از به؛ نامه ای به آقارضای امیرخانی
سلام، نمیدانم چند روز از آن روز نفرین شدهی لعنتی گذشته که تو، رضا خان امیرخانی، نویسنده، منتقد، رفیق و اهل پرواز، براثر یک سانحه به کما رفتی و همهی رفقا و دوستان و خوانندگان آثارت رانگران و دست به دعا تابه امروزکه یازدهم ماه صفر است نگه داشتهای؛ بله، آقارضامحرم وصفر آمده، عاشورا و تاسوعا چه بسیار بندهی خدا که وقتی سینه میزدند و یا عباس یا سیدی را فریاد میزدند، آرزوی شفای عاجل تو را از قمربنی هاشم علیه السلام طلب میکردند. میدانی رضا: کلمات جادو میکنند، قصهها میمانند و شاید چندین و چندسال از یاد بروند ولی سربزنگاه یقه ات را میگیرند و جادوی کلمه کلمه اش آنجاست که اثر میکند؛ بغض میشود، اشک میشود و چونان باران بهاری از دیده هایت سیلاب میشود و در آن بازی اشک و اندوه، چهرهی خندان توست که میآید و میرودو چهها که بر دل ما میگذرد.
داشتم از جلوی فرهنگسرای ارسباران رد میشدم، خیابان جلفا مثل همیشه شلوغ بود واز هر کوچه پس کوچهای موتور و ماشین بود که بیرون میآمد و همه هم انگار که پزشگ مغز واعصاب یاقلب باشند و بیمارشان در اتاق عمل، یک لنگه پا، ایستاده در برابر حضرت عزراییل و هر صدم ثانیه تاخیرشان، زبانام لال مرگ بیمار را رقم میزند، بوق کشدار میگویند و میزنند که.. ولش کن، یکهو یاد اولین باری که من مفتخر به زیارت آقارضاامیرخانی درفرهنگسرای ارسباران شدم افتادم؛ و طبق معمول مراسم رونمایی کتاب بود. من و محمود خان جوانبخت و شاهرخ تندروصالح و ممدعلی آقامیرزایی و چندتا دیگر از بچهها با هم روی پله ها ایستاده بودیم و سیگار دود میکردیم؛ مراسم تمام شده بود و تو هم گرفتار در حلقه خوانندگان کتاب به دست، مشغول امضا دادن؛ آن روز اولین روز آشنایی ما بود که حالا اگر شما قابل بدانید و ما را در جمع رفقای خود ببینید، سالها از آن گذشته ومن، مثل هزاران من دیگر، همه نگران سلامت تو هستیم.
آقا رضا: فردا اربعین است، اگر گرفتار بستر نبودی حالا از یکجایی در مسیر نجف، یاکربلا یا حتا از بین الحرمین یا کوچه پس کوچههای کربلا داشتی لایو با هزاران من مثل من از حال و هوای پیاده روی اربعین صحبت میکردی؛ حتما از ۱۶۲ دانش آموز پرپرشده در میناب میگفتی و از شبهایی که قبل ازسفرت به کربلا در بین مردم مبعوث شده تجربه کرده بودی و اهل کوفه را با مردم شهرها و روستاهای ایران مقایسه میکردی و ... اصلا چه میگویم؟ چند روزی است درگیر ناصر ارمنی و من او و از به و نفحات نفت وارمیا و داستان سیستانام؛ کتاب صوتی خوب چیزی است رضاجان، حتما از آن استفاده کن، چون در بزنگاه دلتنگی کمک حال است. برای دوم بار گرفتار ازبه هستم. یادم افتاد تا همین چندسال پیش هم برای هم نامه مینوشتیم، آثار همدیگر را نقد میکردیم و.
در این دلتنگی اربعین که دایم در فضای مجازی منتظر دیدن پخش زنده ات از آن صحرای سوزان انسان ساز هستم، با خود گفتم حالا چه ایرادی دارد من برای او بنویسم؛ بنویسم که آقارضای امیرخانی اگر الان در حرم آقا ابی عبدالله الحسین علیه السلام هستی من و تمام منهایی که دلتنگ تو هستند رادعاکن؛ دعاکن حضرت عباس این آقارضا را زودتر شفا دهد و باز رضا بنویسد و ما حالمان خوب شود؛ و چقدر در این اربعین جایت خالی است که بروی عراق و از آن سرزمین روایتی نو و دیده نشده را تعریف کنی؛ ازجابربگویی، ازکاروان حسین بن علی علیه السلام که پس از چهل روز به نینوا بازگشته تا زینب سلام الله از مجلس شادی درکاخ یزیددر برابر سرهای بریده بگویی؛ اززینبهای امروز درغزه، درمیناب؛ از طفلهای پرپر شده باموشکهای آمریکایی واسراییلی بگویی.
رضا جان: چقدر جایت خالی است در این اربعین و یقین داشته باش که من و هزاران من دیگر دعا میکنند که از بستر بیماری بلندشوی و این بار از آسمان و سفرچند ماهه ات بگویی که پیر کرد ما را؛ من چشم انتظار پاسخ شما هستم. اگر از احوال ما بپرسی ملالی نیست جز این فراق چند ملهه که دعا میکنم به حق اربعین حسین پایان یابد و شفا حاصل شود.