خاطراتی از معمار دیپلماسی نظامی ایران/این دو شهید، پیشمرگ حاجقاسم بودند

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، امیر سرتیپ شهید حاج حسین بخون از همرزمان سردار شهید غلامرضا محرابی و سردار شهید صالح اسدی از مسئولان و مدیران ارشد معاونت اطلاعات ستاد کل نیروهای و قرارگاه مرکزی حضرت خاتم الانبیا صل الله علیه و آله بود که در در این حوزه خدمات شایانی به کشور داشت و در خلال دفاع مقدس سوم روز ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ توسط ارتشهای تروریستی آمریکایی صهیونی به شهادت رسید.
شهید حاج حسین بخون که در برههای وابسته نظامی ایران در ترکیه بود، بهعنوان معمار دیپلماسی دفاعی جمهوری اسلامی ایران شناخته می شود که در روند مذاکرات صلح سوریه در ماجرای مقابله با جریان تروریسم تکفیری در ترکیه به نمایندگی از نیروهای مسلح حضور داشت و این روند را مدیریت میکرد.
اینشهید صبح ۲۲ اسفند ـ مصادف با ۲۳ رمضان ـ در بمباران نیروهای صهیونی آمریکا و اسرائیل به شهادت رسید.
در مطالبی که در ادامه میآید، مجموعه روایتهایی از دوستان و آشنایان اینشهید برای شناخت بیشتر شخصیت او منتشر میشود؛
روایت همسر شهید، فاطمه حمیدی
حاج حسین در سال ۱۳۴۹ به دنیا آمد و پس از طی مراتب تحصیلی از ابتدایی تا دبیرستان، در ۱۸ سالگی وارد دانشگاه افسری امام علی(ع) شد. در سن ۲۶ سالگی او و در سال ۱۳۷۶ ازدواج کردیم و خدا به ما یک دختر و یک پسر داد.
چگونه از شهادت همسرم باخبر شدم
من هم در میان نگرانیهای زیاد، از شب گذشته تا صبح روز بعد یعنی شنبه، از شدت اضطراب حتی نتوانستم بخوابم. بعد از نماز صبح روز شنبه، در حالت نیمهخواب و بیداری بودم که یک لحظه حس کردم ایشان بالای سرم نشستهاند و دستی روی سرم کشیدند. با لحنی که غمگین بود، به من گفتند: «الهی قربانت شوم، تنها ماندهای.»
با شنیدن اینجمله، یک لحظه از جا پریدم و در همان لحظه مطمئن شدم ایشان به شهادت رسیدهاند؛ چون تا آن زمان خبر شهادتشان اعلام نشده بود و همکاران هم گفته بودند با ایشان تماس گرفته اند، اما گوشی خاموش بوده.
بعد از آن رویا، رفتم سمت اتاق پسرم و از خواستم پیگیر موضوع باشد. در آن لحظه حال روحی خوبی نداشتم. بعد از پیگیریهای پسرم، حوالی ساعت دوازده و نیم ظهر شنبه، فهمیدیم ایشان همان روز جمعه حدود ساعت ۱۰ صبح به شهادت رسیدهاند.
آرزوی شهادت در حج
ایشان به خاطر علاقه زیادی که به کارش داشت، همیشه مشغول بود و زیاد امکان به مسافرت رفتن نداشتیم. ولی سال گذشته خودش اصرار کرد برای حج تمتع برویم و دنبال تهیه مدارک و فیشهای حج رفت، حتی خاطرم هست سامانه حج و زیارت بسته شده بود، اما با تلاشهای همسرم، خرید فیش و نامنویسی برایم انجام شد و قسمت شد به حج برویم.
همسرم همیشه آرزوی شهادت داشت. در این حج که رفتیم، هر روز کنار خانه خدا میرفت و آرزوی شهادت میکرد. حتی در بخشی از مسجدالحرام، بین مقام ابراهیم و نزدیک خانه خدا، جایی که میگویند هر دعایی مستجاب میشود، تنها حاجتش را «شهادت» خواسته بود. میگفتم: «من میروم کنار خانه خدا تا سلامت و موفقیت تو را بخواهم، اما تو میروی و آرزوی شهادت میکنی.»
از اینموضوع ناراحت بودم و میگفتم: «تو هنوز جوانی، تو هم انشاءالله خودت را بازنشسته کن تا از این به بعد تمام وقت کنار هم باشیم.» اما در مقابل حرفهای من، چیزی نمیگفت و فقط به چشمهایم خیره میشد؛ اما مدام تکرار میکرد «آرزوی من شهادت است.»
حاجحسین ۳۶ سال خدمت کرد و این خدمت را با عشق انجام داد؛ چون عاشق حرفه و کارش بود و همیشه دوست داشت در این راه جانش را فدا کند. همیشه تأکید داشت که دوست ندارد به مرگ طبیعی بمیرد، بلکه میخواست در راهی که در آن خدمت کرده، جانش را از دست بدهد. سرانجام، به آرزویش رسید.
فرزند شهید؛ سجاد بخون
پدرم سال ۱۳۴۹ در شهرستان مرند، استان آذربایجان شرقی متولد شد. از دوستان، هممحلیها و هممدرسهایها شنیدهام فعالیتهای انقلابی خود را از دوران نوجوانی و جوانی، با شرکت در تظاهرات علیه رژیم طاغوت و عضویت در انجمن اسلامی و بسیج دانشآموزی آغاز کرد.
دوران تحصیل و خدمت
پدر در سال ۱۳۶۹ وارد دانشگاه افسری امام علی (ع) ارتش جمهوری اسلامی ایران شد و در طول دوران تحصیل، دورههای تخصصی متعددی از جمله کوهستان، جنگل، مخابرات، تکاوری و چتربازی را در یگانها و مناطق مختلف گذراندند. پس از فراغت از تحصیل، به سازمان رزم نیروی زمینی ارتش پیوست و در معاونت اطلاعات نیروی زمینی، در منطقه شمالغرب کشور مشغول به خدمت شد. مأموریتهای او شامل عملیاتهای درونمرزی و برونمرزی برای مقابله با گروهکهای تروریستی از جمله پژاک، پکک، گروههای کردی و دیگر گروه های معاند بود.
تحرکات دشمن با پرچمهای سیاه برای ورود به ایران
اگرچه اطلاعات جامعی از جزئیات این مأموریتها در اختیار ندارم، اما چند خاطره کوتاه از همکاران و همرزمان شهید در این زمینه نقل میکنم. در اواخر دهه ۱۳۸۰ و اوایل دهه ۱۳۹۰، در جریان مأموریتهای برونمرزی، گفته میشد که تحرکاتی در شمال سوریه و شمال عراق در حال وقوع است؛ گروهی با پرچمهای سیاه در حال ورود به منطقه بودند و احتمال میرفت که امنیت منطقه را برهم زده و در نهایت به خاک ایران تجاوز کنند.
پدر ارتباط گستردهای با جامعه اطلاعاتی شمالغرب به ویژه غرب کشور داشت و با مجموعههای اطلاعاتی سپاه، از جمله نیروی قدس و نیروی زمینی سپاه و وزارت اطلاعات، در تعامل مستمر بود. به دلیل اشراف و عملکرد مؤثر در منطقه، عملاً به عنوان مرجع ارشد اطلاعاتی شمالغرب شناخته میشد و رفت و آمدش در آن دوره سنگین و نامنظم بود.
مأموریت دیپلماتیک در ترکیه
شهید بخون با آغاز بحران سوریه در قالب مأموریت دیپلماتیک به عنوان وابسته نظامی-دفاعی جمهوری اسلامی ایران به ترکیه اعزام شد. در مدت حضور در ترکیه، پدرم مسئولیت پیگیر مسائل صلح سوریه و وظیفه هماهنگی با طرفهای ترک و روس را بر عهده داشت. میگفت: حاجقاسم سلیمانی به صورت شخصی و در پوشش غیردیپلماتیک برای جلسات تشریف میآوردند. وظیفه ما در آن جلسات این بود که روسها را که در پوشش هوایی کمک میکردند و ترکها را که مسائل خود را دنبال میکردند با اهداف خود هماهنگ کنیم، تعیینکننده و هدایتکننده اصلی میدان جمهوری اسلامی ایران بود، چه اینکه زمین و عملیات زمینی هم با هدایت ایران انجام میشد.» این مسائل برای من بسیار مهم و آموزنده بود، هرچند به دلایل حفاظتی هرگز جزئیات آن بازگو نشد.
خاطرهای دیگر از دوستان حاضر در صحنه نقل شد؛ پس از یکی از سفرهای شهید سلیمانی به ترکیه، به دلیل احتمال خطر مشابه حادثه فرودگاه بغداد، پدرم و سردار حسین پور جعفری جلوتر از حاج قاسم به عنوان سپر حفاظتی حرکت میکردند. اما حاج قاسم دست آنها را میگرفت و میگفت: «خجالت بکشید، زشت است.» این صحنه یادآور آن کلیپ معروف از حاج قاسم بود که به حاج اصغر پاشازاده میگفت: «آقا اصغر، زشته! من را از گلوله میترسانی!» هرچند از آن ماجرا فیلمی وجود ندارد، اما برای ما بسیار تأملبرانگیز بود.
معمار دیپلماسی نظامی
میتوان واژه «معمار دیپلماسی نظامی» را برای توصیف نقش شهید بخون به کار برد. پس از انقلاب اسلامی، سفرهای رسمی و دعوتنامههای دیپلماتیک برای مقامات نظامی ارشد ایران به کشورهای تراز اول دنیا محدود و کمتکرار بود. اما در دوران حیات سپهبد شهید محمد باقری و شهید حسین بخون، سردار باقری به همراه سردار غلام محرابی، سردار ابوالقاسم فروتن، سپهبد شهید پاکپور و جمعی دیگر از فرماندهان، به دعوت رسمی ارتشبد حلوصی آکار فرمانده ارتش ترکیه (که بعدها وزیر دفاع این کشور شد) به ترکیه سفر کردند.
در این سفر، از زیرساختهای نیروهای هوایی، دریایی و زمینی ارتش ترکیه بازدید به عمل آمد و تفاهمنامههای همکاری نظامی میان دو کشور امضا شد. همچنین سپهبد شهید پاکپور که در آن زمان فرمانده نیروی زمینی سپاه بود، نیز به ترکیه سفر کرده بود و با همتایان ترک خود دیدار و تفاهمنامههایی برای همکاری امضا کرد. این دستاوردها به برکت حضور و تلاش شهید بخون حاصل شد.
بازگشت به تهران و ارتقا به ستاد کل
پس از پایان قضایای سوریه و جمعبندی مأموریتها، با نظر و تصمیم سردار باقری ایشان پدرم پس از بازگشت به تهران از معاونت اطلاعات ارتش به ستاد کل نیروهای مسلح و قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا رفت.
شهادت همرزمان و آرزوی شهادت
پدر در ایام جنگ ۱۲ روزه، در مکه مشغول انجام مناسک حج بود. به محض شنیدن خبر شهادت سردار محمد باقری، سردار غلام محرابی و سردار ربانی مدام پیگیرِ سلامتیِ سردار محمد صالح اسدی بود و تلاش کرد مناسک خود را سریعتر به پایان رسانده و از مسیر زمینی به ایران بازگردد تا در امور کمکرسانی مشارکت کنند.
پس از اینواقعه ناراحت بود. نزدیکان و همکاران نقل میکردند بارها میگفت: «خیلی ناراحتم که دوستان و بزرگان ما رفتند و من ماندم.» در سفر حج نیز مدام طلب شهادت میکردند و نماز شهادت میخواندند.
وداع با دنیا در آستانه شهادت
تقریبا در یک سال اخیر با توجه به از دست دادن فرماندهان و همرزمان ناراحت بود. یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲ پس از چند روز به خانه آمد و به مادر گفت: «برویم بهشت زهرا.» پس از زیارت اهل قبور، به قطعه ۲۴ (فرماندهان) بهشت زهرا تهران رفتند و به گفته همراهان، حدود نیم ساعت با گریه و نجوا مشغول بود و در پایان، یک احترام نظامی به فرماندهان شهید گذاشت.
در مسیر بازگشت از قبور شهدا، از کنار معبر «سر پل ذهاب» گلزار شهدا که اکنون محل دفن خودش است، عبور کرد و گفت: «اگر بشود، کاش من هم در اینجا دفن شوم. ولی فکر نمیکنم این توفیق نصیبم شود.» کمتر از ۲۴ ساعت بعد، به شهادت رسید و به همرزمان شهیدشان پیوست.
لحظات پس از شهادت
پدر معمولا سعی میکرد به نحوی خبر سلامتی خود را به ما برساند، اما آن روز هیچ تماسی نداشتیم. نگران بودیم، اما گمان کردیم شاید به دلایل حفاظتی نتوانسته تماس بگیرد. فردای آن روز، مادرم در خواب پدرم را دید و خود شهید خبر شهادتش را به ایشان اعلام کرد.
پس از پیگیری از همکاران، در ابتدا از گفتن حقیقت خودداری کردند و موضوعاتی مانند آسیبدیدگی یا انتقال به بیمارستان مطرح شد. اما گفتم: «ما میدانیم ایشان شهید شده، لطفاً فقط اطلاع دهید.» که بهطور رسمی خبر شهادت اعلام شد.
خاکسپاری در جوار همرزمان
پیکر شهید در قطعه ۲۴ بهشت زهرا (س) در کنار همرزمان و فرماندهانش به خاک سپرده شد. این توفیق برای ما حاصل شد و مراسم با استقبال خوبی از سوی مسئولان لشکری و کشوری برگزار شد. با توجه به اصالت آذری ایشان، مراسم یادبودی نیز در مسجد جامع شهرستان مرند با حضور نماینده ولی فقیه و امام جمعه محترم شهرستان و عضو مجلس خبرگان رهبری، نمایندگان مجلس و مسولین کشوری و فرماندهان ارشد نظامی برگزار شد.
آینده جبهه مقاومت
پس از وقایع ۷ اکتبر و شهادت سیدحسن نصرالله، با توجه به تحصیلات دانشگاهیام، تحلیلهای پدرم برایم بسیار راهگشا بود. در ساعات محدودی که در خانه بودند، درباره آینده جبهه مقاومت گفتوگو میکردیم. من نگران بودم، اما ایشان بسیار امیدوار بودند و میگفتند: «نگران نباشید. به برکت خون شهدا، نهال جمهوری اسلامی و جبهه مقاومت مستحکمتر خواهد شد.»
بارها به سخن امام خمینی (ره) استناد میکردند که «این خونهاست که این نظام را تنومندتر میکند». وقتی از برتری دشمن از نظر تکنولوژی و نیرو میگفتم، پاسخ میدادند: «شاید دشمن در مخابرات و مسائل نظامی از ما جلوتر باشد، اما ما خدا را داریم. حساب و کتاب ما حساب و کتاب دیگریست. ما از هیچکس نمیترسیم و پیروزی صد در صد با جبهه حق است.» این جمله هیچگاه از یادم نمیرود.
وصیت شهید
پدرم همواره بر ادامه راه شهدا و تبعیت از بیانات رهبر معظم انقلاب تأکید داشتند. هرگاه در چهره اطرافیان ناامیدی میدید، میگفت: «جهاد تبیین را جدی بگیرید و بیانات رهبر معظم انقلاب را خوب گوش دهید. آینده کشور روشن است و همه مشکلات باز خواهد شد.»
شباهتی که رفاقت میآورد
حدود سال ۱۳۹۸ بود که پدر و حاجصالح اسدی با یکدیگر همکار شدند. نمیدانیم چه راز و رمزی در میان بود، اما رابطهشان خیلی زود از حدّ «فرمانده و نیروی تحتامر» و «همرزم» فراتر رفت. محبت و پیوند قلبیِ میانشان چنان پررنگ شد که دیگران هم متوجه این اتفاق شده بودند. بارها پیش میآمد که حاجحسین میگفت: «رضایت و تأیید سردار (اسدی) برای من از هر تشویق و موفقیتی بالاتر است.» بعد از شهادت سردار محرابی و اوایلِ انتصاب سردار اسدی به معاونت اطلاعاتِ ستادکل، حاجحسین خطاب به حاجصالح گفت: «حاجی، از وقتی آنطرف [اطلاعاتِ ستادکل] رفتهاید، ما را فراموش کردهاید.» سردار اسدی در پاسخ یادآور شد: «برحسب تکلیف، وظایفم سنگینتر شده؛ اما حاجحسین، جایگاه شما نزد من متفاوت است.»
پس از بازگشت، حاج حسین بخون که از احتمال شهادت سردار اسدی در بمباران جلسه شورای امنیت ملی در جریان جنگ ۱۲روزه مطلع شده بود، به او گفت: «حاجی، مشغولالذمهاید… جلسهای بروید که این توفیق نصیبتان شود، ولی من را نبرید.» حاجصالح هم پاسخ داد: «حاجحسین، من را مدیون نکن.»
خوابی که خبر از شهادت میداد
در جریان جنگ رمضان و حادثه بمباران بیت رهبری و شهادت سردار اسدی و همراهان، پدرم بسیار ناراحت بود. طی تماس تلفنی که با ایشان داشتم؛ بسیار ناراحت بود و میگفت: «چرا من آنجا نبودم؟» چند روز بعد، در منزل خوابی را برای ما تعریف کرد و گفت: «سردار اسدی را در خواب دیدم. مرا بغل کرد و با هم گریه کردیم.»
پس از آن پیگیری تعبیر خواب بودیم که متوجه شدیم «شهید وقتی در خواب بغل کند و اگر گریه کند، یعنی میخواهد فرد را با خود ببرد.»
اینتعبیر را به پدرم نگفتم و او سه روز بعد به شهادت رسید.



