من و شما امروز یکصد ساله ایم!/ روایتی متفاوت از روز معلم و روز کارگر

امروز در ظاهر متعلق به پدرم نیز است. پدری که معلم بود و کارگری هم می کرد. معلمی که دو شیفت، سه شیفت، گچ میزد و پاک میکرد، و وقتی تختهپاککن را میگذاشت به لبهٔ میز، گردِ گچ که مینشست روی موهای خاکستریاش، تازه اولِ کارش بود.
کفش را از پا درمیآورد همان دمِ درِ اتاق بغلدستیِ دفتر آقای مدیر، گالوش پلاستیکی را میکشید پایش، و میرفت. میرفت پیش باجناقش که سنگکار بود. میرفتند روی خانههای مردم را سفیدِ مرمر کنند. خانههایی که خودش هیچوقت صاحب یکی از آنها نشد. معلمِ فقیرِ آبروداری که گچِ تختهٔ مدرسه را با سیمانِ ساختمان مردم یکی میکرد توی انبانِ خستگیِ تنش. بله، از قضا یکی از همان معدود روسفیدیهای زندگیِ ما، همین داشتنِ او بود و داشتن اوست.
و از قضا، امروز روز پدربزرگم نیز هست. سلگرد درگذشت او. او هم معلمی بود بزرگتر، نه از آن معلمهای اداره و دفتر و بخشنامه، که از آن معلمهایی که با بیسوادیِ تمام، سوادِ زندگی بلد بود. زمین را میشناخت. ابر را میفهمید. حسابِ آسمان و زمین از دستش درنمیرفت. مکتب نرفته بود، اما میراثدارِ فرهنگی بود که کشفِ گندم و آب را از دانشگاه، پیشتر رفته بود.
این صدسال عجیب
از روزِ تولدِ پدربزرگ تا همین امروز، قریب به صد سال میگذرد. من همان یک قرن تمام در نظر می گیرم. حالا من این یک قرن را میگذارم جلوِ چشمم، و نگاهش میکنم. به هزاره میماند، به چیزی فراختر از یک سده. اولِ این قرن، از هر کجا که بود، آدم وقتی آخرش را نگاه میکند میبیند رسیده به ناکجاآباد. به یک بیدر و پیکری که انگار نه سرش به اولش بند است، نه بنش به جایی محکم.
صدسالههایتان را خوب بپایید. اینها عجیبترین مدلهای تاریخاند. این آدمها زیستهاند در جهانی که داشت از قاطر و گاوآهن میپرید یکراست به هوش مصنوعی و سفینهٔ بدون سرنشین. دنیا وقتی به یادِ تولدِ این صدسالهها میافتد، سرگیجه میگیرد از دستِ خودش. چنان ولولهای به پا شده که اول و آخرِ این صد سال، انگار نه انگار که یک قرن است. انگار فاصلهاش به قدرِ چندین قرن است. لای همین سالها، انگار سدهها و قرنهایی رخنه کردهاند، متوالی و متناوب، که فاصلهٔ اول و آخرش را چندین صد برابرِ یک قرنِ ساده میکند.
این صد سال، به اندازهٔ صد بار یک دنیای تازهتر برای آدمیزاد ساخته. ریشهها را از جا کنده، میوهها را تازهتر کرده، دنیایی ساخته و دنیاهایی برانداخته، جهانبینیها را زیر و رو کرده، مذهبها را رانده و مذهبها را خوانده، بی آنکه پیغمبری آمده باشد، بی آنکه معجزهای شده باشد. دنیا یک تکان خورده، و صدباره یک دنیای تازهتر زاییده. به چشمِ سر میبینی. از پنیسیلین و واکسن و ترانزیستور بگیر، تا اینترنت و هوش مصنوعی و ماجراهای مریخ و ژندرمانی. بشری که از آبله میمرد، حالا ژنِ جنین را پیش از تولد مهندسی میکند. این را میگویم تا بدانی از چه حرف میزنم، تا بعد برسم به اصلِ مطلب.
اما همچنان...
اما... در چنین دنیایی، در چنین قرنی... پدربزرگِ من کشاورزی بود که با همان بیمها و امیدها روزگار میگذراند. با بیل و داس و خیشِ چوبی. زندگیاش، دعوای دایمی با ملخ و خشکسالی بود. به زحمت بچههایش را فرستاد مدرسه که باسواد شوند. به این امید که شاید یک روزن گشوده شود، شاید چرخ بچرخد. به زحمت نان به کف آورد و ماستش را کشید. گذشت، به سختی، اما گذشت. پدرم، آن یکی، معلمِ دو شیفت، گاهی سه شیفت بود. معلمی که هنوز حقوقش از راه نرسیده، باید میرفت سنگی بگذارد، باری بلند کند، سیمانی بسابد، تا آخر ماه یک لقمه نانِ بیشتر سر سفره بگذارد. یکی دو تا کارِ دوم و سوم، نه از سرِ اختیار که از سرِ جبر. و بیش از این حرفها، همیشه چیزی نداشت. حالا بعد از چهل و سه سال خدمت، بازنشسته شده. حقوقش را ببینید: با کسر دو قسطش، به خرجِ ده روز ماه هم قد نمیدهد.
ایستادگی روی خط فقر
و اما من، تهِ این زنجیره، که وضعم هر چه هست از آن رو به این رو شده، روزنامهنگاری بیش نیستم. با کلی درس و مشق و بالا و پایین پریدن، رسیدهام به جایی که گردِ پای خطِ فقر هم نمیرسم. یعنی من، این یک قرنِ هزار ساله را فقیر زیستهام. همچنان فقیر، همچنان تهیدست. نسلی پس از نسل، از پدربزرگ تا پدر تا من. مگر نمیگویند تاریخ رو به پیشرفت است؟ مگر نمیگویند هر نسل از نسلِ پیشش بهتر زندگی میکند؟ ما صد سال است تمرینِ ایستادگی میکنیم روی نوارِ فقر.
یک تکهی ماجرا –انصاف را هم باید داشت– حتماً برمیگردد به آن کاستیهای ذهنِ اقتصادیِ من. بله، قبول. اما یک جای درستِ ماجرا، یک جای اساسیاش، وصل است به جای دیگری. همان که یادمان دادهاند به سختی زندگی کنیم. بی ان که بدانند دستِ خالی، خجالت است اگر بماند و تکرار شود. یادمان دادهاند به حقوقِ اولیهای که آرزویش را داشته باشیم و به امیدش دم به دقیقه بزنیم. یادمان دادهاند که سفره را کوچک کنیم، به جای آنکه نان را بزرگ. و این بلایی است که سه نسل را خورده.

نسبتی بین این همه ولوله و تحول، و روزگارِ منِ نوعی، در اول و آخرِ این قرن، وجود ندارد. سهمِ ما ازین سفرهٔ تحول جهانی، هیچ بوده. یک جای اساسیاش میلنگد. این را ببینید، خوب ببینید: حقوقِ منِ نوعی، بعد از بیست و دو سال کارِ تماموقت، از اولین حقوقی که دستم را گرفت، پنجاه دلار کمتر است. آره، برعکس شنیدی. کمتر شده. توی این مدت، من پیشرفت کردهام، رتبه آوردهام، مسئولیت گرفتهام، مدیر شدهام، زن و بچه دارم، تجربهای روی دوشم سنگینی میکند که در جوانی از آن خبری نبود –اما پنجاه دلار از آن روزگارِ جوانی و مجردی و بیتجربگی، عقبترم. پایینتر. این یک شوخیِ تلخ نیست، این یک گزارش است از زیستِ طبقهٔ متوسطِ این مملکت، که دایم آب میرود و آب میرود و کوچک میشود، تا محو شود در تودهٔ فقر. زندگی معلم و کارگر در همین حوالی است. تقصیر یک مدیر و یک دولت و یک دوره هم نیست. باید عمیق بررسی شود.
داستان خارجی ها، از دیروز تا امروز
این قصه را برای معلم و کارگر و پرستار و مهندس و سايرین هم بخوانید، همه همین بساط را دارند. همان معلمی که پدرم بود، همان کارگری که پدرم بود، همان پرستاری که مادرم بود، همان مهندسی که برادرم هست. همهشان. حال اگر توی این شرایط، دلت میبستند که جنگ و خارجی از در بریزد تو و تو را به خوشبختی برساند، عجب باورِ محالی است. حرفِ امروز و دیروز نیست. من صد سال است که وضعم همین است. صد سال است که حساب و کتاب دخل و خرجمان با کسر و کمبود جور درنمیآید.
و انصافاً باید گفت که بخشِ عمدهٔ این فقر و دستتنگِ تاریخی، قلاب است به سیاستهای همان «خارجیها». همان که از دور میآیند و نسخه میپیچند. چه آن وقتی که نفت را میبردند و جنسِ بنجل پس میدادند، چه حالا که تحریم را چماق کردهاند. جنگ را به راه انداخته اند و میگویند اول میکشیمتان، بعد آبادی و آزادی خواهیم آورد.
بگذریم از اینها. اما بخشِ اساسیترش، بخشِ عمدهترش، برمیگردد به داخل. به ما. به نسخهٔ کارِ مسئولین، به اولویتهای کج، به تصمیمهای غلط، و به شیوه ما. یعنی یک بخشی هم برمیگردد به خودم.حتما در خودم نیز نقصانی است. انصافاً یک روز باید این غائله تمام شود. باید یک نفر بلند شود، یک وجدانِ جمعی تکان بخورد، بگوید: دیگر بس است دیگر. این چرخ، دیگر اینطور نمیچرخد.
حالا من در این فروردین و اردیبهشتِ جنگزده –جنگی که هنوز دودش توی ریهٔ شهر است– و پیش از آن، اسفندی که دود شد، فکر میکنم. و هر طور که نگاه میکنم، باور میکنم که اقتصاد که میگویند همه چیز نیست –آری، درست میگویند، همه چیز نیست– اما تمامِ دردِ من در این صد سال، همین بوده. این فقر، این نداری، این بیپولیِ تاریخی، این دستِ خالیِ موروثی. صد سال دلهرهٔ نان. صد سال استرسِ معیشت. باید یک روزی تمام شود. این قصه باید ته بکشد. هم برای معلم، هم برای کارگر.
معلم و کارگر؛ یعنی قریب به اتفاقِ مردمِ ایران. همانها که صبح تا شب کار میکنند تا زندگی بگذرد، نه تا زندگی کنند. از آن لذت و عشقی که میگفتند باید در کار باشد، چندان خبری نیست. قصهٔ ما، قصهٔ مردمی است که صد سال است کار میکنند، زحمت میکشند، عرق میریزند، درس میدهند، درس میخوانند، میسازند، بالا میبرند، اما سرِ سفره، همچنان مختصر نانی که هست، همان است که بود و گاه اندکی هم مختصرتر.
مهدی محمدی کلاسر_دبیر سرویس اجتماعی تابناک




