی این گفتوگو نیز نسبت به تلاش برای ایجاد دوقطبی در داخل کشور هشدار میدهد و معتقد است نزدیک بودن دیدگاههای میدان و دیپلماسی و استفاده از تجربه نیروهای مجرب، میتواند در تأمین منافع ملی مؤثر باشد.
با مرور بخش اول گفتوگو، آنچه در ادامه میبینید و میخوانید بخش دوم گفتوگوی تابناک با رامین مهمانپرست است.
** اشاره کرده بودید که سران کشورهای منطقه پیامهایی داده بودند و پیشبینی آنها این بود که کار ایران تمام است. آیا مستقیماً با خود مقامات ما نیز این موضوع را مطرح کرده بودند؟
برخی مقامات کشورهای منطقه به طور مستقیم به مقامات کشور ما میگفتند که «کار تمام است و قضیه جدی است و رهبران شما را میزنند و همهچیز تمام شده است.» وقتی ما پاسخ میدادیم که اگر چنین اتفاقی رخ دهد، همه کشورهای منطقه آسیب خواهند دید، آنها میگفتند: «به ما چه ارتباطی دارد؟ اگر آمریکا یا اسرائیل به شما حمله کنند، به ما ارتباطی ندارد.» مقامات ما نیز پاسخ میدادند: «ما هم نمیخواهیم به شما حمله کنیم، اما چون در کشور شما پایگاه دارند، حتماً به آن پایگاه حمله خواهیم کرد.» بهاینترتیب، به اصطلاح با ما بحث میکردند، اما تصور آنها این بود که همهچیز تمام شده است.
در همان مقطع، اگر صحبتهای ترامپ را مرور کنید، میبینید که سخنان بسیار عجیبی مطرح میکرد؛ از جمله اینکه «شما را به عصر حجر برمیگردانیم»، «زیرساختها را نابود میکنیم» و مواردی از این دست. از سوی دیگر، اپوزیسیون مضحکه ای که تصور میکرد که میتواند برخی افراد را سازماندهی کند. حتی در بسیاری از تجمعاتی که در خارج از کشور برگزار میشد، به افراد پول میدادند، اتوبوس میگرفتند و بسیاری از افرادی را که ایرانی نبودند، برای حضور در این تجمعات میآوردند تا نشان دهند این جریان قدرتمند است. شعار آنها این بود که «این آخرین نبرد است و...» این اتفاق برای آنها به نوعی آخرین مرحله بود اما برای آنها آخرین نبرد بود، زیرا تمام حیثیت، ادعا، تبلیغات و اقداماتی که طی این سالها انجام داده بودند، مشخص شد که هیچی نیستند.
موضوعی که میخواهم به آن برسم این است که پس از آنکه آنها تصور میکردند همهچیز تمام شده، دیدند چنین اتفاقی رخ نداد. مردم مقاومت کردند، همه منسجم شدند، اختلافات کنار رفت، نیروهای نظامی ما توانستند پاسخ دردناکی به طرف مقابل بدهند و پایگاههای آمریکا را در منطقه هدف قرار دهند. همچنین توانستند اسرائیل را از آن فضای امن و ادعایی که برای خود ایجاد کرده بود، خارج کنند؛ بهگونهای که مردمی که در آنجا حضور داشتند، بهطور مداوم مجبور بودند به پناهگاه بروند. در نتیجه، تصور دنیا در رابطه با اقتدار کشور ما نیز تغییر کرد و کشورهای منطقه متوجه شدند که ظاهراً تصوری که از شرایط داشتند، اشتباه بوده است.
پس از آن، مجموعهای از تحولات جدید در منطقه شکل گرفت. در این تحولات، اختلافاتی که در داخل کشورهای منطقه وجود دارد نیز قابل توجه است. برای مثال، این اواخر امارات در مقطعی به این نتیجه رسیده بود که چرا عربستان باید قدرت اول جهان اسلام باشد و امارات این جایگاه را نداشته باشد. به همین دلیل، امارات در بسیاری از درگیریها دخالت میکرد و از نیروهای مختلف حمایت نظامی به عمل میآورد. نمونه اوج این مسئله در یمن بود؛ زمانی که همه این کشورها ائتلاف کرده بودند تا یمن را به تسخیر خود درآورند و بتوانند حوثیها و نیروهای وابسته به آنها را از صحنه خارج کنند. امارات در داخل یمن نیز پایگاه داشت.
در اواخر این دوره، زمانی که عربستان مشاهده کرد اماراتیها در حال تسلط بر تمام سواحلی هستند که به بنادر آن منطقه و محدوده نزدیک به تنگه بابالمندب اشراف دارد و امارات قصد دارد این مناطق را در اختیار بگیرد، میان خود آنها درگیری نظامی شکل گرفت. نیروهای وابسته به عربستان تلاش کردند نیروهای وابسته به امارات را از این مناطق خارج کنند. این درگیریها نشان میداد که رقابت بسیار سختی میان امارات و عربستان در حال شکلگیری است.
امارات نیز بسیار سریع و شفاف با اسرائیل همراه شد و عربستان به ترکیه نزدیک شد؛ زیرا ترکیه و اسرائیل تا حدودی در تقابل با یکدیگر قرار داشتند. به این ترتیب، نوعی یارگیری در منطقه شکل گرفت. امارات خود را به هند نزدیک کرد و عربستان نیز روابط خود را با پاکستان گسترش داد. امارات روابط خود را با آمریکا بسیار نزدیک کرد و عربستان روابطش را با چین تقویت کرد. در مجموع، شکل جدیدی از آرایش منطقهای به وجود آمد. در این اواخر نیز زمانی که توافقی که به اصطلاح از آن با عنوان «پیمان مکه» یاد میشود، میان عربستان، پاکستان و ترکیه شکل گرفت و این کشورها به یکدیگر نزدیک شدند، میتوان آن را ادامه همین یارگیریهایی دانست که در منطقه در حال شکلگیری است. مجموع این تحولات نشان میدهد که منطقه آبستن تحولات بزرگ و در حال ورود به یک دوره گذار است.
ممکن است یک نفر بگوید این توافقات به دلیل ترس از ایران شکل گرفته، فرد دیگری بگوید به دلیل ترس از اسرائیل بوده و شخص دیگری نیز آن را ناشی از رقابت میان عربستان و امارات یا مسائل دیگر بداند. بنابراین ما در درون منطقه با یک رقابت شدید مواجه هستیم و هر کشوری تلاش میکند جایگاه خود را در آینده منطقه و آرایش جدید منطقهای مشخص کند.
اسرائیل نیز طراحی دیگری برای خود دارد. این رژیم بر این باور است کشورهای بزرگ منطقه باید تجزیه شوند؛ اسرائیل اگر بخواهد در امنیت باشد، یعنی اسرائیل باید بزرگتر شود و کشورهای بزرگ منطقه کوچکتر و تجزیه شوند. در این میان، ترکیه و عربستان به این نتیجه رسیدهاند که اگر اسرائیل موفق شود با کمک آمریکا، ایران را شکست دهد، کشورهایی که در صف بعدی قرار دارند، همین دو کشورند. بنابراین، نسبت به اتفاقاتی که در آینده رخ خواهد داد، حساستر شدهاند.
بسیاری از کشورهای منطقه در ابتدا سکوت میکردند یا با نقشههای آمریکا و اسرائیل همراهی میکردند، زیرا تصور میکردند همهچیز تمام شده و کسی نمیتواند با آنها مقابله کند. وقتی ایران ایستادگی کرد و در برابر برنامهریزی دشمن ایستاد، وقتی اجازه ندهید دشمن به هدف خود برسد، این یک پیروزی است؛ اگر در ادامه بتوانید به اهداف خود نیز دست پیدا کنید، آن دیگر یک پیروزی بسیار بزرگ خواهد بود. اما همین که دشمن نتواند به اهداف خود برسد، به این معناست که شما موفق شدهاید. در واقع، ما توانستیم در برابر نقشهای که طراحی شده بود ایستادگی کنیم و مانع تحقق آن شویم.
پس از آن، کشورهای منطقه نیز شروع به تغییر آرایش خود کردند. ایران هم تعارف را کنار گذاشت و رسماً اعلام کرد که هر کشوری که با دشمن همراهی کند، پایگاهی در اختیار آن قرار دهد یا بهصورت مستقیم وارد این درگیری شود، با اقدام متقابل ایران مواجه خواهد شد؛ این مسئله برای نیروهای نظامی ما اعتبار ایجاد کرد زیرا وقتی مطلبی را اعلام میکنید و به آن عمل میکند برای شما اعتبار ایجاد میکند.
کشورهای منطقه که به نظر من بسیاری از آنها مانند برجهای شیشهای هستند و ریشهای ندارند و از قدرت دفاع مردمی و بومی برخوردار نیستند، عمدتاً متکی به ابرقدرتها هستند و میخواهند به قدرتهای دیگر وابسته باشند. آنها احساس کردند که آمریکا، حتی اگر هزار بار اعلام کند که از آنها حمایت خواهد کرد و حتی اگر در کشورهایشان پایگاه داشته باشد، زمانی که پایگاههایش مورد هدف ایران قرار میگیرد، نمیتواند از خود دفاع کند؛ بنابراین، چگونه میتواند از آنها دفاع کند؟ همه به تکاپو افتادند.
وقتی ترامپ تهدید کرد که زیرساختهای ایران را هدف قرار میدهیم و ایران اعلام کرد که در این صورت، کل زیرساختهای منطقه را هدف قرار خواهد داد، کشورهای منطقه به آمریکا فشار آوردند تا بهنوعی این مسئله را حل کند. در همین مقطع، بحث تفاهمنامه مطرح شد. اگر آنها احساس میکردند که ما قدرت مقابله نداریم، در داخل کشور اختلاف داریم یا نیروهای نظامی ما پس از شهادت رهبران و فرماندهان خود توان ادامه دادن ندارند، اساساً کسی بحث تفاهمنامه را مطرح نمیکرد. اینکه بحث تفاهمنامه مطرح شد.
** تفاهم نامه نشان میدهد در واقع این مسئله فریب نبوده بلکه به این نتیجه رسیده بودند که به راهحلی که در ابتدا به دنبال آن بودند، دست پیدا نکردهاند. فشار کشورهای عربی خلیج فارس نیز مزید بر علت شد. البته این کشورها پیش از جنگ نیز فشارهایی وارد کرده بودند، اما حملات انجام شد.
در آن مقطع، مجموعهای از عوامل باعث شد آمریکا به این نتیجه برسد که باید بهنوعی از این صحنه خارج شود.
بخشی از این مسئله به اعتراضهای داخل آمریکا مربوط میشد و بخشی نیز به فشاری که دموکراتها بر جمهوریخواهان بر یکدیگر وارد میکردند. بخش دیگری نیز ناشی از این بود که افکار عمومی آمریکا این مسئله را محکوم میکرد که چرا بدون دلیل، جنگی علیه یک کشور آغاز شده است. شهادت رهبران و فرماندهان ما در منزل، جنایت محسوب میشود، نه یک عملیات جنگی؛ بلکه ترور محسوب میشود.
از سوی دیگر، زمانی که تنگه هرمز تحت فشار قرار گرفت و تردد انرژی در این منطقه با مشکل مواجه شد، این مسئله بر پتروشیمی، کود شیمیایی و کالاهایی که با مواد غذایی ارتباط داشتند نیز تأثیر گذاشت و اقتصاد جهانی را تحت فشار قرار داد. هزینهها برای مردم در آمریکا، اروپا و کشورهای دیگر افزایش یافت و همه میپرسیدند که به چه دلیل این اقدام انجام شده که وضعیت به اینجا کشیده شده است. اهداف آمریکا نیز از اینکه در ابتدا اعلام میکرد میخواهد نظام را سرنگون کند، به این تغییر پیدا کرد که تنگه هرمز را آزاد کند. در پاسخ به آنها گفته شد که تنگه هرمز آزاد و باز بود و این خود آمریکا بود که چنین شرایطی را ایجاد کرد.
بنابراین، فشارها بر آمریکا بسیار سنگین شد. آمریکاییها با دو راه مواجه بودند: یا باید یک عملیات گسترده نظامی با استفاده از نیروی زمینی انجام میدادند که در آن صورت دستکم ۱۰۰ هزار نیروی زمینی را وارد میدان میکردند، یا اینکه عملیات نظامی جای خود را به مذاکره و تفاهم میداد تا دستکم برای مدتی فرصتی برای ادامه اقدامات خود به دست آورند.
از سوی دیگر، کاملاً روشن بود که یک عملیات نظامی گسترده میتوانست برای آمریکاییها فاجعه بسیار بزرگی ایجاد کند. ما از خودمان دفاع میکردیم؛ وقتی کشوری به خاک ما تجاوز میکند، ما از خود دفاع میکنیم و در چنین شرایطی چیزی برای از دست دادن نداریم. اگر قرار بود آنها ۱۰۰ هزار نیروی نظامی زمینی وارد کنند، جزایر را به تصرف درآورند و اقدامی انجام دهند، این نیروها باید در همان جزایر مستقر میشدند و از همه طرف مورد حمله قرار میگرفتند. حتی اگر فرض کنیم ۵۰ هزار نفر از نیروهای ما شهید شوند، در مقابل، پنج هزار نفر از نیروهای آمریکایی نیز کشته میشدند. همین مسئله بهتنهایی میتوانست یکی از بزرگترین فجایع در تاریخ آمریکا باشد.
اصلاً آیا مردم آمریکا میپذیرند که فردی تصمیمی اشتباه بگیرد و در نتیجه آن، این تعداد کشته و این میزان خسارت به بار بیاید؟ هر کسی که اندکی با عملیاتهای نظامی و شرایط منطقه آشنایی و درباره آن اطلاع داشت، میدانست که ورود آمریکا به این موضوع میتواند برای آمریکاییها فاجعهای ایجاد کند. تمام نیت آنها این بود که میگفتند از راه دور، با هواپیما و موشک، حملات را انجام میدهیم، همه شرایط را فراهم میکنیم تا جنگ داخلی شکل بگیرد، مردم ایران را مسلح میکنیم تا با یکدیگر بجنگند و گروههای تجزیهطلب نیز ایران را تجزیه کنند. بنابراین، وقتی در برابر این برنامه ایستادگی شد و امکان اجرای آن فراهم نشد، ورود به یک جنگ گسترده نظامی به ریسکی بسیار بالا تبدیل شد.
بسیاری از مقامات نظامی آمریکا نیز با سیاست ترامپ و افرادی مانند هگزت مخالف بودند در نتیجه، برکنار شدند. در چنین شرایطی، آنها ناچار شدند برای آغاز مذاکره و رسیدن به تفاهم وارد عمل شوند. درباره این تفاهمنامه، بسیاری معتقدند که این مسئله یک پیروزی بزرگ برای ایران بود و مواردی که در تفاهمنامه آمده بود، در بسیاری از موارد به معنای پیروزی ایران و عقبنشینی و شکست آمریکایی ها بود.
اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، من معتقدم اگر ۹۰ درصد این تفاهمنامه خوب و عالی و به قول دوستان، شاهکار بود، در ۱۰ درصد آن شاید ما دقت کافی نداشتیم. زیرا آمریکاییها به نقطهای رسیده بودند که میخواستند با استفاده از توان نظامی، هر کاری که میتوانند انجام دهند تا تنگه هرمز را باز کنند، اما نتوانستند.
البته در تفاهمنامه بندی وجود داشت که درباره تفسیر آن، میان طرف ایرانی و طرف آمریکایی اختلاف نظر وجود داشت. ایران معتقد بود که آمریکاییها پذیرفتهاند ترتیبات ایرانی بر عبور و مرور در تنگه هرمز حاکم باشد؛ آمریکاییها میگفتند که ایران موظف است این تنگه را باز کند و تردد در آن صورت بگیرد.
من فکر میکنم در این بخش شاید لازم بود ما موضوع را کمی شفافتر در تفاهم میآوردیم یا طرف آمریکایی باید آن را نمیپذیرفت چراکه اگر قرار بود آن را بپذیرد دیگر نباید بعداً محل تشکیک ایجاد میشد. در متن تفاهمنامه جملهای آمده بود اینکه ایران باید ترتیباتی اتخاذ کند که عبور و مرور به وضعیت عادی بازگردد؛ همین عبارت که «ایران باید ترتیباتی اتخاذ کند» مورد تفسیر قرار گرفت. دوستان ما میگفتند این ما هستیم که باید ترتیبات را انتخاب کنیم، اما آمریکاییها میگفتند نه، شما باید تنگه را باز کنید؛ حالا با هر شکل و ترتیباتی که باشد، در نهایت باید آن را باز کنید. به دلیل ایجاد این ابهام، آمریکاییها سوءاستفاده کردند و در قسمت جنوبی تنگه هرمز، از مسیر آبهای عمان، تلاش کردند منطقهای را مورد توجه و استفاده خود قرار دهند. استدلال آنها نیز این بود که قرار بوده تنگه باز شود و حالا ما آن را باز کردهایم.
** تفاهمنامهای که به اعتبار اظهارات خود آمریکاییها به ضرر آمریکا بود، حاصل شد و در داخل آمریکا نیز فشارهای زیادی به آنها وارد شد. یعنی ما توانستیم از رهگذر این جنگ و با توجه به اهدافی که محقق نشد و مقاومتی که شکل گرفت، آمریکا را به عقبنشینی وادار کنیم و به تفاهمنامه برسیم. شما نیز میفرمایید که این تفاهمنامه اساساً حاصل هیچ نیرنگ و ترفندی نبود و آمریکا ناچار شد به آن تن دهد. در اینجا، اختلاف بر سر همین تفسیر درباره تنگه هرمز به وجود آمد. البته وزارت خارجه ایران میگوید متن کاملاً شفاف بوده و هیچ ابهامی وجود نداشته است. اما عباراتی در آن به کار رفته که قابلیت تفسیر داشته است. آنها نیز با توجه به صحبتهایی که آقای پزشکیان داشتند، اعلام کردند که درست است، اختلافی به وجود آمده است. آنها یک کریدور در بخش جنوبی و در آبهای عمان ایجاد کردند. آقای پزشکیان میگوید ما میتوانستیم این موضوع را از طریق مذاکره حلوفصل کنیم. البته اخباری نیز در این زمینه مطرح شده که هنوز تأیید یا رد نشده؛ مبنی بر اینکه میان مقامات ارشد، حتی مقامات نظامی ما با دولت هماهنگیهایی صورت گرفته بود. با این حال ظاهراً فرماندهان ارشد سپاه و دولت در جریان نبودند و حملات انجام شد؛ سه کشتی هدف قرار گرفت و به نظر میرسید که یک فرصت مناسب در اختیار آمریکاییها قرار گرفت. پس از آن نیز ظاهراً با محاصره دریایی، ما یک برگ برنده را از دست دادیم. آیا شما این تفسیر را قبول دارید؟
باید از زاویه هر دو طرفی که اکنون دیدگاههای خود را درباره این وضعیت مطرح میکنند و ظاهراً اختلاف نظر دارند، به موضوع نگاه کنیم. از دید دولت و آن بخش از دستگاه دیپلماسی کشور، شاید این اعتقاد وجود داشته باشد که میشد از طریق مذاکره، ابهامات را برطرف کرد. اما از دید کسانی که با این تفکر مخالف هستند، مسئله این است که همان طرحی که آمریکاییها نتوانستند از طریق عملیات نظامی به آن دست پیدا کنند، با تفاهمنامه محقق شد.
تمام فشار آمریکا این بود که میگفت من تنگه هرمز را باز میکنم و تردد در آن صورت خواهد گرفت. آنها با جنگ نتوانستند به این هدف برسند و برای همه روشن شد که قادر نیستند این کار را انجام دهند. سپس با یک تفاهمنامه بسیار خوب که ۱۳ مورد آن به نفع ما بود، اما در یک بند، به نظر من، شفافیت کافی وجود نداشت، این فرصت را پیدا کردند که از ابهام موجود استفاده کنند.
تفسیر آنها این بود که بالاخره قرار بوده تنگه باز شود و ما نیز آن را باز کردیم. بنابراین، آن چیزی که آنها در جنگ نتوانسته بودند به آن دست پیدا کنند، از طریق تفاهمنامه به دست آوردند. در ادامه نیز مسئله قدرت تبلیغات و جنگ روایتها مطرح است. قدرت آمریکا و تیم رسانهای و ابزارهایی که در اختیار دارد، با امکانات ما برابر نیست. آنها میتوانند روایت پیروزی را برای خود ایجاد و آن را در افکار عمومی مطرح کنند.
باید از دید هر دو طرف به موضوع نگاه کرد، اما اینکه کدام طرف درست میگوید و حق با چه کسی است، بحث دیگری است. بحث دیگری که وجود دارد این است که اساساً تنگه هرمز بهوسیله خود آمریکاییها به یک اهرم بسیار قدرتمند در اختیار ما تبدیل شد.
اکنون، در هر شرایطی، حتی اگر ما یک توافق بلندمدت داشته باشیم و پس از مدتی آنها بخواهند آن را نقض کنند، تا زمانی که تنگه هرمز تحت تسلط نیروهای ما باشد، هر زمان که اراده کنند و بگویند چون شما تعهدات خود را نقض کردهاید، ما مانع عبور و مرور میشویم، این امکان وجود دارد. اعتقاد من این است که این بازدارندگی میتواند همواره برای ما وجود داشته باشد و اگر در طراحیهای خود، امکان اعمال این قدرت را در صورت عمل نکردن طرف مقابل به تعهداتش پیشبینی کنیم، میتوانیم آن را به مرحله اجرا بگذاریم؛ زیرا این قدرت را در اختیار داریم.
* برخی استدلال میکنند که تنگه هرمز یک برگ برنده با تاریخ مصرف مشخص است؛ یعنی مثلاً اگر دو سال دیگر بخواهیم از این اهرم استفاده کنیم، این امتیاز دیگر کارکرد فعلی خود را نخواهد داشت. سؤال این است که تا چه زمانی میتوانیم از تنگه هرمز بهعنوان یک برگ برنده استفاده کنیم، بهگونهای که ارزش و اهمیت استراتژیک خود را از دست ندهد؟
درست است که هر چیزی زمان خاص خود را دارد و در موقعیت مناسب میتوان بیشترین استفاده و بهرهبرداری را از آن کرد. بسیاری معتقدند به دلیل اینکه عبور و مرور در تنگه هرمز محدود شد، کشورهایی که قصد صادرات انرژی داشتند یا صادرات و وارداتشان از این مسیر انجام میشد، تلاش کردند مسیرهایی را انتخاب کنند که تنگه هرمز را دور بزند. اگر این مسیرها توسعه پیدا کنند و تنوع بیشتری پیدا کنند، طبیعتاً میتوانند بخشی از اهمیت تنگه هرمز را به خود اختصاص دهند؛ اما خود این مسیرها نیز آسیبپذیرند.
اساساً بحث چیز دیگری است فرض کنید به جای اینکه بخواهید نفت خود را با کشتی و نفتکش از تنگه هرمز منتقل کنید، آن را از طریق خط لوله و از مسیر دیگری انتقال دهید. اگر قرار باشد کسی بخواهد نظر خود را اعمال کند و احساس کند که طرف مقابل در حال دشمنی است و به تعهدات خود عمل نمیکند، خط لوله را نیز میتوان هدف قرار داد. یا مثلا، اگر بخواهند تنگه هرمز را از معادلات خارج کنند، تنگه بابالمندب نیز میتواند تحت فشار قرار بگیرد. بنابراین، منظور من این است که اینگونه نیست که یک کشور با اسرائیل یا آمریکا همراهی کند، پایگاه و فضای خود را در اختیار آنها قرار دهد، در برخی مواقع نیز به طور مستقیم علیه کشور ما عملیات انجام دهد و سپس تصور کند که تنها اهرم ما تنگه هرمز است و بگوید: «حالا اگر تنگه هرمز تحت فشار قرار گرفت، حالا از مسیر دیگری فعالیتهای خود را انجام میدهیم و ایران را مورد هدف و تحت فشار قرار دهند و ما هم بدون اینکه آسیبی ببینیم، به برنامههای خود ادامه میدهیم.» چنین شرایطی وجود ندارد.
وقتی مقامات اعلام کردند که اگر قرار باشد ما نتوانیم نفت صادر کنیم، هیچکس نمیتواند نفت صادر کند، منظور این است که نفتکشها در صورت عبور ممکن است هدف قرار بگیرند و خط لولهای که از مسیر دیگری عبور میکند نیز میتواند هدف قرار گیرد. بنابراین، مسئله صرفاً تنگه هرمز نیست؛ بلکه کل منطقه مطرح است.
اینکه از این اهرم به چه شکلی استفاده شود تا بتوانیم بیشترین بهرهبرداری را از آن داشته باشیم، با در نظر گرفتن فرصت زمانی، شرایط منطقه، وضعیت آمریکا، شرایط کشور و سایر عوامل، یک بحث تخصصی و کارشناسی است که باید با استفاده از خرد جمعی درباره آن تصمیمگیری شود. همچنین باید از تجربه افرادی که سالها در این حوزهها فعالیت کردهاند، بهره گرفت.
در حوزه دیپلماسی نیز باید بیشتر از تجربه افراد مجرب استفاده کنیم و در نزدیک شدن دیدگاههای میدان و دیپلماسی نیز تلاش کنیم. خوشبختانه این دو حوزه در بسیاری از موارد بسیار به یکدیگر نزدیک و همراه بودند و همین همراهی ما را به توفیقات بزرگی رساند. باید این مسیر را تقویت کنیم.
قطعاً هیچکس در کشور ما نمیخواهد برخلاف منافع ملی عمل کند. هر فردی از دیدگاه خود تصور میکند اقدامی که انجام میدهد، در جهت تثبیت منافع ملی است. یک نفر معتقد است از طریق توان نظامی و قدرت تهاجمی میتوان در برابر متجاوز ایستادگی کرد و فرد دیگری بر این باور است که از طریق مذاکره و دیپلماسی میتوان مانع ایجاد خطر شد.
وقتی این دو در کنار یکدیگر قرار بگیرند و با هم ترکیب شوند، منافع ملی به شکل کاملتری تأمین میشود. ما نباید اجازه دهیم میان این دو رویکرد فاصله ایجاد شود. اکنون نقشه دشمن، ایجاد دوقطبیسازی در کشور است؛ همان موضوعی که پیش از آغاز جنگ روی آن کار کرده بودند و تصور میکردند اگر این اختلاف ایجاد شود، میتوانند از آن سوءاستفاده کنند و زمینه را برای اقدامات بعدی فراهم کنند. پس از آنکه در جنگ به نتیجه نرسیدند با ترفندی هم فشار اقتصادی را افزایش میدهند و هم بهتدریج در حال تشویق دوقطبیگری در داخل کشور هستند.
ویدیوی کامل گفتگو را در ادامه ببینید:

