صفحه خبر لوگوبالا تابناک
کالبدشکافی سینمای آمریکایی-اسرائیلی/

فرمول قهرمان‌سازی با خلبان جنایتکار آمریکایی/«من استیک می‌خوام!»

در این‌فیلم هم وقتی افسر باهوش و بدطینت ویتنامی کاغذی را مقابل دنگلر می‌گذارد و می‌خواهد امضایش کند، خلبان آمریکایی و قهرمان فیلم می‌گوید «من امضا نمی‌کنم! من عاشق آمریکا هستم!» به این‌ترتیب شکنجه و آزار و اذیت‌ها شروع می‌شود و ویتنامی‌های بدجنس که تا آن‌لحظه توسط خلبان‌هایی مثل دنگلر بمباران شده و در آتش ناپالم‌های آن‌ها می‌سوختند، در قاب تصاویر این‌فیلم تبدیل به دژخیم می‌شوند و خلبان بیچاره و طناب‌پیچ آمریکایی را به گاوی می‌بندند که از جلو می‌رود و او را روی زمین می‌کشد.
کد خبر: ۱۳۸۴۳۰۳
| |
10034 بازدید

فرمول قهرمان‌سازی با یک‌خلبان جنایتکار/«من استیک می‌خوام!»

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، پیش‌تر گفته‌ایم ساختار فیلم‌های هالیوودی از چندفرمول مشخص و معین تبعیت می‌کند. فیلم‌های جنگ این‌سینما هم همین‌طورند و یکی از ساختارهای مشخص‌شان که در قالب آن همیشه می‌توان لحظات بعدی فیلم را حدس زد، ژانر حماسی و اکشن با محوریت اسارت و نجات شخصیت اصلی است. یک‌زیرمجموعه مشخص و همیشگی این‌ژانر هم فیلم‌هایی را شامل می‌شود که در آن‌ها خلبان‌های آمریکایی حین ماموریت دچار سانحه می‌شوند و فیلم درباره نجات و بازگشت‌شان به آغوش آمریکاست. 

یکی از این‌فیلم‌ها، فیلم «سپیده‌دم رهایی» است که سال ۲۰۰۶ توسط ورنر هرتسوگ کارگردان آلمانی هالیوود است و همان‌طور که اسمش داد می‌زند، یک‌یهودی و در خدمت سینمای یهودی هالیوود است. «سپیده‌دم رهایی» به‌ظاهر داستانی واقعی دارد و درباره خلبانی واقعی به‌نام دیتر دنگلر است که هواپیمایش حین بمباران مواضع ویتنامی‌ها بر فراز لائوس مورد هدف پدافند قرار گرفته و سقوط می‌کند. او هم به اسارت درآمده و بعد فرار و نجات پیدا می‌کند. 

ظاهر امر این است که علاقه کارگردان آلمانی به سرنوشت و قصه نجات خلبان آمریکاییِ «هموطنش» اول به ساخت یک‌فیلم مستند و سپس این‌فیلم سینمایی انجامید. کاری هم به تشابهات موجود در نشان‌دادن بد بودن ویتنامی‌ها در این‌فیلم و آثاری چون «شکارچی گوزن» نداریم و بناست فقط از بازی کریستین بیل که آن‌روزها (سال ۲۰۰۶) در حال اوج‌گیری در هالیوود بود، لذت ببریم و متوجه شویم آمریکایی‌ها چه خون دلی که برای برپایی صلح‌ مورد نظرشان در دنیا نمی‌خورند! 

تا به حال مطالب زیر را در نقد و بررسی تولیدات سینمای هالیوود و سینمای اسرائیلی منتشر کرده‌ایم:

* «جورج کلونی و نیکول کیدمن؛ جاده‌صاف‌کن‌های حمله آمریکا به ایران»

* «کدگشایی دروغ‌های ادوارد زوییک در «دعوت به جنگ»/باید بدون آدم‌کشی به هدفمون برسیم!»

* ««گلدا»؛ مکمل پازل دروغین استر، جودی و زنان یهودی/چگونه یک‌قصاب آدم‌کش را قهرمان کنیم!»

* «بودن بین نیروهای مقدس ویژه آمریکا ارزشش را دارد کچل کنی و زن نباشی!»

* ««مستند»هایی که جنایات گذشته را تطهیر و آینده را توجیه می‌کنند!»

* «نگاهی به فیلمی که آمریکایی‌ها با کمک جن و پری اسناد ایرانی‌ها را دزدیدند!»

* «سوژه فیلم: سوزاندن‌ آیشمن/بهتر بود کار را به آمریکایی می‌سپردید!»

* «برهنه در خیابان؛ سرباز اسرائیلی به روایت کارگردان اسرائیلی»

* «باورتان می‌شود روزی از این‌فیلم‌ها خوشتان می‌آمده؟/قهرمان آمریکایی؛ ناجی مردم روسیه!»

* «نورنبرگ؛ تحمیق عجیب و غریب مخاطب/وقتی با سینما روی جنایتت سرپوش می‌گذاری و قهرمان می‌شوی!»

* «بروس ویلیس و مونیکا بلوچی؛ منجی‌های نیجریه/دختران آفریقا نجات پیدا می‌کنند و دختران ایران کشته می‌شوند»

* «چگونه یک افتضاح آمریکایی را تبدیل به فیلم حماسی کنیم؟/سقوط شاهین سیاه؛ نه یکی که دوتا!»

* «چگونه یک‌قاتل وحشی را سفید و حملاتمان به دیگران را توجیه کنیم؟»

* «قهرمانیم حتی اگر اف-هیجدهمان را بزنید!/قصه‌پردازی سینمایی نجات خلبان آمریکایی در مقابل واقعیت طبس دو!»

* «استفاده صدباره از اسطوره موسی و استر در فیلم/قصه‌ دختر مقاوم یهودی؛ این‌بار در نروژ»

* «یک‌ویژگی منحصربه‌فرد سینمای یهود که ما نداریم؛ توانایی محاکمه‌ خدا!/«برای تورات شهید نمی‌شیم؛ برای اجدادمون شهید می‌شیم!»

* «نگاهی به مستند جاسوسی جدید اسرائیلی‌ها؛ چگونه از آب کره بگیریم و هیچی را همه‌چیز نشان دهیم؟»

فرمول قهرمان‌سازی با یک‌خلبان جنایتکار/«من استیک می‌خوام!»

فیلم «سپیده‌دم نجات» تیتراژ اولیه ندارد. فقط چندجمله روی صفحه نمایش یا پرده اکران نقش می‌بندند که قرار است دروغ وجود اهداف سری در ویتنام و آدم‌کشی‌های آمریکا در این‌کشور را ماست‌مالی کنند: 

«در سال ۱۹۶۵ کمتر کسی باور می‌کرد درگیری‌های محدود ویتنام تبدیل به جنگی تمام عیار شوند.
یکی از نخستین نشانه‌های آنچه در پیش بود، بمباران اهداف سری در داخل لائوس توسط آمریکا بود.»

به این‌ترتیب از ابتدای راه، این‌توهم برای مخاطب پیش می‌آید که دارد فیلمی براساس اتفاقات واقعی می‌بیند!

پس از این‌جملات، صحنه‌هایی مستند و واقعی از بمباران‌های آمریکا در ویتنام با بمب‌های آتش‌زای ناپالم، پخش و یادآورمان می‌شود که ویتنام هم مثلا لامرد در ایران، یکی از محل‌های آزمایش بمب‌های آمریکایی بود. 

بعد هم نوبت به لحظات شاد و خنده و شوخی خلبان‌های ناو آمریکایی می‌رسد که «می‌خواستم عشق و حال کنیم و با دختران جوان خوش باشیم ولی ماموریت به پست‌مان خورد!» بعد هم در جلسه بریفینگ خلبان‌ها، فرمانده اعلام می‌کند ماموریت پیش‌رو، اولین‌پرواز جنگی ستوان دنگلر است. 

بعد هم خلبان‌ها پیش از پرواز دست‌ها را روی هم گذاشته و هم‌قسم می‌شوند! لحظات بعدی هم مربوط به بمباران همان‌هدف مثلا سری در ویتنام است که خلبان‌های دسته چهارتایی، یکی‌یکی برای زدنش گردش می‌کنند و دنگلر هنگام بمباران، مورد هدف قرار می‌گیرد و هرچه فرمانده دسته پروازی می‌گوید «بپر بیرون!» می‌گوید «نمی‌خوام بپرم بیرون!» و وقتی هواپیمایش زمین می‌خورد، خودش به بیرون از کابین پرتاب می‌شود. 

تا این‌جا شد ۱۰ دقیقه اول فیلم. به این‌ترتیب باقی زمان ۱۲۵ دقیقه‌ای فیلم به بحث زنده‌ماندن در جنگل، اسیرشدن و بعد هم فرار کردن شخصیت اصلی اختصاص دارد. باز هم همان قصه تکراری که یک‌آمریکایی یا غربی سفیدپوست، در جنگل فراری است و کلی موجود وحشی دنبالش هستند؛ در حالی‌که هلی‌کوپترهای نجات هم دنبالش هستند و وقتی وحشی‌ها دستگیرش می‌کنند، رفتار غیرانسانی و وحشیانه‌ای در قبالش نشان می‌دهد؛ به اطرافش تیراندازی می‌کنند و نمی‌گذارند قضای حاجت کند!

و جالب است که رفتارهایی که آمریکایی‌ها در فیلم‌هایشان به دشمنان خود نسبت می‌دهند، همه رفتارهایی هستند که خودشان نسبت به دیگران روا می‌دارند و دیگران بیچاره در واقعیت چنین‌اعمال وحشیانه‌ای ندارند اما در قاب سینما محکوم به این هستند که ایفاگر اعمال حیوانی آمریکایی‌ها باشند!

آن‌گونه که فیلم «سپیده‌دم رهایی» تصویر می‌کند، دنگلر پس از دستگیری پیش افسر کاربلد و با تجربه ویتنامی، ابتدا خود را آلمانی معرفی می‌کند و پس از آن‌که فرمانده، هوش و ذکاوتش را نشان می‌دهد، از خود و پاسپورت مخفی‌شده آمریکایی‌اش پرده‌برداری می‌کند و می‌گوید نمی‌خواسته به جنگ اعزام شود؛ فقط می‌خواسته خلبانی کند! این هم یکی دیگر از تکنیک‌های تکراری قصه‌های جنگی آمریکایی‌هاست؛ شخصیت اصلی در ابتدای امر نمی‌خواهد قهرمان باشد و می‌خواسته از جنگ فرار کند، اما در موقعیتی قرار می‌گیرد که به‌خاطر کشورش تبدیل باید قهرمان باشد!

در این‌فیلم هم وقتی افسر باهوش و بدطینت ویتنامی کاغذی را مقابل دنگلر می‌گذارد و می‌خواهد امضایش کند، خلبان آمریکایی و قهرمان فیلم می‌گوید «من امضا نمی‌کنم! من عاشق آمریکا هستم!» 

به این‌ترتیب شکنجه و آزار و اذیت‌ها شروع می‌شود و ویتنامی‌های بدجنس که تا آن‌لحظه توسط خلبان‌هایی مثل دنگلر بمباران شده و در آتش ناپالم‌های آن‌ها می‌سوختند، در قاب تصاویر این‌فیلم تبدیل به دژخیم می‌شوند و خلبان بیچاره و طناب‌پیچ آمریکایی را به گاوی می‌بندند که از جلو می‌رود و او را روی زمین می‌کشد. بعد هم او را در حالی‌که کپه‌ای پهن و فضله حیوانات نزدیک صورتش بسته‌اند، به‌صورت برعکس از درخت آویزان می‌کنند و بعد طناب‌به‌گردن او را می‌دوانند و آمریکایی به‌ظاهر بی‌نوای قصه هم هاج و واج اطرافش را نگاه می‌کند که این‌ها دیگر چه موجودات بی‌رحمی هستند که یک‌خلبان قاتل آمریکایی را این‌گونه زجر می‌دهند؟!

این‌میان تنها یک‌جمله صحیح و درست در فیلم «سپیده‌دم رهایی» وجود دارد که از زبان همین‌خلبان آمریکایی بیان می‌شود و ترجمه آن به زبان فارسی خودمان می‌شود: «هرکه خربزه می‌خورد، پای لرزش هم می‌نشیند!»

بعد از کمی شکنجه و مشت و مال است که پوتین‌های خلبان آمریکایی گرفته می‌شود و او را با دیگر اسیران جنگی همراه می‌کنند. رفتار غیر انسانی و بستن پاهای زندانیان به یک چوب بزرگ هم باعث می‌شود برآشوبد و با فریاد بگوید «این‌جا چه قبرستونیه؟ مگه قرون وسطی است؟»

خب بله! آمریکایی متمدن قصه ما که برای آتش‌زدن دهاتی‌های ویتنامی‌هایی که نمی‌خواستند کشورشان را تسلیم کنند به این‌سوی دنیا آمده، باید هم آن‌ها را متهم به عقب‌ماندگی و قرون‌وسطایی‌بودن بکند! مثل ترامپ که ایرانی‌های متمدن با تمدن چندهزارساله را متهم به اهل عصر حجر بودن کرد! 

بستن پاهای جمع ۷ نفره اسیران به چوب بزرگ و خواباندن‌شان کنار یکدیگر باعث می‌شود فرار غیرممکن باشد. معلوم نیست راست باشد یا دروغ اما برای هرچه‌سخت‌تر نشان دادن اسرای آمریکایی در ویتنام، این‌گونه می‌بینیم که یکی از زندانیان آمریکایی کنترل مدفوع خود را ندارد و لباسش را کثیف می‌کند. به این‌ترتیب وقتی در برای خواب، در قفل و زنجیر و پایش به سمت سر زندانی کناری دراز است، زندانی دیگر همیشه نگران است او کنار سرش لباس خود را کثیف نکند! 

فرمول قهرمان‌سازی با یک‌خلبان جنایتکار/«من استیک می‌خوام!»

ستوان دنگلر به‌عنوان شخصیت اصلی و قهرمان این‌فیلم، بین زندانیان ناامید و فراموش‌شده در لائوس مبعوث می‌شود و حرف از فرار می‌زند؛ در حالی‌که جنگل خطرناک با کلی تله و حیوان خطرناک پیش رویشان است. اما او می‌گوید کافی است خود را به تایلند برسانند. زندانیان دیگر مثل او به آزاد شدن یقین ندارند. اما آمریکایی قهرمان قصه که اول قصه بی‌خیال جنگ و جبهه بوده و در قدم اول، ضمن انجام وظیفه و بمباران مردم ویتنام، سقو کرده و حالا در بند دشمن است، برای فرار انگیزه دارد؛ چون یک‌روز پیش از اعزام به جنگ ویتنام، با دختری نامزد کرده است و اگر جنگ نبود، باید کنار او می‌بود!

این‌آموزه‌ها ‌که «زندگی ادامه دارد» و «همیشه می‌توان امیدوار بود» هم خود را در صحنه‌ای که چندزندانی دیگر برای دیتر دنگلر تولد می‌گیرند نشان می‌دهد. در ادامه هم دور هم جمع می‌شوند و غذاهای خوشمزه و مامان‌پز خانه را تخیل می‌کنند. اما مجبورند به‌جای برنج‌های ذخیره‌شده که برای مسیر فرار نگه داشته‌اند، کاسه کرمی را که ویتنامی‌ها مقابل‌شان گذاشته‌اند بخورند. وقتی هم دیگران از خوردن کرم‌ها امتناع می‌کنند، دنگلر با ولع می‌خورد و امیدوارانه به فرار فکر می‌کند. 

فیلم «سپیده‌دم رهایی» از نظر ساختار، ضرباهنگ کُندی دارد و خسته‌کننده است. از اول اسارت تا زمان فرار زندانی‌ها که مثلا لحظاتی هیجانی و اکشن را می‌سازند، کلی زمان بیهوده صرف می‌شود و مخاطب اثر خسته می‌شود. به‌هرحال وقتی فرار از بند ویتنامی‌ها رخ می‌دهد، زندانی‌ها به چند جهت می‌روند و دنلگر هم با یکی همراه می‌شود که باید دوتایی، سختی‌های جنگل وحشی و سیل و آبشار را بچشند و با هم لاغر شوند و ریش‌شان بیشتر شود. ستوان دنگلر هم باید به همراهش دلداری دهد و با تخیل این‌رویا که به خانه برمی‌گردند و بستنی و همبرگر می‌خورند، او را دلداری دهد. 

در اتفاق بعدی فیلم که خیلی دیر از راه می‌رسد، همراه دنگلر توسط دهاتی‌های ویتنامی کشته می‌شود و او باید تنها به فرار خود ادامه دهد تا طبق چیزی که آمریکایی‌ها می‌گویند پس از ۲۳ روز فرار در جنگل، توسط هلی‌کوپترهای آمریکایی مشاهده و نجات داده شود!

فرمول قهرمان‌سازی با یک‌خلبان جنایتکار/«من استیک می‌خوام!»

فیلم «سپیده‌دم رهایی» این‌گونه قصه آزادی ستوان دنگلر را روایت می‌کند که پس از آزادی در حالی که روی تخت بیمارستان بود، ۴ روز توسط بازجوهای سازمان سیا سین‌جیم می‌شود اما دوستانش به بهانه ملاقات خصوصی او را مخفی کرده و بعد از مقابل بازجوهای نابغه و باهوش سیا عبور می‌کنند و سوار بر هلی‌کوپتر او را به ناوی می‌برند که از رویش پرواز کرده است. جالب است که همیشه در فیلم‌های آمریکایی در هرجا که نویسنده قصه اراده کند، هوشمندترین انسان‌ها، به راحتی ساده‌لوح می‌شوند و آدم‌های قصه فریب‌شان می‌دهند. 

مهم نیست! همه لحظات خسته‌کننده و حوصله‌سربر فیلم را مقابل مخاطب گذاشته‌اند که به این‌جا برسد؛ جایی که دوستانش او را به ناو می‌برند و در حلقه کارکنان ناو قرار می‌گیرد؛ فرمانده هم جلو می‌آید و برایش احترام نظامی محکمی می‌گذارد. یکی از افسران شوخ و شیرین‌زبان هم میکروفن‌به‌دست جلو می‌آید و کار واحد عقیدتی‌-سیاسی ارتش آمریکا را برای خر کردن مردم این‌کشور انجام می‌دهد. چون به اسیر آزادشده می‌گوید: «بگو به خدا و کشورت ایمان داشتی! یالله! تو به یه چیزایی ایمان داشتی!» 

اما بنا نیست فیلم «سپیده‌دم رهایی» شعاری باشد و مخاطب را پس بزند. پس دنگلر در پاسخ به این‌جملات حماسی و احساسی دوستش می‌گوید «من استیک می‌خواهم!» و خودش و اطرافیان شلیک خنده سر می‌دهند! بعد هم چند جمله می‌گوید و دیگر نظامیان آمریکایی هم فریاد می‌زنند «ما دوستت داریم!» و او را سر دست بلند می‌کنند. 

در پایان‌بندی فیلم این‌گونه گفته می‌شود که ستوان دنگلر بازنشست و خلبان آزمایشی (تست پایلوت) شد و از ۴ سانحه هوایی دیگر هم نجات پیدا کرد. به این‌ترتیب این‌معنا در ذهن مخاطب آمریکایی ساخته می‌شود که در ارتش‌مان چه آدم‌های فداکار و سخت‌کوشی داریم که پس از آن‌فرود و آن‌اسارت و آن‌فرار، همچنان به کار خلبانی پرداخت و دست بردار نبود! 

صادق وفایی

اشتراک گذاری
برچسب ها
گزارش خطا
مطالب مرتبط